آقا محمد کاظم واله

آقا محمد کاظم واله

شهرت :

واله اصفهانی
تاریخ وفات :
1/01/1229
مزار :
تکیه واله
زمینه فعالیت :
شاعر,خوشنویس
واله اصفهانی
مشروح زندگی نامه
واله اصفهانی

داستان شعرمعروف آقا محمد کاظم واله

شعر فارسی «ترا خواهم نخواهم رحمتت‌ گر امتحان در رحمت برویم بند و درهای بلا گشا» انصافاً در پیشگاه ابتلاء و امتحان الهی جسارت و بی باکی است که هیچکس حتی انبیاء و اولیاء و شهدای راه خدا جرات اظهار آنرا نداشته و همگی تا نفس بازپسین دم از (اللهم ارحم) و (ربّ اِنّی مِّسنی الضُّر و انت ارحم الراحمین) زده اند!
ظاهراً مضمون این بیت اقتباس است از شعر معروف سمنون محب عارف بزرگوار نامدار که گفته بود:
و لیس لی فی سواک حظُّ فکیف ما شِئتَ فاحتَبِرنی
یعنی خداوندا جز تو مقصود و حظی ندارم، هر طور که می خواهی مرا بیازمای. اتفاقاً به مرض حبس بول مبتلا گردید و چندان به ستوه آمده که پیوسته ناله و فریاد می کرد که ای مردم در حق این بنده‌ی دروغگوی دعا کنید و از خدا بخواهید مرا عفو فرماید.
در مورد آقا محمد کاظم واله امتحانی بس ناچیزتر از حبس البول سمنون اتفاد افتاد که بانگ افغان و استغاثه او را به آسمان بلند کرد. دوستی داشت بنام حاجی ابراهیم امین الرعایا اهل قریه گارلادان (کلادان) که از مردم فهمیدة سنجیدة هوشیار آن زمان بود. گاهی واله را به منزل خود دعوت و وسائل خوشی و آسایش او را چندانکه موافق ذوق و سلیقه‌ی دقیق نازک پسند وی بود از رختخواب نو مخمل و ترمه و اطاق معطّر نظیف و غذای لذیذ و سایر وسائل مطبوع از هر حیث فراهم می‌ساخت. بعد از آنکه بیت مزبور را در غزلی از وی شنید هیچ نگفت و به رسم معهود او را مهمانی و اسباب کار را مثل همیشه جمع کرد، وقت خواب بستر مخمل تازه که هیچکس در آن نخفته بود بگسترد و بعادت معمول که چون واله در بستر می آرمید، با اجازه او چراغ را خاموش کرده وی را تنها می‌گذاشت و خود به اندرون نزد زن و فرزندش می‌رفت عمل کرد. در این موقع مقداری شپش و کیک که قبلا در قوطی انفیه‌دان جمع کرده بود پنهانی داخل رختخواب واله کرد و در اطاق را از بیرون قفل زده به اطاق خود رفت. چیزی نگذشت که شپشهای گرسنه و کیکهای موذی به تن نازپروردة تنعم واله در افتاده او را به جنب و جوش و غرّ و لند انداختند. کم کم داد و فریاد وی بلند شد. هر قدر داد کشید کس به فریادش نرسید چه امین الرعایا به نوکرهای خود هم سپرده و تاکید کرده بود که به استغاثه وی جواب ندهند، تا خودش بیاید و سخنی با وی بگوید. واله شروع به فحاشی کرد چندانکه سقط و دشنام داد پاسخی نشنید. عاقبت به گریه و استرحام افتاده نالیدن و زاریدن گرفت. تا دل حاجی ابراهیم بر وی سوخت و به همین مایه تنبیه بسنده کرده از اندرون بیرون آمد، در را بگشود و چراغ را روشن کرد. واله لخت و عریان در طاقچه نشسته می‌لرزید و استغاثه می‌کرد. در این وقت حاجی به وی گفت تو که طاقت نیش شپش و کیک نداری، با چه جرات و جسارت و کدام توان و طاقت گفتی که خدا در رحمت بر تو ببندد و ابواب بلا بگشاید. آخر اغراق و مبالغه‌ی شاعرانه هم حدی و موردی دارد، نه به این جسارت و گستاخی در پیشگاه امتحان و ابتلاء الهی