مصطفی فاتح

مصطفی فاتح

شهرت :

مصطفی فاتح
تاریخ وفات :
1357/06/08
مزار :
تکیه فاتح
زمینه فعالیت :
نویسنده
فرزند احمدخان فاتح الملک، متولد 1277ش، در اصفهان، تهران و خارج از کشور تحصیل نمود. مشاغل مهمی در دستگاه شرکت نفت ایران و انگلیس داشته است. از آثارش «پنجاه سال نفت ایران» است، که در چند نوبت چاپ شده است. او در 8 فروردین 1357ش فوت نمود.
مشروح زندگی نامه
فرزند سرتیپ احمد خان فاتح الملک، در اسفند 1277ش/ فوریه 1897م در اصفهان دیده به جهان گشود. او تحصیلات ابتدائی خود را در اصفهان به اتمام رساند و بر اساس اظهارات خودش به دلیل اینکه «پدرش حاجی فاتح الملک از اشخاص مطلع به تمدن و فرهنگ جدید بود و از معلومات قدیم هم بهره ای داشت، علاقمند بود که فرزند را حتی الامکان با معلومات جدید و قدیم آشنا سازد» او را برای تکمیل تحصیلات از اصفهان به مدرسة عالی امریکایی ها به تهران فرستاد. او مدت پنج سال در این مدرسه به تحصیل علم پرداخته و سپس به منظور ادامه تحصیل عازم امریکا شد. در ابتدا در دانشگاه جان هاپکینز در شهر بالتیمور در رشتة علوم طبیعی و پزشکی به تحصیل پرداخت و چون احساس کرد که دلبستگی چندانی به این حوزه از دانش ندارد، به منظور تحصیل در رشتة اقتصاد، عازم نیویورک شده و در دانشگاه کلمبیا مشغول شد. او به مدت چهار سال توانست دیپلم خود را اخذ نماید. وی پایان نامة خود را به زبان انگلیسی و دربارة « وضع اقتصادی ایران» تالیف نمود که بعدها به صورت کتابی جداگانه چاپ شد . در بازگشت پدرش که از بازگشت فرزند بسیار خوشحال شده بود، در نامه ای به وزیر دارائی وقت، که از دوستان نزدیکش بود، او را برای خدمت معرفی کرد. به قول خودش خیال می کرد که به عنوان تنها تحصیل کردة علم اقتصاد در خارج به راحتی او را خواهند پذیرفت و او می تواند دین خود را به این آب و خاک ادا نماید؛ ولی وقتی که شنید وزیر مالیه، بدون توجه به تحصیلات او مقام پیشکاری فارس و اصفهان و یزد را برایش در نظر گرفته و کوچکترین توجهی به تحصیلات و معلومات او ننموده و در ضمن برای گرفتن این مشاغل نیز باید به ترتیب بیست هزار و ده هزار و پنج هزار تومان پیش کشی بدهد، تازه فهمید که در این کشور چه خبر است. به قول خودش« نیازی بده و فیض ببر و دانشنامه و پایان نامه را در ماورای مرزهای ایران بگذار و کیسه زر همراه بیاور». هم چنین می نویسد: «بنیاد و اساس آمال و آرزوهای من یکباره ویران گشت و حاصل زحماتم با آتش فساد اولیای امور یک جا سوخت». بنا بر این دل شکسته به اصفهان نزد پدر بیمارش برگشت و چندی پس از آن بود که، پدرش بدرود حیات گفت. او تصمیم می گیرد که از کشور مهاجرت کند، لذا برای اخذ گذرنامه به تهران بر می گردد، که این امر مصادف می شود با تصمیم شرکت نفت ایران و انگلیس مبنی بر تأسیس اداره ای در تهران، زیرا تا آن زمان کارهای شرکت در تهران از طریق سفارت انگلیس انجام می گرفت و در این زمان شرکت در صدد بود که یک ایرانی تحصیل کرده را استخدام نماید. در ضمن برخلاف رویة معمول که شرکت حاضر نبود برای کارکنان ایرانی خود همان حقوقی را قایل شود که برای کارمندان انگلیسی خود قائل بود، تعهد نمود که تمام مزایای یک کارمند عالی رتبة انگلیسی را به فاتح نیز بپردازد. و لذا در اواخر سال 1300ش ( 1922م) به استخدام شرکت ملی نفت ایران و انگلیس درآمد و به عنوان معاون نمایندة شرکت در تهران یعنی مستر فرلی مشغول به کار شد. گفتنی است که روابط ایران و شرکت نفت در آن روزگار توسط ادارة مزبور مدیریت می شد. این امر موجب شد تا فاتح به عنوان نمایندة این شرکت با وزارتخانه ها و رجال سیاسی فراوانی آشنا شود و دربارة آنان می نویسد: « به تحقیق دانستم که بیشتر طبقة حاکمه ایران از وزیر و وکیل و نامه نگار و رجال و سیاستمداران و غیره و غیره همه از قماش وزیر دارائی اند. میهن و دین و ملک و وجدان برای آنها پشیزی ارزش ندارد[...] دروغ و تقلب و ریاکاری آن هم با اسلوب شرقی سرمایه زندگی و محصول مکتب فاسد این طبقه می باشد». او دربارة کسانی نیز سخن می گوید که «در لباس آزادیخواهی دلالی سیاسی می کردند، آنان حاضر بودند که منافع کشور خود را فدای پول نموده و از هیچگونه پستی و فرومایگی روگردان نباشند». وی در این سمت موفق شد که شرکت را راضی کند تا همه ساله دو دانشجوی با استعداد ایرانی را به هزینة شرکت، به انگلستان اعزام نماید تا در رشتة و علوم مربوط به نفت تحصیل نمایند. این ترتیب تا سال 1312ش/1933م یعنی انعقاد قرارداد نفتی جدید همچنان بر قرار بود. تا اینکه در قرارداد طی مادة مخصوصی گنجانده شد که شرکت نفت هر سال ده هزار لیره برای هزینة تحصیلات دانشجویان ایرانی بپردازد».
او با موقعیتی که در شرکت پیدا کرده بود، و اطلاعاتی که داشت در 1308ش ادارة پخش مواد نفتی در تهران را تاسیس نمود و از طرف شرکت به ریاست این اداره منصوب شد. او در این سمت تلاش نمود که در شهرهای مختلف ایران شعبه ای از ادارة تحت مدیریت خود را ایجاد نماید. این امر موجب شد تا مردم ایران به واسطه فراوانی سوخت و در دسترس بودن آن از وارد کردن مواد نفتی از خارج بویژه کشورهای همسایه ( روسیه) بی نیاز شوند. همانطور که خواهد آمد، فاتح در تنظیم قرارداد 1933 نقش مستقیمی نداشته است؛ ولی با توجه به سابقه او در شرکت نفت و ارتباطش با طرف ایرانی و انگلیسی، حداقل به عنوان مترجم و مشاور اقتصادی، حتماً مورد توجه هر دو طرف قرار گرفته بود. پس از شهریور 1320ش و استعفای رضا شاه از سلطنت، فضای باز ایجاد شده موجب گردید که بسیاری از گروه های تندرو وارد عرصه سیاسی شده، امور کشور را مختل کنند. لذا در این زمان فاتح به تشکیل جمعیت ضد فاشیست پرداخت و امتیاز روزنامه ای به نام «مردم» را گرفت که ارگان آن جمعیت بود. غالب اعضای حزب توده که در زمان رضا شاه زندانی شده بودند، به عضویت هیئت تحریریه این روزنامه درآمدند. با توقیف روزنامه «رهبر» ارگان حزب توده در مرداد 1321ش مصطفی فاتح روزنامه مردم را در اختیار حزب توده قرار داد و در مهر ماه همان سال حزبی به نام « همرهان » تشکیل داده و رهبری آن را بر عهده گرفت. این حزب یک برنامة سوسیالیستی را تعقیب می کرد و برنامه هایی را مطرح می کرد که از مرام نامة حزب توده مترقی تر بود که از جملة آنها می توان به ملی کردن منابع تولید، بیمه های اجتماعی، خدمات رایگان بهداشتی و آموزشی و تامین معاش خانواده ها اشاره نمود. روزنامة امروز و فردا ارگان رسمی حزب همرهان و روزنامة شمع به عنوان ناشر افکار این حزب منتشر می شد. ظاهراً این حزب از سوی انگلیسیها و در هماهنگی با اقدام روسها در تشکیل حزب توده به عنوان مانعی در برابر نفوذ آلمان در ایران به وجود آمد.
فاتح در 1226 به معاونت کل شرکت نفت منصوب شد و عازم خوزستان گردید. او سه سال و نیم در این مقام بود که خود در این باره می نویسد:« سه سال و نیم در آن محیط سوزان ماندم و برای تقلیل عدة کارمندان خارجی و افزایش کارمندان ایرانی و رفع تبعیض ها، فراهم ساختن آسایش ایرانیان [...] نقشه های وسیع و دامنه داری را طرح کردم» . وی در همین مدت نیز خدماتی مانند راه اندازی دانشکدة نفت، توسعة بهداری شرکت نفت و خانه-سازی را به انجام رسانید و سرانجام نیز پس از تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت و در روزهای نخستین خلع ید از کار کناره گیری کرده و بازنشسته شد. او علت این کار را بی توجهی بزرگان به لیاقت کاردانی افراد و سپردن کارها به دوستان و خویشان و همکاران سیاسی آنها می داند.
در دوران بازنشستگی ظاهراً دیگر مورد اعتنای حکومت قرار نگرفت و در این مدت مشغول نوشتن کتاب «پنجاه سال نفت ایران» شد. در 18 آذر 1332ش هم زمان با ورود نیکسون معاون رئیس جمهور امریکا به تهران، طبق مادة 5 حکومت نظامی بازداشت و زندانی شد. کتاب «پنجاه سال نفت» فاتح در اوایل سال 1335ش منتشر شد که اطلاعات جالبی دربارة نفت در آن مندرج بود. در این کتاب اطلاعات مخفی درباره زد و بندهای حکومت در بستن قراردادهای نفتی افشاء شده بود. شاید به همین دلیل مأمورین سازمان امنیت در 17 شهریور 1337ش به خانة او ریخته و جلد دوم کتاب و اسناد و مدارک او را با خود بردند و چند روز بعد محمد رضا پهلوی به ابوالحسن ابتهاج گفته بود که اسنادی پیدا شده که نشان می دهد او آدم انگلیس هاست.
در روز پنجم بهمن 1343ش شاه در یک مصاحبه تلویزیونی گفت که بعد از شهریور 1320 انگلیسی ها حزب توده را به دست شخصی به نام مصطفی فاتح تاسیس کردند.
فاتح پس از ملی شدن صنعت نفت و کناره گیری از مقام خود به اتفاق مهدی لاله و عباس نراقی دو تن از افراد حزب توده بانکی به نام بانک تهران را بنیاد نهادند. فاتح به ریاست هیئت مدیره تعیین شدند. بعدها به علت مشارکت چند بانک خارجی در بانک تهران، توسعة زیادی پیدا کرد و سود زیادی عاید سهامداران آن شد. فاتح در فروردین 1357 عازم لندن شد و روزنامه های انگلیس را علیه محمدرضا پهلوی بسیج نموده و اطلاعات جالبی از فساد در دوران سلطنت وی به خبرنگاران داد. مصطفی فاتح مردی دانشمند و ادیب، موسیقی شناس، مسلط به زبانهای انگلیسی و فرانسه بود. از آثارش «پنجاه سال نفت ایران»؛ «پول و بانکداری»؛ «پیشنهاد واژه سودورزی»؛ «راه پیشرفت در خط فارسی»؛ ترجمه «یادگارهای یک دیوانه»؛ نوشته تولستوی؛ رساله ای به زبان انگلیسی درباره «مالیات در ایران تا عصر مغول» و مقالات اقتصادی و اجتماعی هم دارد که بعضی از آنها با امضای صریح و بعضی با امضای « چیره» در مجلة آینده چاپ شده است.
خاطرات شاپور والی از فاتح؛ در خاطرات شاپور والی پور عضو سابق حزب توده آمده است که مصطفی فاتح با من خویشاوند بود، یعنی خانم فاتح خاله مادر من بود. گذشته از این مصطفی فاتح و مادر من و چند تن از جوانان فامیل با هم در یک مکتب درس خوانده بودند و با هم روابط خیلی نزدیکی داشتند. اما من در دوران نوجوانی و جوانی به اقتضای سن و به عنوان موجودی احساساتی، ساده اندیش ناراضی از محیط اجتماعی، آرمانگرا و خصوصاً متنفر از خفقان حاکم بر کشور که در جستجوی راه رهایی به دام جمعی وابسته به بیگانه و خودفروخته افتادم و قدم در « کژراهه» گذاشتم، نظر موافقی با او نداشتم. در سیاهچالی سقوط کرده بودم که در آن به ما تلقین کرده بودند که در جهان دو رنگ بیشتر وجود ندارد یا سیاه سیاه و یا سفید سفید. افراد یا خائن اند و دشمن خلق یا خدمتگزارند و در خدمت جامعه[...] مادام که در سیاهچال گرفتار بودم با وجود خویشاوندی و دوستی خانوادگی، سالها حتی از رویارویی با فاتح احتراز می کردم و او را یکی از عوامل انگلستان می دانستم. طبیعی بود ما که خود را مخالف سیاست استعماری انگلیس می دانستیم با افرادی نظیر فاتح که آنها را از عوامل و ایادی انگلیس می شمردیم، نیز مخالف باشیم و از نزدیکی و معاشرت با آنها پرهیز کنیم. او در ادامه می گوید، پس از 28 مرداد که خود را از قید هر نوع ایدئولوژی و عضویت در هر گونه تشکیلات سیاسی رها کردم [...] به فاتح نزدیک شدم و حالا که از مرز هفتاد سالگی می گذرم، بدون هیچ گونه تعصب و خشک اندیشی و بر خلاف تصورات قبلی عرض می کنم او را انسانی با فرهنگ، وطن دوست و مخالف استبداد می بینیم. طبق گفته یکی از بستگان فاتح، رابطه دوستانه و نزدیکی میان آیت الله سید حسن مدرس با پدر فاتح، حاج فاتح الملک در اصفهان برقرار بوده است. این رابطه موجب شد که فاتح جوان نیز مانند پدرش با این روحانی بزرگوار آشنایی پیدا کند و در ردیف علاقه مندان و مریدان صادق او در آید. رابطة دوستانة فاتح و مدرس به حدی بود که سوء ظن بیمارگونة رضا شاه را بر انگیخت و برای او این تصور را به وجود آورد که ممکن است این انس و الفت بی ریا از نقشه های شیطانی انگلیسی ها که فاتح در شرکت نفت سابق در خدمت آنان بود نشأت گرفته باشد و شنیدم که این توهم بیجا ناراحتیهایی نیز برای فاتح به بار آورده بود.
رابطة فاتح و شرکت نفت؛ والی پور می گوید، با وجود اینکه کارمند برجستة شرکت نفت بود با سیاست و شیوه عمل اولیای این شرکت موافق نبود؛ زیرا آنها با اتکا به نظر موافق و اظهار دوستی و وفاداری گروهی از افراد هیئت حاکمه ایران با خود، گرایش افکار عمومی و خواست ملت ایران را مطلقا به حساب نمی آوردند.
والی پور در پاسخ به این پرسش که برخی مورخین معتقدند فاتح به عنوان یکی از مدیران ارشد شرکت نفت انگلیس و ایران حداقل تا قبل از کودتای 28 مرداد همیشه در راستای سیاست انگلستان عمل می کرده است، می گوید: آن طور که من از فاتح شنیدم او در این زمان با ارتباطی که با بعضی از رجال و دولتمردان انگلیس و مقامات شرکت نفت داشت، ضمن صحبت با آنان می گوید که شما دیگر نمی توانید بعد از سوم شهریور آدمی مانند رضا خان را به جامعه ایران تحمیل کنید. باید در دیدگاهتان نسبت به ملت ایران تجدید نظر کنید و به خواستهایشان اهمیت بدهید. بعدها شاهرخ مسکوب که کارخانة «ریالکوبی» فاتح را اداره می کرد، برای من تعریف کرد که روزی از فاتح پرسیدم که گفته می شود شما بعد از سوم شهریور 20 در مسائل مملکت دخالت می کردید، آیا این راست است؟ فاتح به او گفته بود فقط یک بار به تمام نمایندگان مجلس تلفن کردم و گفتم فردا دولت لایحه ای می آورد مجلس، شما آن را تصویب کنید، آن لایحه عفو زندانیان سیاسی بود و هدفم این بود با آزادی زندانیان سیاسی یک حزب تشکیل شود. غیر از این دخالت دیگری نداشتم. فاتح به من گفت پس از آنکه این افراد از زندان خلاص شدند، من با آنها تماس گرفتم؛ یعنی با اردشیر آوانسیان، ایرج اسکندری، دکتر یزدی و تعدادی دیگر از سران بعدی حزب توده صحبت کردم و یادآور شدم که از این فرصت استفاده کنید. انگلستان موافق است که یک حکومت ملی و دموکرات به وجود بیاید و شما هم همفکر و متشکل هستید و با درک سیاسی ای که دارید، مردم می توانند به شما اطمینان کنند. بر سر این مسائل به توافق هم رسیدیم؛ ولی فردا دیدم زدند زیرش و از توافقهای صورت گرفته 180 درجه عدول کردند. فهمیدم اینها خودشان تصمیم نمی گیرند بعد از صحبت با من با سفارت شوروی تماس می گیرند و در آنجا شخصی به نام علی اوف رأی اینها را می زند. این جلسات به هم خورد.
والی پور در پاسخ به این سوال که آیا دلیل نزدیکی فاتح به گروه 53 نفر و تشویق آنان در ایجاد حزب، به دلیل پیروی از سیاست انگلستان در تشکیل احزاب سوسیال دموکرات در اروپا بود. والی ضمن تائید نظر رسولی پور می گوید، بدون شک. پس از خاتمة جنگ دوم همانطور که در داخل انگلیس تحولی به وجود آمد. حزب کارگر با برنامه سوسیال دموکراتیک حکومت را به دست گرفت.
البته فاتح همیشه هم مدافع انگلستان در ایران نبود و تنها موضع جناح حزب کارگر انگلیس را تائید می کرد و با آنها روابط داشت آنها هم برای فاتح احترام زیادی قائل بودند و در مواردی هم با سیاست های انگلیس ناسازگاری نشان می داد. از جمله در مورد رفتار هیئت مدیره و شرکت سابق نفت نسبت به کارگران و اعطای امتیازات بیشتر به ایران اختلاف نظر داشتند.
والی معتقد است برای شناخت فاتح هیچ منبعی بهتر از مطالعه کتاب «پنجاه سال نفت» او نیست که در سال 1334ش منتشر شد. این کتاب در آستانة تشکیل ساواک و در شرایطی تدوین شد که استبداد در حال اوج گرفتن بود. و در این زمان مصدق و یارانش مانند مظفر بقایی و و امثال او نیز که زمینة تضعیف جبهه ملی را فراهم کرده بودند، نیز در زندان بودند. در چنین اوضاع و احوالی که خفقان بر همه جا سایه انداخته بود، فاتح در کتاب خود به مفاسد و نوکرصفتی برخی از رجال و دولتمردان حاکم پس از کودتای سوم اسفند 1299ش و حتی خودکامگی و حرص و مال اندوزی شخص رضا شاه می پردازد. برای مثال او در مقدمة کتاب خود آورده است که « هنگام تاجگذاری شاه فقید، شرکت نفت در صدد بر آمد که حسب المعمول هدیه ای تقدیم کند، من فرصت را غنیمت شمرده و به اولیای شرکت القاء کردم که به جای هدیة خصوصی، راه تهران – اهواز را شوسه کند که تنها هزینه نقشه-برداری از آن حدود یکصد هزار لیره بود. و گرچه پیشنهاد بنده با موافقت ضمنی روبرو شد؛ ولی برخی درباریان کوته نظر مدعی شدند که در چنین موقعیتی بهتر است شرکت هدیه بخصوصی تقدیم دارد و صحبت از نقشه برداری راه را به موقع دیگری محول نماید. نتیجه این شده که تملق گویی و خودشیرینی بر نیت پسندیده ای غلبه کرد و شوسه کردن راه اهواز در اثر کوته نظری و دسایس آنها به چند تکه ظروف مطلا که تزئین میز ناهارخوری ساخته شده بود و چند هزار لیره بیشتر نمی ارزید، تبدیل یافت و ملت ایران از یک استفادة رایگان محروم ماند. در این مصالحه زیانبار فاتح مجبور است که درباریان را متهم کند. در حالی که بر همه آشکار بود که آنچه بر پیشنهاد راه سازی شرکت نفت فائق آمد، حرص و طمع بی حد و حساب شخص شاه بود که « عقدة فقر» به عنوان یکی از خصایص ناپسند و بارز او در تمامی دوران سلطنتش مشاهده می شد.
فاتح بدون محافظه کاری به مخالفت با کودتای 28 مرداد و گسترش کودتا می پردازد و در این زمینه حتی از افشای بعضی اسرار سیاسی مربوط به کودتای سوم اسفند و روی کار آمدن رضاخان و آنچه در دوران سلطنت او گذشته بود، تا کودتای 28 مرداد و پیامدهای مصیبت بار آن خودداری نمی کرد.
اما عملی که موجب شد فاتح علیه محمدرضا شاه موضوع گیری کند، از این قرار بود که، محمدرضا شاه پس از مراجعت از سوئیس در بهار 1315 جوانی نازپروده بود که، پدرش می کوشید از او یک نظامی منضبط بسازد. لذا پس از مدتی که از آمدنش به ایران گذشت بود، روزی به طور محرمانه به سراغ فاتح می آید که فلانی من به عنوان فرزند ارشد شاه و ولیعهد کشور علاوه بر هزینه های شخصی با اطرافیان خود روابطی دارم که بعضاً از من توقعاتی دارند. این در شرایطی است که پدرم به این مطلب اهمیتی نداده و من شرمندة دوستان و نزدیکانم می شوم؛ لذا از شما (فاتح) توقع دارم که این مشکل مرا حل کنید. از او فرصت خواستم و پس از ملاقات با هیأت مدیرة شرکت نفت قرار شد که هر ماه 3000 تومان وجه نقد از بودجة محرمانه شرکت در اختیار من گذاشته شود تا به ولیعهد بپردازم و رضایتش را تأمین کنم. موضوع را به اطلاع ولیعهد رساندم و از آن پس اول هر ماه مقرری مزبور را از دست من دریافت می کرد. این داد و ستد محرمانه تا تبعید رضاشاه همه ماهه ادامه داشت. افشای این واقعیت پس از کودتای 28 مرداد که به گوش محمدرضا شاه رسید. او را به حدی عصبانی کرد که در سال 1336 به ساواک دستور داد به خانة فاتح حمله کرده، گنجینة یادداشتهای او را از بین برده و او را در زندان دژبانی انداخت و در یک سخنرانی در تلویزیون با عصبانیت درباره او گفت: «شخصی به نام مصطفی فاتح پس از شهریور 20 حزب توده را ایجاد کرد؟ تا آن تاریخ سابقه نداشت که شاه در سخنرانی های خود از کسی اسم ببرد آن هم با چنین لحنی، و این در واقع نتیجه افشای آن راز توسط فاتح بود.
با بازداشت مصطفی فاتح و افتادن اسناد او به چنگ ساواک اطلاعات زیادی که شامل بیانیه ها، شبنامه های ژلاتینی زمان مشروطیت بود و یا اطلاعاتی که دربارة سوابق برخی خانوده های یهودی تبار که مسلمان شده بودند و در حاکمیت نقش بازی می کردند، نیز از بین رفت. از همه مهمتر اسناد جلد دوم کتاب مستند پنجاه سال نفت ایران را نیز ساواک در جلوی چشمان او آتش زد. والی پور در مصاحبة خود می گوید که از فاتح خاطرات زیادی دارد، به خصوص زمانی که داور و تیمورتاش از او دعوت می کنند که در حزبی به نام « ایران نو» شرکت کند، او با آینده نگری به آنان می گوید که این نوشداروی بعد از مرگ سهراب است زیرا قبل از اینکه شما بتوانید یک نیروی مقاومت به وجود بیاورید، رضاشاه شما را از بین خواهد برد، کاری که انجام گرفت، و همه این افراد از بین رفتند.
نقش فاتح در تمدید قرارداد دارسی( 1933)؛ بسیاری از کسانی که معتقدند فاتح، در جریان قرارداد دارسی دخالت نداشته، دلیلشان این است که فاتح در کمسیون های تشکیل شده در خصوص قرارداد، شرکت نمی کرده؛ ولی به هر حال نباید فراموش کنیم که او به عنوان یک عضو بلندپایة شرکت نفت از همه جریانات مطلع بوده و بر اساس آنچه آمده است به طرفین دعوا مشاوره می داده است. دلیل آن نیز اطلاعات کامل فاتح از این جریان است که او در کتاب پنجاه سال نفت خود به صورت مفصل به این قضیه پرداخته و می نویسد پس از چند سال مذاکرة بی نتیجه میان نمایندگان دولت ایران و شرکت نفت، موجب شد کار به مراجع بین المللی بکشد. هر چند، نهایتاً نیز مشکل قرارداد دارسی حل نشد و رضاشاه که به شدت عصبانی شده بود (قضایای بعدی نشان داد که بیشتر نقش آدم عصبانی را بازی می کرد)، شبی در هیأت دولت پروندة نفت را که تیمور تاش به دستور او به هیأت آورده بود، در آتش انداخت و دستور لغو قرارداد را صادر کرد و به دنبال این قضیه بود که هیأتی به ریاست لرد کدمن رئیس هیأت مدیره شرکت نفت و تنی چند از اعضای هیأت برای مذاکره با رضاشاه و هیأت ایرانی که مرکب از فروغیِ وزیر خارجه، داورِ وزیر عدلیه، تقی زادة وزیر مالیه و حسین علاءِ رئیس بانک مرکزی تشکیل شده بود، مذاکره نمودند. ولی از این مذاکرات نتیجه ای حاصل نشد و به دنبال آن هیأت انگلیسی تصمیم به خروج از ایران گرفت؛ ولی فروغی به کدمن خبر داد که روز بعد شاه با او ملاقات خواهد داشت. فاتح شرح ماجرا را از زبان کدمن اینگونه می نویسد: «شاه با نهایت مهربانی ما را پذیرفت و مثل اینکه هیچ اطلاعی از جریان مذاکرات ندارد، دربارة پیشرفت مذاکرات استفسار کرد. من به او گفتم که پیشنهادهای نمایندگان دولت به اندازه ای سنگین است که شرکت نمی تواند آنها را بپذیرد و لذا مذاکرات قطع شده است. شاه بی نهایت اظهار تعجب کرده و گفت که خود او بین طرفین واسطه شده و توافقی ایجاد خواهد کرد و دستور داد که عصر همان روز جلسه ای با حضور او تشکیل شود تا کار فیصله یابد». عصر همان روز نیز بنا به نقل فاتح، رضاشاه در جلسه ای که با حضور کدمن و دکتر یانگ تشکیل شده بود، قرارداد دارسی را که در 1901 منعقد شده و در 1961 خاتمه می یافت، برای 60 سال دیگر تمدید کرد.
اما نکتة مهمی که در اینجا مطرح است این است که در انعقاد این قرارداد فاتح چه نقشی را به عهده داشته است. زیرا تقی زاده بعدها در مجلس عنوان کرد که من راضی به تمدید قرارداد نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصوری در این کار رخ داده است، تقصیر آلت فعل نبوده، بلکه تقصیر فاعل بوده است که بدبختانه اشتباهی کرد و نتوانست برگردد. لذا مشخص است که دست اندرکاران قرارداد می دانستند که کار خطایی مرتکب می شوند. اما فاتح خود می گوید که دو روز پس از ملاقات بین شاه و نمایندگان شرکت، رضاشاه او را احضار و از او می پرسد، با توجه به اینکه مدتی است در شرکت کار می کنی، اکنون بگو بدانم چه شرایطی باید در امتیازنامه گنجانده شود که منافع ما را کاملا تأمین نماید؟ در جواب فاتح می گوید که باید در قرارداد سه جنبة مختلف دیده شود، اول جنبه مالی که رضاشاه در این مورد توجهی نشان نمی دهد و دوم جنبه اقتصادی نفت که می باید از شرکت خواسته شود تا نفت را به ارزانترین قیمت در دسترس مردم قرار دهد تا آن که سوخت ارزان که اساس و پایه صنایع جدید است تأمین گردد و ایران از وارد کردن نفت خارجی بی نیاز گردد، سوم جنبه اجتماعی آن است که بایستی شرکت را وادار کرد تا از تعداد متخصصین خارجی خود کاسته و ایرانیان کارهای شرکت نفت را در داخل کشور به عهده بگیرند، تا ضمن اینکه اشتغال ایجاد می شود، این کار می تواند تجربه ای باشد برای اداره کردن صنایع دیگر در هر صورت او که در 22 سال بعد از قرارداد 1933 سخن می گوید یعنی در زمانی که دیگر قرارداد ملغی شده است و زیانهای فراوانی را بر کشور وارد کرده، تقریبا همان قضاوت تقی زاده را دارد که همة آنان آلت فعل بودند و می گوید، «هر وقت مقدرات مردمی به دست فردی افتاده و جامعه ای به آن درجه از انحطاط رسید که سرنوشت آن بسته به دست یک نفر بود، هر قدر هم آن فرد وطن پرست و مردم دوست و خیرخواه باشد، امید رستگاری برای چنین مردمی نیست. گذشته باید درس عبرتی برای آینده باشد و به هر ترتیبی هست باید از پیدایش حکومت های فردی اجتناب کرد».
حال مطالب دیگری نیز عباس اسکندری در خاطرات خود می آورد که چندان مستند نیست، او به نقل از فاتح می نویسد که، کدمن به او گفته، که در ملاقات شاه با او، رضاشاه تهدید می شود که اگر پیشنهادات شرکت نفت پذیرفته نشود ناوگان انگلستان در جوار آبادان آماده است تا خوزستان را از ایران جدا کند. در همان حال دولت انگلستان که از سیاست هویج و چماق استفاده می کرده، به او وعده می دهد که در صورت پذیرفتن تقاضای آنان مبلغ کلانی به حساب شاه ایران خواهند ریخت. البته دربارة سند این مطالب، پس از شهریور 20 و تبعید رضاشاه، عباس اسکندری در کتاب «آرزو» از قول یک روزنامة انگلیسی به نام ایلوسترد لندن نیوز نقل کرده که برای تجدید امتیاز نفت جنوب ایران و تمدید آن به مدت 60 سال سه میلیون لیره انگلیس رشوه پرداخت.
فاتح و قرارداد الحاقی نفت؛ در روز پنجم دیماه 1329ش دولت رزم آرا قرارداد الحاقی نفت را مسترد داشت و مذاکرات محرمانه ای را برای امضای یک قرارداد جدید با شرکت نفت آغاز کرد. از جریان این مذاکرات هیچ خبری منتشر نشد؛ ولی مصطفی فاتح در کتاب خود «پنجاه سال نفت» مدعی شده است که رزم آرا دربارة اصل تنصیف (اصل پنجاه– پنجاه) با شرکت نفت به توافق رسیده بود و از قول نورتکرافت عضو عالی رتبة شرکت نفت، می نویسد که « شرکت حاضر شد اصل تنصیف درآمد را قبول کند، ولی رزم آرا اصرار غریبی داشت که این قضیه مکتوم بماند». فاتح در ادامه آورده است که: «در آن اوقات در آبادان بودم و شبی اطلاع یافتم که نورتکرافت نمایندة شرکت در تهران، به خرمشهر وارد شده و صبح روز بعد عازم بصره است، تا از آنجا با هواپیما به لندن برود. اواخر شب به من تلفن کرد و تقاضای ملاقات نمود و گفت که رزم آرا از او خواهش کرده است به لندن رفته و مبلغ پنج میلیون لیره مساعده از شرکت برای دولت تحصیل نماید. من توسط او برای مدیران شرکت پیغام فرستادم که اندک غفلتی از طرف شرکت در ارضای مردم عواقب وخیمی خواهد داشت و توصیه کردم هر پیشنهاد جدیدی که شرکت می خواهد بکند و هر مساعده ای که خیال دارد بدهد، باید علنی باشد والا مذاکرات مخفیانه و زیر پرده با دولت سوءظن را تشدید خواهد کرد..» فاتح در ادامه می نویسد: «نورتکرافت پس از مراجعت از لندن گفت که شرکت حاضر به قبول اصل تنصیف درآمد شده است؛ ولی رزم آرا اصرار دارد این موضوع فاش نشود و مدیران شرکت هم در جواب پیام شما گفته اند که اگر قضیه را علنی سازیم، دولت خواهد رنجید و چنین کاری از نزاکت خارج خواهد بود...». لحن فاتح به دلیل ارتباط نزدیکی که با انگلستان داشت نشان می دهد که انگلیسیها هم از مخفی بودن توافق ناراضی بودند؛ ولی منظور واقعی رزم آرا را از مخفی نمودن این کار درک نمی-کردند. مصطفی فاتح در این زمینه می نویسد: «استنباط من این است که رزم آرا خیال داشت در موقعی که به نظر او مساعد به وضع سیاسی شخص او بود، پیشنهاد جدید شرکت را در مجلس اعلام دارد و این را به عنوان توفیق دولت خود به حساب آورد، ولی حسابش غلط از آب درآمد و عمرش به پایان رسید و روز شانزدهم اسفند 1329ش هنگامی که برای حضور در مجلس ختم وارد مسجد شاه شد، با گلوله خلیل طهماسبی از پای درآمد».
مصطفی فاتح در فروردین 1357ش به لندن رفت و 8 شهریور همان سال/رمضان 1398ق در لندن فوت نمود و جنازة او به اصفهان منتقل و در کنارپدر در تکیه فاتح الملک در تخت فولاد به خاک سپرده شد.