مرشد عباس زریری

مرشد عباس زریری

شهرت :

زریری
تاریخ وفات :
1350/04/30
مزار :
تکیه زرگرها
زمینه فعالیت :
شاعر

فرزند حسین، متولد 1288ش، داستان سرای معروف و از مشاهیر نقالان ایران، شاعر و طبیب معاصر، در اصفهان است. او روایات نقالان قدیم از شاهنامه و سایر کتاب های اساطیری ایران را که سینه به سینه به دوره او رسیده بود، از حفظ داشته و با بیانی گیرا و جذاب در جمع زیاد مستمعین حاضر در قهوه-خانه ها با حرکات دست و پا و عصا روایت می کرد، و صحنه های رزم و بزم را برای حاضرین مجسم می ساخت. مرشد عباس طومارهایی از روایت نقالان قدیم از داستان های شاهنامه گردآوری کرده بود، که از میان آنها «داستان رستم و سهراب» به چاپ رسیده است. او در30 تیر 1350ش درگذشت.

 


مشروح زندگی نامه

مرشد عباس زریری داستان سرای معروف­ ایران، شاعر و طبیب، فرزند حسین در هفتم مهر ماه 1288ش/ 1327ق در اصفهان به دنیا آمد.

 

دوران کودکی او به سبب یتیم شدن و قحطی ناشی از تأثیر جنگ جهانی اول به سختی گذشت، او خود تصویر سیاه و هولناک آن سالها را چنین به قلم می­آورد:  «...در هزار و سیصد و بیست و هفت هجری قمری در شهر اصفهان در محلۀ مستهلک پا به عرصۀ وجود نهادم و در کودکی یتیم شدم. سال 1335ق در سراسر ایران قحطی نان شد و در اصفهان از همه جا بدتر. بسیاری از مردم گفتند نان و مردند. بهای شش کیلو نان هفت تومان پول نقره بود، ولی اشیاء دیگر ارزان بود. مثلاً شش کیلو مس مرغوب را در تمام شهر می­گردانیدند تا یکی از 2 ریال الی 5 ریال بخرد. در هر دکان نانوایی سوراخ کوچکی برای نان دادن بود. هر نان که از آن سوراخ برای خریداری که پولش را داده بود، بیرون می­آمد، صد دست برای گرفتن آن نان دراز می­شد و اگر صاحبش زرنگی نموده، نان را می­گرفت، مردم روی او ریخته، نان را از او غارت می­کردند و بعضی به رو بر زمین خوابیده و می­خوردند. بسیاری از مردم بر اثر آن سختی مردند. زمستان قحطی گذشت و همین که در صحراها؛ جو، رنگ زردی به خود گرفت که مردم می­توانستند آن را برای غذای زن و فرزند خود به خانه­ها برند، وبا آمد و مردمی که با خوردن گوشت اسب و پنبه دانه و امثال آن، جان بدر برده بودند، از دلتنگی قحطی نجات داد و هرکس که باقی مانده بود از مال دنیا هیچ نداشت؛ مگر انبار دارانی که آرد یا حیوانات را ذخیره کرده بودند. بعد از آن قحطی و وبا دیگر از پدر و مادر و جمیع­خویشاوندان من، بجز فقیر هیچ کس باقی نمانده بود. خانۀ پدرم را در آغاز شباب فروختم و چون عقلم به هیچ کاری نمی­رسید، ناچار از سن یازده سالگی همراه درویشان به راه افتادم و با مداحی امرار معاش نمودم و هر شبی را در یکی از دهات اصفهان و بیشتر در لنجان بسر بردم...»

 

مرشد عباس آنگاه از سفرهای دور و درازی که سالهای جوانی پای پیاده در شهرها و روستاهای گوناگون ایران و عراق و عمان داشته است، سخن می­گوید و شرح می­دهد که چگونه ضرورتهای زندگی، او را بی­خدمت استاد و به نحوی خودآموز به حرفه­ها و تخصص­های گوناگون کشاند و در کارهایی چون دندان سازی و معالجۀ بیماران برمبنای طب سنتی و نیز ساختن قطب نما و قبله نما و صحافی کتاب و تعمیر دستگاههای برقی و صوتی و ساعت و جز آن مشغول بود و سرانجام در فن نقالی و داستان پردازی متبحر و کار آمد شد.

 

وی پنهان نمی­کند که در آغاز کار، همچون اکثر نقالان متأخر، سواد خواندن و نوشتن نداشته است:«... وقتی عیال و اولاد پیدا کردم، با آن­ که در نقالی شهرت تمام داشتم، طومار داستان را شخص با سوادی می­خواند و من بعد از گوش دادن و حفظ کردن­، برای مردم وانمود می­کردم؛ چه من هم مانند بسیاری از نقالان سواد نداشتم، رفته رفته به فکر آن افتادم که طومار را خود بخوانم. یک جلد کتاب ابتدایی به بهای یک ریال خریدم و حروف را از این و آن پرسیدم. طولی نکشید که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم و به مطالعۀ کتابهای متعدد پرداختم» .

 

 

وی در مورد سابقة نقالی در ایران چنین می­نویسد: «... از زمان شاه اسماعیل صفوی  تا این زمان، یعنی هزار و سیصد و چهل و هفت شمسی، هزاران نفر از این حرفه نان خوردند و دارای خانه و زندگی شدند که البته بستگی به قهوه خانه داشت. در سال هزار و سیصد و هشت شمسی که مشغول داستان گویی شدم، داستان شاهنامة فردوسی (علیه الرحمه) در میان نبود، مگر رستم نامه که آن کتاب کوچکی بود از تولد رستم تا کشته شدن افراسیاب به طور اختصار و کسی هم به آن گوش نمی­داد؛ چه نقالان از اسکندر نامه و امیر ارسلان و رموز حمزه و یتیم نامه که راجع به شاه عباس و حسین کرد بود و ابومسلم نامه و گاهی مختارنامه نقل می­گفتند و اصلاً یک شعر از شاهنامه خوانده نمی­شد؛ زیرا اغلب نقالان سواد نداشتند و داستانها را سینه به سینه می­زدند.

 

 

 

...ظاهراً در 1308ش یا یک سال کم و بیش درست در نظر ندارم نقالی در قهوه خانه­ها و معرکه گیری و مداحی سلسلۀ جلیلۀ صوفیه، یعنی درویشان در اماکن عمومی قدغن شد، مگر کسانی که فقط شاهنامه بخوانند و اشعار آن را تفسیر کنند که همین عمل شروع شد. لکن متصل به جرم نقالی تحت تعقیب بودند و این پیشامد، زیاده از حد بر زبونی و و خواری این طایفه بیفزود؛ چنان که پیوسته دچار طعن و نکوهش بودند و بعضی در اثر فقر و تنگدستی و پیری و عیالواری و نبودن کار، در گوشه و کنار مشغول پیشه­های دیگر شدند، آن هم در منتهای سختی. از طرفی هم سینماها و تماشاخانه ها روی کار آمدند و مردم قهوه خانه و داستانهای ملی و تاریخ شاهنامه را پشت سر نهادند. حال آن که تا چندی پیش از آن، اصفهان صدها قهوه­خانۀ بزرگ و پرجمعیت داشت که در اکثر آنها نقل می­گفتند.

 

 

فقیر مکرر مشاهده نمود که در گوشه و کنار قهوه خانه­ها، خصوصاً در محلۀ بیدآباد، پیر و جوان با یک عالم وقار دور هم می نشسته­اند و در میان ایشان مردی با مهابت تمام، شاهنامه می­خواند تا مرشد برسد و مشغول کار خود شود. آنگاه حضار به رغبت گوش می­دادند و از شنیدن داستانهای جنگی و فداکاری دلاوران نامدار در حفظ ملک و ملت لذت می­بردند.

 

 

و اکنون سال 1347 ش می­باشد، در تمام شهر اصفهان، ده دوازده قهوه خانۀ کوچک دارد و دو نقال بی رونق. در خیابان چهارباغ دو قهوه­خانۀ بزرگ باقی مانده که یکی از آن دو، یعنی کافۀ گلستان از هر جهت در سراسر ایران ممتاز است. فقیر مدت سی و هفت سال هر روز عصر دو ساعت یا بیشتر در کافه خوانده، برای صدها نفر از جوانان و مردان سالخورده داستان گفتم» .

 

 

نقالی که روایت منثوری از داستاهای شاهنامه است دقیقاً پای بند جزئیات سرودۀ فردوسی نیست و معمولاً با تصرفات نقال و ورود روایاتی از منظومه­های پهلوانی دیگر در آن، همراه است. به نظر دکتر محجوب « نقالی در قهوه­خانه­ کم و بیش به همین شیوه که امروز متداول است، در اصفهان آغاز شد...و استادان برجستۀ این فن بیشتر اهل اصفهان هستند»( محجوب، ج2، ص1096).

از نامدارترین نقالان اصفهان، مرشد عباس است که خوشبختانه گنجینۀ طومارها و دست نوشته­های ایشان موجود است. ایشان در قهوه خانه­های ناظر و خسرو آقا نقالی می­کرد و در روایت سهراب کشی « یک من اشک و یک من زر از مردم» می گرفت .

 

 

 

مرشد عباس در قهوه خانه­های بیست و هفت شهر ایران داستان گویی و نقالی می­کرد. وی در اواخر عمر مدت کوتاهی به دعوت سازمان جلب سیاحان شب­ها در چایخانة مهمانسرای شاه عباس اصفهان داستان می گفت، اما به زودی دریافت که شنوندگان واقعی او نه جهانگردان خارجی و نه آقایان و خانم­های به اصطلاح اعیان محلی، بلکه همان مردم ساده و بی ادعای مشتری قهوه خانه­اند. خود از این دوران به تلخی یاد می­کند « که در این محل کسی گوش به داستان نمی داد، چنان که گویی ابداً اطلاعی از شاهنامه ندارند. حتی یک شب از فقیر پرسیدند: تهمینه مادر رستم بوده است؟گفتم:خیر همسر رستم بود! ».

 

 

خاطرۀ استقبال عامۀ مردم از مجلس های نقالی و داستان پردازی مرشد عباس، بویژه روزهای « سهراب کشان» که حادثه ای  بزرگ تلقی می­شد؛ هنوز در ذهن میانسالان و سالخوردگان اصفهانی باقی است ونمونۀ اقبال و توجه همگانی از مجالس وی را از آگهی­هایی که در مورد وی به چاپ رسیده، می­توان مشاهده نمود. در آنها از وی به عنوان یکی از مبلغان و سخنوران درجه اول ایران و حتی در میان تمام کشورهای اسلامی نام  می­برد که پس از بیست سال تلاش و زحمت توانسته دیوان فردوسی را با چندین زبان جذاب و شیرین بخواند.

 

 

استاد جلال الدین همایی در توصیف مرشد عباس می­گوید: «... البته داستان سهراب کشی نقالها را در قهوه خانه­ای قدیمی شنیده اند. واقعاً قیامتی بر پا می­شد که دیدنی و تماشایی بود.

ای کاش مرحوم حاج مرشد عباس اصفهانی و نقالی او را در قهوۀ خانۀ ناظر و خسرو آقای اصفهان دیده بودید که از چند هزار شنوندۀ پیر و جوان به قول خودش در روز سهراب کشی، یک من اشک و یک دامن زر می­گرفت».

 

« استاد حسین مسرور، قدرت داستان پردازی، به صورت نقالی، و جزئیات آن را تا حدود بسیار از حاج مرشد عباس اصفهانی اخذ نمود»(همایی به نقل از قدسی، ص169). از آثار باقیمانده چاپ نشده زریری:  « نثر شاهنامة نقالان»؛ « سفرنامه»، که در آن به توصیف مختصات شهرها و دهات و مردم آن محل، آداب و رسوم، موقعیت جغرافیایی، وجه تسمیه، موقعیت کشاوری و اخلاق و روحیات مردم پرداخته است و « حکایت  و قصه­های گذشتگان» می­باشد.

 

 

از آثار چاپ شده ایشان کتاب «رستم و سهراب» ( روایت نقالان ) با ویرایش جلیل دوستخواه به سال 1369ش توسط انتشارات توس به چاپ رسیده است؛ و « کاوه آهنگر» به روایت نقالان به کوشش شاهرخ مسکوب توسط انتشارات طرح نو به سال 1374ش به چاپ رسیده است.

 

وی در کتاب « رستم و سهراب» ( روایت نقالان) می نویسد:« ... این کتاب را که از زمان مهابادیان الی زمان اسکندر رومی می­باشد، توأم با اشعار شاهنامه و شعرای دیگر و تاریخ و افسانه­های شیرین و دلکش و کلمات قصار و پند و عالی­ترین نصایح در یکتاپرستی وطن دوستی و گذشت و جوانمردی و احترام به والدین و خدمتگزاری به ملت نوشتم که مقاله­های این کتاب گواه مدعا می­باشد و مدت هیجده سال در نوشتن این کتاب رنج بردم. با آن که وصف مرا در کتاب « جنگ اصفهان» نوشتند و تصویر حقیر را با جمعیت و محوطۀ سخنرانی، مکرر در روزنامه­ها چاپ نمودند، هرگز از هیچ مقام عالی کوچکترین تشویقی ندیدم، مگر زجر و زندان و نکوهش».

 

 

او می­نویسد:« من این کتاب را نوشتم تا معلوم شود که ما برای مردم چگونه گفته­ایم و معنی نقالی چیست [...] من برای حفظ گنجینة داستان­های ملی کتاب نوشته­ام که از هر جهت بی نظیر است و شامل همة داستانهای پهلوانی و افسانه­های ملی، توأم با اشعار شاهنامه و نقل عباراتی از تواریخ و اشعار بسیاری از شعرا به مناسبت مطلب و حتی ذکر برخی آیات و کلمات قصار بزرگان می­شود و از هر حیث جامعیت دارد».

 

از نظر مرشد عباس داستان­های شاهنامه سرِ همۀ داستانهای پهلوانی است و از نظر دلیری و پاکی و جوانمردی بکلی بی­نظیر است( همان، ص389). وی می­گوید« بر اثر مطالعه زیاد و فرو رفتن در عمق داستانهای ملی، این حالت در من ایجاد شد که شنوندگان خود را تسخیر کنم و آنها را به حقیقت زندگی و جوانمردی و مردانگی و میهن­پرستی آشنا سازم. من از اول جوانی به این کار رو آوردم. در اوایل کار، جمعیت زیاد بود. مثل حالا نبود که مردم یک سرند و هزار سودا. آن وقت ها هنوز مطرب­ها و بزن بهادرهای جنگ دروغین فرهنگی، چشم مردم را خیره نکرده بودند و مردم حسابی به داستانهای ملی اهمیت می­دادند و علاقه داشتند­. صاحبان قهوه­خانه­ها در رقابت با یکدیگر و برای کشاندن نقالان به قهوه خانۀ خود­، با هم به دعوا و کشمکش می­پرداختند».

 

 

مرشد عباس طبع شعری نیز داشته و از اشعارش در تعریف بهار و منقبت علی(ع) توسط چاپخانه امامی در 33 بیت به چاپ رسیده است. از اشعار اوست:

ای روی دل آرای تو مرآت الهی

وی مظهر اسماء خداوند کماهی

بی امر تو کی سر زند از خاک گیاهی

ما را نبود غیر تو در دهر پناهی

شاها ز کرم کن سوی درویش نگاهی

که امروز زریریست ثناگوی تو مولا

سرانجام این استاد سخن در سی ام تیر ماه 1350ش فوت و پیکرش را در تکیة زرگرها به خاک سپردند.