سید محمد صمصام

سید محمد صمصام

شهرت :

صمصام
تاریخ وفات (قمری/شمسی) :
1359/08/04
مزار :
مادر شاهزاده :
زمینه فعالیت :
فقیه و مجتهد,خطیب و واعظ :

واعظ و عارفِ رند و شوخ. فرزند سیّد جعفر قلمزن. از سلالة سادات موسوی اصفهان. متولد1290ش در کوچة صرّاف های اصفهان. زندگی نوجوانی او بر اطرافیانش نیز پوشیده است. آنچه در افواه نزدیکان اوست این است که قدری در نزد پدر، درس خوانده و حتّی مدّتی نیز در نجف تلمّذ کرده است.
احمد مدنی نیز در کتاب بسیار خواندنیِ خویش؛ « زیر آسمان اصفهان» نام صمصام را در زمرة « آدم های چکّه» و کسانی که « به شوخی و لودگی» در اصفهان شهره بودند، آورده است که باز بی راه است. صمصام نه دیوانه بود و نه لوده، او را می توان حداکثر جرو« عقلای مجانین» یا فرزانگانِ دیوانه نما به شمار آورد؛ کسی مانند محمد معشوق طوسی- صدر عقلای مجانین و یکی از چهره های شگفت و گمنام تصوّف خراسان در عصر ابوسعید ابوالخیر.
صمصام در سیرة خود شیوه ای را پیش گرفته بود که سنّت شکنی، رکن آن بود و این خصیصه را در وعظ، رفتار، برخورد، انتخاب مُرکَب، زیست، خوراک، پوشاک، محبّت، اعتراض و جمیع کنش و واکنش های او می توانستی دید. او تا آخر عمر، نقد تجرّد را از کف ننهاد و در خانه ای قدیمی که از برادرش کرایه کرده بود، جز تعدادی مرغ و خروس و اسب و گربه و میش و بز و غیره با کسی زندگی نکرد. وقتی از او پرسیدند که چرا با حیوانات زندگی می کنی و آدمی، در معاشرت تو جای ندارد، کوتاه پاسخ داد: حیوان دروغ نمی گوید!
لباس او اغلب، پیراهن بلند و شلواری سفید و دستاری سبز بر سر بود و عموماً جوراب به پا نداشت. با این هنجار شکنی، جزو واعظانی نبود که به گونة معمول، کسی او را به مجلس خود دعوت کند. بلکه اصفهانیان می دانستند که هر جا مجلس روضه یا گاهی جشن و عزایی باشد، ممکن است او بغتتاً داخل شود و اسب خود را بیرون مجلس ببندد و بی پیرایه، روی پلة اول منبر بنشیند و بی اذن، شروع به سخن کند و اتفاقاً همین به قول بیهقی« بی شغل» بودنِ او بر بسیاری، خوش می آمد. چنان که پای منبر او شلوغ تر از منبرهای دعوتی می شد. اما گاهی هم به ندرت شنیده شده بود که صاحب مجلسی به لجاجت و سرسختی، مانع منبر او شده بود و او نیز با نیش و نفرینی، آنجا را ترک گفته و مردم نیز ناراحت از آن جا رفته بودند.
منبر او نیز بیشتر با عادت گریزی همراه بود. نه به سیاق خطیبان حرفه ای، با خطبه آغاز می کرد و نه از مسألة شرعی و تاریخ و اعتقادات متعارف، در آن خبری بود. او دلبستگی ویژه ای به مثنوی مولوی داشت و بسیاری از بخش های بلند آن را، این جا و آن جا، از حافظه به درستی و با دقّت خوانده بود. صدای ضبط شدة او در چند منبر، این مثنوی خوانیِ جذّاب را در دست مردم، به یادگار گذارده است. این علاقة او به مثنوی، طنزهای مولانا را نیز به سخنش تزریق کرده بود. حتّی گاهی که چیزی را به خود نسبت می داد و مردم را می خندانید، بعداً ردش را در مثنوی می یافتی. نگارنده خود به یاد دارد که حدود چهل سال پیش، در مجلسی در مسجد سیّد در پاسخ کسی که به تجرّدِ او خرده گرفته بود، روی منبر، رندانه گفت که شعری در این باب سروده است و به گویش اصفهانی خواند:
والله، به خدا، به جونِ عمّت/دختر نمی دن به سیّد محمّد
و بعد گفت که« سیّد محمد( یعنی خودش) دختر یکی از سران را می خواست. نصف کار هم که رضایت خودم بود، حاصل بود. فقط مانده بود نصف دیگر!» کسانی که با مثنوی آشنایی دارند، می د انند که این طنز ساختگی، مأخوذ از سخن مولاناست:
خانة داماد، پر آشوب و شر/قوم دختر را نبوده زین خبر
ولوله که؛ کار، نیمی راست شد/شرط هایی که ز سوی ماست، شد!
خانه ها را روفتیم، آراستیم/زین هوس، سرمست و خوش، برخاستیم
زآن طرف، آمد یکی پیغام؟ نی/مرغی آمد این طرف ز آن بام؟ نی
محتوای بیشتر مجالس او نیز مانند مثنوی، پند و اندرز، دقایق عرفانی و حقایق خدایی به زبانی ساده و بی پیرایه بود همراه با چاشنی طنز. گاهی نیز به مناسبت ایّام، روضه ای می خواند. اواخر عمر او که مصادف با سال های انقلاب بود، گاه طنزهای او رنگ سیاسی گرفته بود و دهن به دهن در شهر می گشت. قبل از آن هم با چابکی وارد مجالس فاتحة رجال حکومت شده و گوشه و کنایه ای نیز نثار صدر و ذیل مجلس کرده بود و رندانه، انبانی از اسکناس از آنان اخذ به حیا نیز نموده بود! این حالات او بسیار به شخصیّت ابوالفتح اسکندری در مقامات بدیع الزمان همدانی می ماند. داستان جو برای اسبش مدّتها نقل محافل خصوصی و عمومی بود. این ماجرا را چند جا نقل کرده بود که یک روز تعطیل، به دنبال جو بسیاری از خیابان های شهر را گشته و سر از جلفا در آورده است. پس ناامید به دکان ارامنه رفته و چند شیشة آبجو خریده و در سطل، جلوی « یابو» گذاشته ولی او از خوردن امتناع کرده است. صمصام هم به او نصیحت کرده که بخور! این چیزی است که استاندار و شهردار و رؤسا همه می خورند!
هنوز هم بسیاری از اصفهانی ها، صدای انفجار خندة مستمعان مجالس او را به خاطر دارند. هنگام عبور از کوچه و بازار و خیابان نیز گاهی متلکی حوالة یک رهگذر بی مبالات و به دور از ادب می کرد. امّا اغلب وزین و آرام می گذشت و مردم او را تماشا می کردند. به شدّت به قلیان علاقه داشت.
مهمترین وجهی که او را محبوب القلوب و جاودانی، در دل مردم باقی گذارده و تصاویر او در بسیاری از مغازه های شهر پس از سی سال است، یتیم نوازی و مسکین پردازی صمصام است. تقریباً همة آشنایان او می دانستند که شبانه و روزانه، پنهان و آشکار تعداد زیادی محروم و پیرزن و پیرمرد ناتوان و بچة یتیم و خانوادة مسکین، چشم به راه خورجین او هستند و هنوز شواهد زیادی، بدون واسطه، از آن در دست است. به همین دلیل، مستمعان و مریدان او نیز به راحتی کمکش می کردند و گاه در یک منبر، خورجین او پر از پول می شد. نگارنده خوب به یاد دارد که در میان ده شب روضه ای در دهة پنجاه، شبی همه را چشم انتظار گذاشت و نیامد. فردا شب نیز نیامد و سه روز بعد، با وضعی نزار و سری به جای دستار، پیچیده شده در باند و پانسمان بیمار آمد و روی منبر با همان لهجة غلیظ اصفهانی گفت که دزد بی انصاف که تصوّر می کرده هر شب این خورجینِ پول را در منزل پنهان می کند، تعقیبش نموده و نیمه های شب، به سراغ خورجین می آید که زیر سر او بالشِ خواب شده و با کاسة سفالین آب به سر صمصام کوفته و خورجین را برداشته و فرار کرده است!
به هر رو، در میان مردم، به جز این نوع کمک های خرد، کسانی بودند که به طور خاص، او را واسطة اطعام مساکین می کردند و برخی نیز برای او نذر می نمودند و این طریق، پس از مرگ او هم تا سال ها ادامه داشته است.
سیّد محمد صمصام سرانجام در 4 آبان 1359ش/ 6 محرّم1401ق در حالى که مطابق مرسوم، با اسب خود، راهی روضه ای بود، در خیابان چهارباغ پایین، با اتومبیل تصادف می کند و به بیمارستان منتقل می شود و پس از آن که راننده را حلال می کند و درخواست آزادی او را دارد، چند روز بعد به لقای حق می پیوندد و پس از تشییع باشکوهی در تکیة درکوشکی- بروجردی دفن می شود.
ماجرای کرامات متعدّد و زایدالوصف که از صمصام و اصولاً نظایر او در تاریخ ثبت است، از مقولات به تعبیر پوپر، قضایای ابطال ناپذیر است؛ یعنی ردّ و اثبات آن، مساوی است. به این دلیل نمی توان به آسانی در باب آن تردید کرد.
وجود و حیات صمصام در عصر امروز؛ یعنی وجودی از دل تاریخ و اساطیر در دنیای ماشین و عصر آهن و سیمان؛ پیرمردی ژولیده و نحیف با انبوه موی سپیدِ سر و صورت، دستار سبز بر سر، سوار اسبی سپید، با انبانی به دوش، در میان آسفالت خیابان ها رها. گویی باور پسا مدرنیته ای است در دل مدرنیته، ظهور یافته. چیزی مثل خوابی اساطیریِ مسافری خسته و رها روی صندلی هواپیمایی در سفر. بنابراین به گمان نگارنده در میان این روایات از زندگی او، دنبال راست و دروغ گشتن، عبث است. کار او بیشتر هنر بود تا دین ورزیِ محض. یعنی با چنین شیوه، عملاً به زندگی جدیدِ تهی از همدردی اعتراض می کرد. شاید این نوع را بهتر از هر کس نیچه شناخت.« در اصل مسألة نیچه، در باب حقیقت و فریب، مسأله ای اخلاقی است. یعنی در آن، احترام به خویشتن و دیگران مطرح می شود. نیچه این موضوع را به مبحث شناخت می کشاند و فریب یا تظاهر را شرط این تجربه می داند. بنابراین انسان، کاری جز فریب ندارد و از این رو بی گناه است. امّا همین دوری از حقیقت می تواند به قالب هنر درآید. چنین حقیقتی امری غیر حقیقی است و با این استدلال، عالَم( غیراخلاقی) را پدیده ای زیبا شناختی می-دانند و توجیه می کنند».
اصفهانیان هم - تا آنجا که نگارنده به یاد دارد- تا صمصام زنده بود، عموماً به او به عنوان امری جذّاب و هنرمندانه می نگریستند و این ساخت و پرداخت عرفانی از شخصیّت او – مثل همیشه- محصول پس از مرگ است. البتّه این به آن معنا نیست که هیچ یک از همشهریان من، به وضوح خرق عادتی از او ندیده باشند که گوشه و کنار بسیار هستند. بلکه منظور، یکسره رنگ عارف دادن به او، برآیندِ پس از مرگ اوست.
معروف است که شاگردان شیخ مرتضی انصاری- که همراه او در برگشت از کربلا به نجف، در تاریکی، پشت دروازه های بسته به نجف رسیده بودند- از شیخ خواستند به سیاق مشایخ سلف، وردی بخواند تا دروازه باز شود. رندانه پاسخ داد بعد از مرگم درباب من نیز خواهند گفت!
بنابراین طبیعی است که برخی از آنچه به عنوان کرامت و خرق عادت برای او پرداختند، ساختة اذهان بت ساز است.
بخشی از این خاطرات و داستان ها در کتاب« غبارروبی از چهرة صمصام» و نیز سایتی با نام خود او گرد آورده اند. اما اگر کسی جستجو کند، هنوز در حافظة تاریخی مردم اصفهان حکایات نانوشته از او بسیار است.


مشروح زندگی نامه

واعظ و عارفِ رند و شوخ. فرزند سیّد جعفر قلمزن. از سلالة سادات موسوی اصفهان. متولد1290ش در کوچة صرّاف های اصفهان. زندگی نوجوانی او بر اطرافیانش نیز پوشیده است. آنچه در افواه نزدیکان اوست این است که قدری در نزد پدر، درس خوانده و حتّی مدّتی نیز در نجف تلمّذ کرده است.
احمد مدنی نیز در کتاب بسیار خواندنیِ خویش؛ « زیر آسمان اصفهان» نام صمصام را در زمرة « آدم های چکّه» و کسانی که « به شوخی و لودگی» در اصفهان شهره بودند، آورده است که باز بی راه است. صمصام نه دیوانه بود و نه لوده، او را می توان حداکثر جرو« عقلای مجانین» یا فرزانگانِ دیوانه نما به شمار آورد؛ کسی مانند محمد معشوق طوسی- صدر عقلای مجانین و یکی از چهره های شگفت و گمنام تصوّف خراسان در عصر ابوسعید ابوالخیر.
صمصام در سیرة خود شیوه ای را پیش گرفته بود که سنّت شکنی، رکن آن بود و این خصیصه را در وعظ، رفتار، برخورد، انتخاب مُرکَب، زیست، خوراک، پوشاک، محبّت، اعتراض و جمیع کنش و واکنش های او می توانستی دید. او تا آخر عمر، نقد تجرّد را از کف ننهاد و در خانه ای قدیمی که از برادرش کرایه کرده بود، جز تعدادی مرغ و خروس و اسب و گربه و میش و بز و غیره با کسی زندگی نکرد. وقتی از او پرسیدند که چرا با حیوانات زندگی می کنی و آدمی، در معاشرت تو جای ندارد، کوتاه پاسخ داد: حیوان دروغ نمی گوید!
لباس او اغلب، پیراهن بلند و شلواری سفید و دستاری سبز بر سر بود و عموماً جوراب به پا نداشت. با این هنجار شکنی، جزو واعظانی نبود که به گونة معمول، کسی او را به مجلس خود دعوت کند. بلکه اصفهانیان می دانستند که هر جا مجلس روضه یا گاهی جشن و عزایی باشد، ممکن است او بغتتاً داخل شود و اسب خود را بیرون مجلس ببندد و بی پیرایه، روی پلة اول منبر بنشیند و بی اذن، شروع به سخن کند و اتفاقاً همین به قول بیهقی« بی شغل» بودنِ او بر بسیاری، خوش می آمد. چنان که پای منبر او شلوغ تر از منبرهای دعوتی می شد. اما گاهی هم به ندرت شنیده شده بود که صاحب مجلسی به لجاجت و سرسختی، مانع منبر او شده بود و او نیز با نیش و نفرینی، آنجا را ترک گفته و مردم نیز ناراحت از آن جا رفته بودند.
منبر او نیز بیشتر با عادت گریزی همراه بود. نه به سیاق خطیبان حرفه ای، با خطبه آغاز می کرد و نه از مسألة شرعی و تاریخ و اعتقادات متعارف، در آن خبری بود. او دلبستگی ویژه ای به مثنوی مولوی داشت و بسیاری از بخش های بلند آن را، این جا و آن جا، از حافظه به درستی و با دقّت خوانده بود. صدای ضبط شدة او در چند منبر، این مثنوی خوانیِ جذّاب را در دست مردم، به یادگار گذارده است. این علاقة او به مثنوی، طنزهای مولانا را نیز به سخنش تزریق کرده بود. حتّی گاهی که چیزی را به خود نسبت می داد و مردم را می خندانید، بعداً ردش را در مثنوی می یافتی. نگارنده خود به یاد دارد که حدود چهل سال پیش، در مجلسی در مسجد سیّد در پاسخ کسی که به تجرّدِ او خرده گرفته بود، روی منبر، رندانه گفت که شعری در این باب سروده است و به گویش اصفهانی خواند:
والله، به خدا، به جونِ عمّت/دختر نمی دن به سیّد محمّد
و بعد گفت که« سیّد محمد( یعنی خودش) دختر یکی از سران را می خواست. نصف کار هم که رضایت خودم بود، حاصل بود. فقط مانده بود نصف دیگر!» کسانی که با مثنوی آشنایی دارند، می د انند که این طنز ساختگی، مأخوذ از سخن مولاناست:
خانة داماد، پر آشوب و شر/قوم دختر را نبوده زین خبر
ولوله که؛ کار، نیمی راست شد/شرط هایی که ز سوی ماست، شد!
خانه ها را روفتیم، آراستیم/زین هوس، سرمست و خوش، برخاستیم
زآن طرف، آمد یکی پیغام؟ نی/مرغی آمد این طرف ز آن بام؟ نی
محتوای بیشتر مجالس او نیز مانند مثنوی، پند و اندرز، دقایق عرفانی و حقایق خدایی به زبانی ساده و بی پیرایه بود همراه با چاشنی طنز. گاهی نیز به مناسبت ایّام، روضه ای می خواند. اواخر عمر او که مصادف با سال های انقلاب بود، گاه طنزهای او رنگ سیاسی گرفته بود و دهن به دهن در شهر می گشت. قبل از آن هم با چابکی وارد مجالس فاتحة رجال حکومت شده و گوشه و کنایه ای نیز نثار صدر و ذیل مجلس کرده بود و رندانه، انبانی از اسکناس از آنان اخذ به حیا نیز نموده بود! این حالات او بسیار به شخصیّت ابوالفتح اسکندری در مقامات بدیع الزمان همدانی می ماند. داستان جو برای اسبش مدّتها نقل محافل خصوصی و عمومی بود. این ماجرا را چند جا نقل کرده بود که یک روز تعطیل، به دنبال جو بسیاری از خیابان های شهر را گشته و سر از جلفا در آورده است. پس ناامید به دکان ارامنه رفته و چند شیشة آبجو خریده و در سطل، جلوی « یابو» گذاشته ولی او از خوردن امتناع کرده است. صمصام هم به او نصیحت کرده که بخور! این چیزی است که استاندار و شهردار و رؤسا همه می خورند!
هنوز هم بسیاری از اصفهانی ها، صدای انفجار خندة مستمعان مجالس او را به خاطر دارند. هنگام عبور از کوچه و بازار و خیابان نیز گاهی متلکی حوالة یک رهگذر بی مبالات و به دور از ادب می کرد. امّا اغلب وزین و آرام می گذشت و مردم او را تماشا می کردند. به شدّت به قلیان علاقه داشت.
مهمترین وجهی که او را محبوب القلوب و جاودانی، در دل مردم باقی گذارده و تصاویر او در بسیاری از مغازه های شهر پس از سی سال است، یتیم نوازی و مسکین پردازی صمصام است. تقریباً همة آشنایان او می دانستند که شبانه و روزانه، پنهان و آشکار تعداد زیادی محروم و پیرزن و پیرمرد ناتوان و بچة یتیم و خانوادة مسکین، چشم به راه خورجین او هستند و هنوز شواهد زیادی، بدون واسطه، از آن در دست است. به همین دلیل، مستمعان و مریدان او نیز به راحتی کمکش می کردند و گاه در یک منبر، خورجین او پر از پول می شد. نگارنده خوب به یاد دارد که در میان ده شب روضه ای در دهة پنجاه، شبی همه را چشم انتظار گذاشت و نیامد. فردا شب نیز نیامد و سه روز بعد، با وضعی نزار و سری به جای دستار، پیچیده شده در باند و پانسمان بیمار آمد و روی منبر با همان لهجة غلیظ اصفهانی گفت که دزد بی انصاف که تصوّر می کرده هر شب این خورجینِ پول را در منزل پنهان می کند، تعقیبش نموده و نیمه های شب، به سراغ خورجین می آید که زیر سر او بالشِ خواب شده و با کاسة سفالین آب به سر صمصام کوفته و خورجین را برداشته و فرار کرده است!
به هر رو، در میان مردم، به جز این نوع کمک های خرد، کسانی بودند که به طور خاص، او را واسطة اطعام مساکین می کردند و برخی نیز برای او نذر می نمودند و این طریق، پس از مرگ او هم تا سال ها ادامه داشته است.
سیّد محمد صمصام سرانجام در 4 آبان 1359ش/ 6 محرّم1401ق در حالى که مطابق مرسوم، با اسب خود، راهی روضه ای بود، در خیابان چهارباغ پایین، با اتومبیل تصادف می کند و به بیمارستان منتقل می شود و پس از آن که راننده را حلال می کند و درخواست آزادی او را دارد، چند روز بعد به لقای حق می پیوندد و پس از تشییع باشکوهی در تکیة درکوشکی- بروجردی دفن می شود.
ماجرای کرامات متعدّد و زایدالوصف که از صمصام و اصولاً نظایر او در تاریخ ثبت است، از مقولات به تعبیر پوپر، قضایای ابطال ناپذیر است؛ یعنی ردّ و اثبات آن، مساوی است. به این دلیل نمی توان به آسانی در باب آن تردید کرد.
وجود و حیات صمصام در عصر امروز؛ یعنی وجودی از دل تاریخ و اساطیر در دنیای ماشین و عصر آهن و سیمان؛ پیرمردی ژولیده و نحیف با انبوه موی سپیدِ سر و صورت، دستار سبز بر سر، سوار اسبی سپید، با انبانی به دوش، در میان آسفالت خیابان ها رها. گویی باور پسا مدرنیته ای است در دل مدرنیته، ظهور یافته. چیزی مثل خوابی اساطیریِ مسافری خسته و رها روی صندلی هواپیمایی در سفر. بنابراین به گمان نگارنده در میان این روایات از زندگی او، دنبال راست و دروغ گشتن، عبث است. کار او بیشتر هنر بود تا دین ورزیِ محض. یعنی با چنین شیوه، عملاً به زندگی جدیدِ تهی از همدردی اعتراض می کرد. شاید این نوع را بهتر از هر کس نیچه شناخت.« در اصل مسألة نیچه، در باب حقیقت و فریب، مسأله ای اخلاقی است. یعنی در آن، احترام به خویشتن و دیگران مطرح می شود. نیچه این موضوع را به مبحث شناخت می کشاند و فریب یا تظاهر را شرط این تجربه می داند. بنابراین انسان، کاری جز فریب ندارد و از این رو بی گناه است. امّا همین دوری از حقیقت می تواند به قالب هنر درآید. چنین حقیقتی امری غیر حقیقی است و با این استدلال، عالَم( غیراخلاقی) را پدیده ای زیبا شناختی می-دانند و توجیه می کنند».
اصفهانیان هم - تا آنجا که نگارنده به یاد دارد- تا صمصام زنده بود، عموماً به او به عنوان امری جذّاب و هنرمندانه می نگریستند و این ساخت و پرداخت عرفانی از شخصیّت او – مثل همیشه- محصول پس از مرگ است. البتّه این به آن معنا نیست که هیچ یک از همشهریان من، به وضوح خرق عادتی از او ندیده باشند که گوشه و کنار بسیار هستند. بلکه منظور، یکسره رنگ عارف دادن به او، برآیندِ پس از مرگ اوست.
معروف است که شاگردان شیخ مرتضی انصاری- که همراه او در برگشت از کربلا به نجف، در تاریکی، پشت دروازه های بسته به نجف رسیده بودند- از شیخ خواستند به سیاق مشایخ سلف، وردی بخواند تا دروازه باز شود. رندانه پاسخ داد بعد از مرگم درباب من نیز خواهند گفت!
بنابراین طبیعی است که برخی از آنچه به عنوان کرامت و خرق عادت برای او پرداختند، ساختة اذهان بت ساز است.
بخشی از این خاطرات و داستان ها در کتاب« غبارروبی از چهرة صمصام» و نیز سایتی با نام خود او گرد آورده اند. اما اگر کسی جستجو کند، هنوز در حافظة تاریخی مردم اصفهان حکایات نانوشته از او بسیار است.

صمصام که با آن عمامه سبز رنگش میآمد

صمصام که با آن عمامه سبز رنگش میآمد، دیگر کسی نباید منبر میرفت. بدون دعوت میآمد و بدون آنکه منتظر نوبت باشد به بالای منبر میرفت و شروع به سخنرانی میکرد. همة روحانیون و وعاظ هم این مطلب را میدانستند و غالباً شکایتی نمیکردند. آن روز هم جلسه شلوغ بود و علاوه بر مردم، بسیاری از مسئولان حکومت در زمان طاغوت از جمله استاندار، رئیس شهربانی، ساواک و فرماندار هم آنجا حضور داشتند. صمصام موقعیت را مناسب دید. بالای منبر رفت و شروع به صحبت کرد.او گفت: « یک شب علوفه برای اُلاغم نداشتم. دیدم حیوان گرسنه است و نمیشود گرسنه بخوابد رفتم بیرون دیدم همه دکانها بسته است. تا اینکه به محلة جلفا و محلة ارمنیها رسیدم. آنجا چند دکان باز بود. دیدم چیزهایی آنجا هست. شیشههایی گذاشتهاند و چیزهایی میفروشند.به یکی از دکان دارها گفتم آقا علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید برای الاغمان؟ دکان دار گفت: جو نداریم ولی آبجو داریم. متوجه شدم اینجا مشروب فروشی است. با خود فکر کردم حالا که این الاغ ما جو گیریش نیامد شاید آبجو را بخورد. مثل کسی که پرتغال گیرش نمیآید و آب پرتغال می خورد. قدری از آبجوها را جلوی الاغ گذاشتم. یک بویی کرد و سرش را بلند کرد. هر چه گفتم بخور، دیدم نخورد. به الاغم گفتم: الاغ عزیز، بخور. این آبجو است این همان چیزی است که استاندار میخورد، این همان چیزیی است که رئیس شهربانی میخورد... و زیر چشم به یک یک آنها نگاه میکرد. به این ترتیب یکی یکی، اسم مسئولین شهر را که در آن جلسه بودند، میبرد و آنها را عملاً از الاغ خودش پستتر و پایینتر آورد. این حرفها را صمصام زمانی میگفت که کسی جرأت نگاه کردن به یک پاسبان را نداشت و بسیار قابل تأمل بود که سیدی در جلسة مهمی این چنین موجب شکستن ابهت طاغوت و طاغوتیان شود. آری او با این شوخیها و فکاهیها نقش بسیار مؤثری در مبارزه با رژیم پهلوی و روشنگری مردم داشت.

صمصام و کارت دعوت

صمصام و کارت دعوت‏ یک وقت صمصام مى‏گفت من آرزو به دلم ماند که یکبار براى منبر دعوتم کنند تا اینکه روزى دیدم پاکتى براى من آمده و خوشحال شدیم که بالاخره این آرزو به دلمان نماند، وقتى که پاکت را باز کردم، دیدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه‏ى ما تشریف نیاورید، این پنجاه تومان را هم پیش پیش بگیرید که مطمئن باشید و آنجا نیایید.

صمصام و کارت دعوت

صمصام و کارت دعوت یک وقت سیّد محمّد صمصام آن خطیب پاک‏دل مى‏گفت من آرزو به دلم ماند که یک بار براى منبر دعوتم کنند تا اینکه روزى دیدم پاکتى براى من آمده و خوشحال شدیم که بالاخره این آرزو به دلمان نماند، وقتى که پاکت را باز کردم، دیدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه ما تشریف نیاورید، این پنجاه تومان را هم پیش‏پیش بگیرید که مطمئن باشید و آنجا نیایید. صمصام و ارتباط با امام-ره- و انقلاب ماجراى دیگر این که بعد از دستگیرى حضرت امام-ره- بعد از پانزده خرداد در یکى از همین جلسات بسیار مهم و پرجمعیّت با همان آهنگ و لحن خاص خود که داشت، مى‏گوید: هرچه به این سیّد-خمینى- گفتم پایت را روى دُم سگ نگذار سگ مى‏گیرد تو را، حرف صمصام را نشنید و بالاخره پا روى دم سگ گذاشت و سگ گرفتش این جملات را با همان لحن خاص خودش، شیرین و زیبا و ادیبانه و با نثر مُسجَّع، در شرایط خفقانى بیان کرده بود که آن زمان کسى جرأت بردن نام امام را نداشت. با این سخنان افراد ساواک بلافاصله مى‏آیند و مرحوم صمصام را دستگیر مى‏کنند. سعى و اصرار ساواک براى سوار پیکان نمودن ایشان به نتیجه نمى‏رسد و مى‏گوید من با الاغم مى‏آیم. بالاخره افراد ساواک مجبور مى‏شوند صمصام و الاغش را همراهى کند تا به مقرّ ساواک برسند. در بین راه تمام مردمى که در مسیر ایشان عبور مى‏کردند متوجّه صمصام شدند و اطرافش شلوغ مى‏شود و در حمایت او، تا ساواک او را بدرقه مى‏کنند. خبر دستگیرى و رفتن صمصام به طرف ساواک در پى سخنرانى به حمایت حضرت امام در شهر مى‏پیچد که ادامه این ماجرا از قول خود صمصام و یا شاید بعضى افراد ساواک به بیرون درز پیدا کرده بود که ساواکیها به خاطر همان خلق و خوى خاص و دوست‏داشتنى او دور او جمع مى‏شوند. رئیس ساواک هم مى‏آید و وقتى محبّت مردم حتى برخى افراد ساواک را به صمصام مى‏بیند و به شخصیت او پى مى‏برد بنا را بر ترساندن او مى‏گذارد و با قیافه‏اى خیلى خشنى فریاد مى‏زند: توى دیوانه را من باید سر جایت بنشانم، کارى با تو مى‏کنم که دیگر نفس نکشى، و این مزخرفها را نگویى، پدرت را درمى‏آورم، و شروع به هتاکى و فحاشى مى‏کند. سپس دستور مى‏دهد صد ضربه شلاق به او بزنند تا از این به بعد خفه‏خون بگیرد. شلاق را مى‏آورند و خوب صحنه‏سازى مى‏کنند تا او را مرعوب کنند. صمصام با همان ابهتى که داشت مى‏گوید، دست نگهدارید من یک جمله بگویم، بعد هرچه مى‏خواهید مرا بزنید. مى‏گوید: من صد ضربه شلاق را قبول دارم امّا چون ما از خاندان عصمت و بذل و کرم و بخشش هستیم به تأسى از جدّم پیغمبر که بخشنده و اهل سخاوت بود پنجاه تا از آن را به خود این آقاى رئیس بخشیدم که به او بزنید و سپس اشاره به یکى از سران ساواک مى‏کند و مى‏گوید: بیست‏تایش را هم به ایشان بزنید، ده ضربه هم به فلانى، پنج ضربه را هم به دیگرى، و سه‏تایش را هم به فلانى تا به نود و هشتمین مى‏رسد، بعد مى‏گوید حالا براى اینکه این الاغ من هم دلش نشکند دو ضربه شلاق هم به این الاغم بزنید. با این شگرد رئیس ساواک و اطرافیانش را در ردیف الاغش به حساب مى‏آورد. رئیس ساواک عصبانى‏تر مى‏شود و مى‏گوید یااللّه بخوابانیدش مثل اینکه رویش کم نمى‏شود. خلاصه شلاق را بالا مى‏برند تا او را بزنند، مى‏گوید: صبر کنید، من یک جمله دیگر هم بگویم و بعد بزنید که من حقم است و صد تا هم کم است دویست تا باید بزنید بعد با کمى تأمل مى‏گوید واللّه من خودم، عالم بى‏عمل هستم عالم بى‏عمل باید بخورد دو بار هم باید بخورد. مى‏گویند چطور؟ مى‏گوید: یک روز خودم به سیّد خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ تو را مى‏گیرد، ولى الان خودم پایم را گذاشته‏ام روى دم سگ با اینکه مى‏دانستم این طور است، در عین حال خودم هم همان کارى را انجام دادم و حقم است بزنید. رئیس ساواک وقتى مى‏بینند که نمى‏شود با این آدم طرف شد با عصبانیت تمام سیّد را با برخى تهدید و داد و فریاد از ساواک بیرون مى‏کند.

صمصام و ارتباط با امام(ره) و انقلاب

صمصام و ارتباط با امام(ره) و انقلاب‏ ماجراى دیگر این که بعد از دستگیرى حضرت امام(ره) بعد از پانزده خرداد در یکى از همین جلسات بسیار مهم و پرجمعیّت با همان آهنگ و لحن خاص خود داشت، مى‏گوید: هرچه به این سیّد(خمینى) گفتم پایت را روى دُم سگ نگذار سگ مى‏گیرد تو را، حرف صمصام را نشنید و بالاخره پا روى دم سگ گذاشت و سگ گرفتش این جملات را با همان لحن خاص خودش، شیرین و زیبا و ادیبانه و با نثر مُسجَّع، در شرایط خفقانى بیان کرده بود که آن زمان کسى جرأت بردن نام امام را نداشت. با این سخنان افراد ساواک بلافاصله مى‏آیند و مرحوم صمصام را دستگیر مى‏کنند. سعى و اصرار ساواک براى سوار پیکان نمودن ایشان به نتیجه نمى‏رسد و مى‏گوید من با الاغم مى‏آیم. بالاخره افراد ساواک مجبور مى‏شوند صمصام و الاغش را همراهى کند تا به مقرّ ساواک برسند. در بین راه تمام مردمى که در مسیر ایشان عبور مى‏کردند متوجّه صمصام شدند و اطرافش شلوغ مى‏شود و در حمایت او، تا ساواک او را بدرقه مى‏کنند. خبر دستگیرى و رفتن صمصام به طرف ساواک در پى سخنرانى به حمایت حضرت امام در شهر مى‏پیچد که ادامه‏ى این ماجرا از قول خود صمصام و یا شاید بعضى افراد ساواک به بیرون درز پیدا کرده بود که ساواکیها به خاطر همان خلق و خوى خاص و دوست‏داشتنى او دور او جمع مى‏شوند. رئیس ساواک هم مى‏آید و وقتى محبّت مردم حتى برخى افراد ساواک را به صمصام مى‏بیند و به شخصیت او پى مى‏برد بنا را بر ترساندن او مى‏گذارد و با قیافه‏اى خیلى خشنى فریاد مى‏زند: توى دیوانه را من باید سر جایت بنشانم، کارى با تو مى‏کنم که دیگر نفس نکشى، و این مزخرفها را نگویى، پدرت را درمى‏آورم، و شروع به هتاکى و فحاشى مى‏کند. سپس دستور مى‏دهد صد ضربه شلاق به او بزنند تا از این به بعد خفه‏خون بگیرد. شلاق را مى‏آورند و خوب صحنه‏سازى مى‏کنند تا او را مرعوب کنند. صمصام با همان ابهتى که داشت مى‏گوید، دست نگهدارید من یک جمله بگویم، بعد هرچه مى‏خواهید مرا بزنید. مى‏گوید: من صد ضربه شلاق را قبول دارم امّا چون ما از خاندان عصمت و بذل و کرم و بخشش هستیم به تأسى از جدّم پیغمبر که بخشنده و اهل سخاوت بود پنجاه تا از آن را به خود این آقاى رئیس بخشیدم که به او بزنید و سپس اشاره به یکى از سران ساواک مى‏کند و مى‏گوید: بیست‏تایش را هم به ایشان بزنید، ده ضربه هم به فلانى، پنج ضربه را هم به دیگرى، و سه‏تایش را هم به فلانى تا به نود و هشتمین مى‏رسد، بعد مى‏گوید حالا براى اینکه این الاغ من هم دلش نشکند دو ضربه شلاق هم به این الاغم بزنید. با این شگرد رئیس ساواک و اطرافیانش را در ردیف الاغش به حساب مى‏آورد. رئیس ساواک عصبانى‏تر مى‏شود و مى‏گوید یااللّه بخوابانیدش مثل اینکه رویش کم نمى‏شود. خلاصه شلاق را بالا مى‏برند تا او را بزنند، مى‏گوید: صبر کنید، من یک جمله دیگر هم بگویم و بعد بزنید که من حقم است و صد تا هم کم است دویست تا باید بزنید بعد با کمى تأمل مى‏گوید واللّه من خودم، عالم بى‏عمل هستم عالم بى‏عمل باید بخورد دو بار هم باید بخورد. مى‏گویند چطور؟ مى‏گوید: یک روز خودم به سیّد خمینى گفتم پایت را روى دم سگ نگذار، سگ تو را مى‏گیرد، ولى الان خودم پایم را گذاشته‏ام روى دم سگ با اینکه مى‏دانستم این طور است، در عین حال خودم هم همان کارى را انجام دادم و حقم است بزنید. رئیس ساواک وقتى مى‏بینند که نمى‏شود با این آدم طرف شد با عصبانیت تمام سیّد را با برخى تهدید و داد و فریاد از ساواک بیرون مى‏کند.

صمصام و ترور حسنعلى منصور

صمصام و ترور حسنعلى منصور در پى ترور حسنعلى منصور توسط فدائیان اسلام در سال 1343ش. وقتى یکى از منبرى‏هاى خبیث دربارى در اصفهان بر منبر براى شاه و پسرش و بعد هم براى سلامتى و شفاى منصور دعا کرده بود؛ در حالیکه على‏الظاهر منصور همان شب به درک واصل شده بود ولى براى تیره نشدن جشن ششم بهمن از اعلام آن جلوگیرى مى‏کردند و هنوز ادعا مى‏کردند مجروح در بیمارستان است و دستور داده بود براى شفاى او دعا کنند. اتفاقاً صمصام در همان مجلس حاضر بوده است، وقتى منبرى دربارى شروع به نام بردن شاه و خاندان او مى‏برد و براى شفاى حسنعلى منصور، دعا مى‏کند، صمصام یکدفعه از کنار منبر بلند مى‏شود و مى‏گوید: آى فلانى به خر من دعا نکردى، یکباره همه‏ى جمعیت مى‏خندند و به این صورت صمصام در آن ایّام نقش خیلى خوبى را در ارتباط با حمایت از امام و انقلاب ایفا مى‏کند.

صمصام و نفت‏ در دوران طاقوت

صمصام و نفت‏ در دوران طاقوت روزى صمصام از مقابل ورزشگاهى عبور مى‏کرد وقتى عده‏اى از جونان را مشغول بازى فوتبال مى‏بیند لحظه‏اى مرکب خود را از حرکت بازمى‏دارد و بازى بچه‏ها را تماشا مى‏کند. سپس با دست به سوى بچه‏ها اشاره مى‏کند و با صداى بلند مى‏گوید: این قدر دنبال توپ نروید که توپ کجا مى‏رود، بروید بپرسید نفت کجا مى‏رود؟!!.

صمصام و جهان‏پهلوان تختى‏ در ایّام مرگ جهان‏پهلوان تختى که با تأثّر و تأسّف عموم همراه بود، صمصام قصد داشت با اسب خود از پله‏هاى شهردارى بالا رود که پاسبان‏ها جلوى راهش را گرفتند و نگذاشتند سواره وارد شهردارى شود. از صمصام اصرار و از مأموران انکار، بالاخره بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن یکى از نگهبانان شهردارى جلو آمد افسار اسب را در دست گرفت، حال با شوخى و یا جدّى خطاب به صمصام گفت: اگر نفس بکشى تو را هم مثل تختى مى‏کشند! صمصام از حرف پاسبان نارحت شد و دستش را بلند کرد و سیلى محکمى به گوش پاسبان نواخت و گفت: اگر تو هم مى‏فهمیدى مثل تختى کشته بودنت!

صمصام و اسب سفید

صمصام و اسب سفید حاج‏آقا ضیاء نقل کرده‏اند که روزى در تکیه «حسن خاکى» واقع در محله‏ى خواجو، روضه‏خوانى بود و من به اتّفاق مرحوم صمصام وارد آن محفل شدیم. حاج‏آقا ظهیر و حاج‏آقا مشکوة از روضه‏خوانان آن محفل بودند. پس از پایان سخنرانى حاج‏آقا مشکوة آقاى صمصام بلافاصله به منبر رفت و روضه‏ى بسیار جان‏سوزى خواند، و بعد از پایان روضه‏ى خود درخواست پانصد ریال پول نمود. یکى از کارگردانان تکیه به او گفت بیایید پایین من به شما خواهم داد، صمصام گفت: من نقداً بالاى منبر مى‏خواهم. هرچه اصرار کردند نیامد، عاقبت شخصى جلو رفت و ایشان را از منبر پایین آورد. حاج‏آقا ضیاء مى‏گوید من شاهد این قضیه بودم ناراحت شدم و از تکیه بیرون رفتم، در خارج تکیه دیدم بچه‏ها اطراف صمصام را گرفته‏اند و او را اذیّت مى‏کنند، بچه‏ها را با داد و بیداد عقب زدم و صمصام را از دست آنها رهایى دادم و برگشتم به طرف منزل، شب در عالم خواب دیدم که وارد خانه‏ى صمصام شده‏ام، مرحوم صمصمام به استقبال من آمد و پس از سلام و احوالپرسى گرمى که از من کرد گفت: پسرم چرا از جریان تکیه ناراحت شدى، به اجداد طاهرین ما خیلى بیش از این‏ها توهین کردند شما نباید براى این چیزهاى کوچک ناراحت شوى، ولى حالا که شما براى من غصه خوردى واز من دفاع کردى، یکى از حیواناتم را به شما مى‏دهم تا با خود ببرى. من دیدم انواع حیوانات در اطراف صمصام بودند، در بین آنها یک اسب سفید چاق نظرم را جلب کرد و همان را انتخاب کردم و صمصام گفت: بدون زین برگ که براى شما فایده‏اى ندارد بیا زین و برگ آن را هم به تو بدهم. بعد زینى آورد و به پشت اسب گذاشت و لجام به دهان حیوان بست و زیر بغل و سپس پاى راست مرا گرفت و سوار بر اسب کرد و دهانه‏ى اسب را به دست من داد و گفت برو. من از خواب بیدار شدم، فرداى آن روز ساعت دو نیم بعدازظهر از خیابان آمادگاه وارد خیابان چهارباغ مى‏شدم، ناگهان صدایى به گوشم رسید که مى‏گفت: آهاى با تو هستم، برگشتم نگاه کردم دیدم آقاى صمصام است که سوار بر اسب مى‏باشد، صمصام به من گفت: اسبى را که دیشب به تو دادم دارى یا نه؟! و بعد در میان بهت و حیرت من پا به رکاب فشرد و اسب را به جلو راند و از آنجا دور شد!

صمصام و کفن رضاخان بعد از مرگ

صمصام و کفن رضاخان بعد از مرگ رضاخان از مشهد به اصفهان آمده بودم و در مسجد بابا توتا که در خیابان کمال بود منبر رفته بودم، در حین سخنرانى، صمصام آمد و صمصام که مى‏آمد دیگر کسى نباید منبر مى‏رفت صمصام آن روز عمامه بر سر نداشت، رفت منبر و ما هم نشستیم گوش بدهیم اوّل دوتا سرفه کرد و گفت نمى‏پرسید عمّامه‏ات کجاست، سپس گفت وقتى پهلوى مُرد، هرکجا بردند خاکش کنند خاک بیرونش انداخت، گفتند ببریدش ایران(این قضیه مربوط به یک ماه بعد از خاک کردن رضاخان بود)، این جاهم که آوردند خاک بالایش انداخت گفتند باید عمامه حضرت آقاى صمصام را کفنش کنند که خاک قبولش کند، عمامه را بردند کفن پهلوى کردند تا خاک قبولش کرد، بعد سرفه‏اى کرد و گفت خواهید گفت که کفن نباید مشکى یا سبز باشد، خوب آخر رضاخان چه چیزش به مسلمانها مى‏خورد که کفنش بخورد.

صمصام و تعهدنامه‏ در مسجد امام

صمصام و تعهدنامه‏ در مسجد امام، مجلس فاتحه‏ى کسى بود و در این فاتحه دولتى‏ها هم بودند، نمى‏دانم روى منبر چه گفت که وقتى پایین آمد ایشان را گرفتند و به شهربانى بردند، ما نیز همراه او رفتیم از مقامات بالا دستور داده بودند از او تعهدى بگیرند که دیگر حرف نزند، ماجرا را به صمصام گفتند، گفت کاغذ و قلم بیاورید، گفتند: بنویس اینجانب، و صمصام، یک اینِ بسیار بزرگ روى کاغذ نوشت، مأموران دیدند اگر بخواهند با این حروف بزرگ تعهد از او بگیرند باید بیش از صد تا کاغذ برایش بیاورند، بنابراین گفتند رهایش کنید برود.

صمصام و بانى روضه

صمصام و بانى روضه‏ روزى سیّد صمصام وارد محفل روضه‏ایى شد که بانى روضه منبع درآمدش در کسب حرام و ربا بود. صمصام یک‏راست بر منبر رفت و سخنان دُربار و طنزآمیز خود را بطور مفصّل ادامه داد. از آنجا که واعظ بعدى معطّل بود تا منبر برود، صاحب‏خانه رفت و بیخ گوش او گفت از منبر پایین بیایید آقا مى‏خواهند منبر بروند، ناگهان سیّد صمصام فریاد زد: فهمیدید این آقا چه گفتند؟ مردم که همه متوجّه شدند؛ صمصام گفت: ایشان مى‏گوید به مردم بگو من ورشکست شده‏ام دم در هرکس مى‏تواند به من کمک کند.

صمصام و صارم‏الدوله

صمصام و صارم‏الدوله روزى صارم‏الدوله از استاندارى بیرون آمد و سیّد صمصام به او خطاب کرد: «آى صارم‏الدوله صد هزار تومان بده خاکه ذغال براى فقرا بخریم». صارم‏الدوله گفت ندارم. صمصام پاسخ داد: فکر کردى غیرت خواستم که مى‏گویى ندارم، صارم‏الدوله لبخند زد و بیست هزار تومان به صمصام داد.

صمصام و مرحوم حاج محمّدهاشم خوردآزاد

صمصام و مرحوم حاج محمّدهاشم خوردآزاد شبى صمصام در حسینیه خوردآزاد(خیابان شریف‏واقفى) بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و توسّل به حضرت اباعبداللّه الحسین علیه‏السلام گفت: دیشب خواب جدّم را دیدم فرمودند فرزندم فردا شب در حسینیه(5000 تومان) از محمّدهاشم خوردآزاد دریافت مى‏کنى، دست‏اندر کارهاى روضه گفتند حاج‏آقا تشریف بیاورید پایین تا تقدیم کنیم، سیّد بعد از مکث کوتاهى گفت نه! جدم فرمودند: روى منبر بگیر!

صمصام و کارت دعوت

یک وقت سیّد محمّد صمصام آن خطیب پاک‏دل مى‏گفت من آرزو به دلم ماند که یک بار براى منبر دعوتم کنند تا اینکه روزى دیدم پاکتى براى من آمده و خوشحال شدیم که بالاخره این آرزو به دلمان نماند، وقتى که پاکت را باز کردم، دیدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه ما تشریف نیاورید، این پنجاه تومان را هم پیش‏پیش بگیرید که مطمئن باشید و آنجا نیایید

واعظ صالح سیّد محمود میرهندی می فرمود: مرحوم صمصام یک شوخی مؤدبانه با من کرد، یک جایی رفته بودم منبر و من هم می دانستم هر موقع که صمصام می آمد داخل من می آمدم پایین، خلاصه منبر خراب کن خوبی بود، من که می-دانستم، وقتی می آمد، می گفتم آقا تشریف آوردند و می آمدم پایین. مرد عجیبی بود. آدم باجرأتی هم بود. من آن روز آمدم پایین و ایشان رفت منبر. این منبر من در زینبیه منزل حاج کاظم که بقالی داشت و روضه گرفته بود برپا بود. صمصام که رفت بالا چند تا شعر گفت و شروع کرد در مورد ایثار صحبت کردن و گفت بروید ایثار را از پدر این آقای میر هندی یاد بگیرید، ما گفتیم پدر ما به این آقا چه ایثاری کرده، گفت ایشان لباسش را به من داده، ما گفتیم شاید پدرمان پالتو یا عبایی به او داده، یک هفته بعدش ما رفته بودیم منزل پدرمان، گفتم پدر شما ایثاری در مورد صمصام کرده اید، پدرم شروع کرد به خنده و می گفت من روزی پالان مادیون را دادم به او تا بیندازد روی اسبش