سید ابوالحسن شمس آبادی

سید ابوالحسن شمس آبادی

شهرت :

شهید شمس آبادی
تاریخ وفات :
1355/01/18
مزار :
تکیه شهدا
زمینه فعالیت :
فقیه و مجتهد,عالم فاضل

به سال 1319ق­/1281­ش در بیت علم و تقوا و فضیلت در اصفهان دیده به جهان گشود.خاندان  وی تا چندین نسل همگی از علمای خدمتگزار دین و مروج آیین بوده­اند.

پدرش آقا سید محمد ابراهیم، فرزند آقا سید عبدالله فرزند آقا میرزا محمد علی فرزند آقا سید محمّد موسوی شاهاندشتی مازندرانی اصفهانی، در سال 1294ق به دنیا آمد و در اصفهان و نجف اشرف در محضر پدرش، آقانجفی اصفهانی، میرزا جهانگیر خان قشقایی، آخوند کاشی، ملا محمّد باقر فشارکی ، میرزا محمّد هاشم چهارسوقی و شیخ محمدباقر نجفی مسجد شاهی و صاحب اجازه از سه نفر اخیر به تحصیل علوم پرداخت. وی در نجف از درس سید محمّدکاظم یزدی بهره­ها برد و در فقه، اصول، کلام، فلسفه، حدیث و تفسیر صاحب نظر گردید و پس از اخذ اجازة اجتهاد و روایت از آیت­الله یزدی به اصفهان بازگشت و به تدریس، ارشاد، هدایت، امامت جماعت و خدمت به دین پرداخت. وی فقیهی غیرتمند و متصلّب در اجرای دستورات دین و امر به معروف و ناهی از منکر بود و در سال 1357ق بدرود حیات گفت و در تکیة ملک در تخت فولاد مدفون شد. در 25 محرم 1363ق، پیکر وی به وادی­السلام نجف منتقل و در جوار پدر و جد خویش مدفون شد. میرزا حسن خان جابری انصاری در تاریخ فوت وی چنین می­سراید:

لقد جاء خمسُ ثمَّ قالوا: « مِن­الاحد/ سلامُ علی ابراهیم طاب ثراه»

   نیای شهید شمس­آبادی، سید عبدالله موسوی از شاگردان شیخ محمّدباقر نجفی، آقا میرزا محمد هاشم چهارسوقی خوانساری و میر سید حسن مدرس و امام جماعت مسجد قطبیة اصفهان بود که پس از وفات در سال 1320ق در وادی­السلام نجف مدفون شد. پدر سید عبدالله،  حاج میرزا محمد علی شمس­آبادی(1220-1288ق) از بزرگان علمای اصفهان بود. از اساتید وی: سید محمد شهشهانی، حاج محمدابراهیم کرباسی و سید محمدباقر شفتی را می­شناسیم. وی در مسجد قطبیه، امامت جماعت را بر عهده داشت و علاوه بر آن، تدریس و تألیف می­کرد. خطی بسیار زیبا داشت و مترجم کتابهایی همچون کمال­الدین شیخ صدوق و جلد هشتم و دهم« بحار­الانوار» و مؤلف «مبانی­الاحکام» در فقه بود. وی 3 دورة « بحار الانوار» را استنساخ کرد و پس از وفات، در وادی السلام نجف آرمید. پدر ایشان آقا سید محمد موسوی شاهاندشتی از مازندران به اصفهان کوچید و در محلة شمس آباد ساکن می­شود و از محضر آقا محمّد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم رشتی استفاده­های شایان برد و در سال 1248ق بدرود حیات گفت و در وادی السلام به خاک رفت.

سید ابوالحسن شمس­آبادی پس از پشت سر نهادن دوران کودکی و نوجوانی به عشق تحصیل علوم دینی و به اقتضای سیرة خانوادگی، به فرا گیری دانش اسلامی همت گماشت. وی در آغاز مقدمات و سطوح را نزد استادانی همچون ملا محمد ابراهیم، شیخ ابوالقاسم زفره­ای، جلال­الدین همایی و میرزا احمد مدرس شهیدی، شیخ عبدالوهاب زاهدی و شیخ محمد حسن داورپناه و باقیماندة سطح و خارج فقه و اصول را نزد سید محمّد مدرس نجف­آبادی، سید علی مدرس نجف­آبادی و آخوند ملا محمّد حسین فشارکی، شیخ احمد مجتهد بیدآبادیو سید علی اصغر مدرس برزانی، شیخ محمد علی فتحی دزفولی، ملا محمد همامی، سید حسین خادمی و شیخ عباسعلی ادیب فرا گرفت. همچنین وی خط را نزد میرزا اسدالله رجالیان فرا گرفت. سپس در 25 سالگی به سال 1355ق برای تکمیل تحصیلات و هم جهت فرار از فشار حکومت فاسد و ضد مذهب به نجف اشرف مهاجرت کرد و با حضور در مجالس درس اساتید حوزه تحصیلات خود را ادامه داد که به قرار ذیل عبارتند از: آقا سید ابوالحسن موسوی اصفهانی که در درس ایشان به مدت 10 سال حاضر می­شد؛ آقا ضیاء­الدین عراقی که شهید بزرگوار 6 سال در درس اصول او حاضر شد و برای جمعی نیز تقریر درس­ می­کرد؛ میرزا محمدحسین نائینی؛ آقا سید عبدالهادی شیرازی؛ آقا شیخ محمّد کاظم شیرازی، آقا سید جمال الدین گلپایگانی؛ حاج میرزا ابوالحسن مشکینی.

   وی با جدیت و تلاش فراوان تا سال 1366­ق به مدت 12 سال به تحصیل ادامه داد، سپس با کسب اجازات متعدد روایتی و اجتهادی از استادانش به اصفهان بازگشت و به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت. تألیف کتب و تعلیم طلاب، وعظ و ارشاد، اقامة جماعت در مسجد سرتیپ چهارسو و مسجد شیخ بهائی، هدایت و راهنمایی مؤمنان، دستگیری درماندگان و بنیاد مساجد، درمانگاهها، مدارس و مؤسسات خیریه و ریاست حوزة علمیه اصفهان همت گماشت. وی، وکیل مطلق آیت­الله بروجردی و پس از ایشان، به وکالت تامة مراجع تقلید برگزیده شد و تا هنگام شهادت، پرداخت شهریة طلاب حوزة اصفهان را بر عهده داشت.

    تألیفات وی، که همه به دلیل کثرت مشاغل ایشان نا­مرتب و چاپ نشده باقی مانده است، عبارتند از: «تقریرات درس فقه و اصول » استادان خود از جمله سید ابوالحسن اصفهانی و  آقا ضیاء الدین عراقی، موجود در کتابخانة فاضل قائنی در قم؛ «دیوان اشعار» ( در فضائل، مناقب و مصائب ائمه اطهار علیه السلام)؛ «رساله­ای مختصر در اصول دین»؛ «موعظة ابراهیم» و « شرح صحیفة سجادیه».

آیت­الله شمس­آبادی سالهای سال در حوزة علمیه اصفهان در مدرسة صدر بازار به تدریس فقه و تعلیم و ارشاد طلاب می­پرداخت. وی کفایة آخوند خراسانی را تدریس می­کرد و یک روز در هفته را هم در مدرسة درکوشک (باقریه) برای امر تدریس و مباحثه علوم می­رفت. از جمله شاگردان وی: میرزا محمدحسین رشتی، سید ابوالفضل طباطبایی خوراسگانی، شیخ مظفر فرزانه، سید ابوالحسن درچه­ای­زاده، شیخ محمدعلی فشارکی، شیخ اسدالله جوادی، سید محمدعلی صادقی، شیخ اسدالله الهی­حسین آبادی، سید تقی هاشمی دهسرخی، حاج آقا جلال خمینی شهری، سید محمدتقی حجازی فروشانی، سیدمحمدتقی مدنی چهارسویی، سید جواد ابطحی، شیخ مرتضی رشتی، سید مجتبی مهدوی هرستانی، سید محمدتقی حجازی فروشانی و سید ناصر موسوی مهدوی.

آیت­الله شمس­آبادی از خدمتگزاران شرع و دین و حامی فقرا بود و در امر به معروف و نهی از منکر و دفع بدعت­ها، فردی ساعی و کوشا به شمار می­آمد و جان خود را در راه اسلام و قرآن و تشیع و مقام والای ولایت و امامت فدا کرد. وی در بنیاد نهادن و نظارت بر مؤسسات چندی شرکت کرد که همة آنان هم اکنون نیز به فعالیت خود ادامه می­دهند که عبارتند از:  مؤسسه آموزشی ابابصیر: این مؤسسه، نابینایان را در هر سنی که باشند، تحت سرپرستی خود گرفته و برای آنان زمینه­های رشد و کمال مادی و معنوی را فراهم می­سازد. ایجاد تصمیمات، اشتغال، ازدواج و مسکن روشندلان بر عهدة این مؤسسه است. این مجتمع به عنوان مبارزه با آموزشگاه نابینایان « کریستوفر» که به وسیله ارامنه تأسیس شده بود و به گمراهی نابینایان مسلمان می­پرداخت، تأسیس شد؛ انجمن مددکاری صاحب الزمان(عج): این بنیاد رسیدگی به امور مادی و معنوی فقیران، درماندگان و یتیمان می­پردازد و برای آنان زمینه­های آموزش، اشتغال، ازدواج و مسکن را فراهم می­سازد؛ بیمارستان عسکریه: این واحد درمانی یکی از بیمارستان­های بزرگ اصفهان به شمار می­رود و شامل بخش­های مختلف درمانی است؛ آزمایشگاه مهدیه: این مرکز، شامل رادیولژی، سونوگرافی، درمانگاه و آزمایشگاه می­باشد؛ مؤسسة خیریه و دبیرستان احمدیه: این دبیرستان در راستای مبارزه با فرهنگ منحط رژیم سابق و تربیت جوانان متعهد و متدین تأسیس شد. بنابر گزارش ساواک در تاریخ 19 اسفند 1348ش، این مؤسسه اقدام به اعزام طلاب و روحانیون به روستاهای اطراف می­کند و به مبلغان اعلام شده که هیچ گونه پولی از مردم نگیرند و مؤسسه خرج سفر و حق منبر ایشان را تقبل می­نماید؛ حسینیه و مسجد دهستان« تار و کشه» از توابع کاشان: در این روستا برخی از افراد گمراه و منسوب به فرقة ضالة « ازلی» نفوذ کرده بودند. وی با فرستادن نمایندگان از تبلیغات گسترده و مسافرت خویش (همراه با مؤمنان و متدینان) اعمال آنان را خنثی کرد، عده­ای از آنان را به راه راست هدایت نمود و باقیمانده شان را از محل بیرون کرد. هم ایشان درمبارزه با بهائیت و بهائیان در اصفهان و شهرهای اطراف سر از پای نمی­شناخت؛ حسینیه و زائرسرای اصفهانی­ها در مشهد مقدس و کربلای معلی؛ ساختمان قائمیه.

آیت­الله شمس­آبادی در کنار فعالیت­های دینی و خدمات اجتماعی خویش، از فعالیت­های سیاسی بر کنار نبود. در خرداد 1342ش در حمایت از امام خمینی و حاج شیخ بهاء­الدین محلاتی و علمایی که دستگیر شده بودند، اعلامیه­ای با امضای وی و دیگر عالمان اصفهان منتشر شد. سپس در 20تیر 1342 برای اعتراض به دستگیری امام و پیوستن به جمع علمای معترض کشور، به تهران عزیمت کرد و تا آزادی امام در آنجا ماند. وی در 25 تیر 1347 در اعتراض به دستگیری و محکومیت آقایان منتظری و ربانی شیرازی، به همراه عده ای از علمای اصفهان تلگرام­هایی به مراجع تقلید و علمای شهرها فرستاد. ایشان درسال 1353ش به گروهی از طلاب ادارة اوقاف رژیم پهلوی به وسیلة نزدیکان خود پیغام فرستاد و برخی از آنان را به منزل خود دعوت کرد تا از خدمت در اوقاف استعفا کنند و به آنها قول داد چنانچه از حقوق دولت چشم پوشی کنند، حقوق بیشتری به آنان خواهد داد.

شمس آبادی با آنکه ماهانه میلیونها تومان از وجوهات شرعیه دریافت می­کرد، مانند طلبه­ای زاهد زندگی می­کرد. وی به علت حمایت جدی از مبانی و تفکرات اسلام اصیل و رد هر گونه تجدد گرایی و روشنفکر نمایی و مخالفت با کتاب «شهید جاوید» مورد بغض و کینة گروه منحرف و توطئه­گر مهدی هاشمی قرار گرفت.  سید مصلح­الدین مهدوی می­نویسد: «.... مرحوم شمس­آبادی یکی از سربازان رشید اسلام و فدائیان حضرت امام زمان­(عج) و از سنگرداران حریم مقدس ولایت و امامت بود. در بزرگداشت اعیاد مذهبی و انعقاد مجالس جشن و نیز بر پایی مجالس سوگواری و ذکر مصیبت خاندان عصمت و طهارت در کلیه ایام ولادت و وفیات– که خود به منبر می­شد و مرثیه می­خواند- کوشا بود». تهجد وشب زنده­داری، جود و سخاوت، تواضع و فروتنی، انس با قرآن و دعا، بزرگداشت و تجلیل  عالمان از دیگر ویژگیهای آن مرد بزرگ بود.

   آیت­الله شمس­آبادی پس از سالها مبارزه علیه بدعتها و انحرافها، و روشنگری حقایق سرانجام مورد بغض و کینه عده­ای لجوج، عنود و منحرف آن زمان قرار گرفت و در تاریخ7 ربیع­الثانی1396ق/ 18 فروردین 1355، در 78سالگی به درجة رفیع شهادت نایل آمد.

نحوة شهادت چنین بود که صبحدم چهارشنبه هفتم ربیع­الثانی هنگامی که برای ادای فریضة صبح از خانه خارج می­شد، به دست مخالفین ربوده شد و در میانة راه وی را خفه و جنازه­اش را در راه شهر درچه زیر پل یکی از رودها پنهان کردند. پیش از طلوع آفتاب رهگذران متوجه شدند و خبر به شهر رسید. انبوه مردم به صورت دسته­های عزادار به محل وقوع فاجعه حرکت کردند و پیکر پاکش را با کمال احترام بر سر دوش به شهر آوردند- که طی این مسیر 17 کیلومتری، 6 ساعت به طول انجامید- و در روز پنجشنبه با تشییعی با شکوه در تخت فولاد در اراضی لسان­الارض (گلستان شهدای کنونی) دفن کردند. حرکت جمعیت چند صد هزار نفری متشکل از علمای اصفهان، قم، تهران و مشهد و مردم عزادار شهرهای مختلف استان اصفهان و شهرهای قم، کاشان، اراک، شهرکرد و یزد در حال نوحه سرایی وگریه و زاری و شرکت غیر مسلمانان  از ارامنه و یهودیان چنان شوری ایجاد کرده بود که تا آن زمان مانندش دیده نشده بود. تمام مغازه­های اصفهان تا یک هفته و درسهای حوزة علمیه قم به مدت 3 روز و بازار قم یک روز تعطیل بود و پرچم­های سیاه در هرکوی و برزن نصب شد و مجالس سوگواری او تا بیش از 40 روز در استان اصفهان و دیگر شهرهای ایران ادامه یافت و محافل یاد بود وی از سوی مراجع عالی قدر تقلید در قم، تهران، مشهد و نجف اشرف برگزار شد. ادبا و شعرای قم، تهران، و اصفهان در رثای وی اشعار بسیاری به فارسی و عربی سرودند.

    مزار شمس­آبادی از همان روزهای نخست محل زیارت مردم مسلمان شد و بنای باشکوهی بر آن بنیاد نهادند وپس از شروع جنگ تحمیلی نیز پیکرهای پاک شهدا گرداگرد مزار او دفن شدند. همان گونه که وجود آیت­الله شمس­آبادی در حال حیات مایة خیر و برکت بود، پس از شهادت نیز سبب خیر شد. از محل نذورات و هدایای مرقدش، مسجدی در محل شهادتش بنیان نهاده شد و کتاب ارزندة« تحفة­الابرار» نوشتة آیت­الله سید محمد باقر شفتی( م:1260ق) در نماز استدلالی­، به چاپ رسید و هم اکنون نیز مؤسسه­های خیریة اصفهان از آنها بهره مند می­شوند.


مشروح زندگی نامه

به سال 1319ق­/1281­ش در بیت علم و تقوا و فضیلت در اصفهان دیده به جهان گشود.خاندان  وی تا چندین نسل همگی از علمای خدمتگزار دین و مروج آیین بوده­اند.

پدرش آقا سید محمد ابراهیم، فرزند آقا سید عبدالله فرزند آقا میرزا محمد علی فرزند آقا سید محمّد موسوی شاهاندشتی مازندرانی اصفهانی، در سال 1294ق به دنیا آمد و در اصفهان و نجف اشرف در محضر پدرش، آقانجفی اصفهانی، میرزا جهانگیر خان قشقایی، آخوند کاشی، ملا محمّد باقر فشارکی ، میرزا محمّد هاشم چهارسوقی و شیخ محمدباقر نجفی مسجد شاهی و صاحب اجازه از سه نفر اخیر به تحصیل علوم پرداخت. وی در نجف از درس سید محمّدکاظم یزدی بهره­ها برد و در فقه، اصول، کلام، فلسفه، حدیث و تفسیر صاحب نظر گردید و پس از اخذ اجازة اجتهاد و روایت از آیت­الله یزدی به اصفهان بازگشت و به تدریس، ارشاد، هدایت، امامت جماعت و خدمت به دین پرداخت. وی فقیهی غیرتمند و متصلّب در اجرای دستورات دین و امر به معروف و ناهی از منکر بود و در سال 1357ق بدرود حیات گفت و در تکیة ملک در تخت فولاد مدفون شد. در 25 محرم 1363ق، پیکر وی به وادی­السلام نجف منتقل و در جوار پدر و جد خویش مدفون شد. میرزا حسن خان جابری انصاری در تاریخ فوت وی چنین می­سراید:

لقد جاء خمسُ ثمَّ قالوا: « مِن­الاحد/ سلامُ علی ابراهیم طاب ثراه»

   نیای شهید شمس­آبادی، سید عبدالله موسوی از شاگردان شیخ محمّدباقر نجفی، آقا میرزا محمد هاشم چهارسوقی خوانساری و میر سید حسن مدرس و امام جماعت مسجد قطبیة اصفهان بود که پس از وفات در سال 1320ق در وادی­السلام نجف مدفون شد. پدر سید عبدالله،  حاج میرزا محمد علی شمس­آبادی(1220-1288ق) از بزرگان علمای اصفهان بود. از اساتید وی: سید محمد شهشهانی، حاج محمدابراهیم کرباسی و سید محمدباقر شفتی را می­شناسیم. وی در مسجد قطبیه، امامت جماعت را بر عهده داشت و علاوه بر آن، تدریس و تألیف می­کرد. خطی بسیار زیبا داشت و مترجم کتابهایی همچون کمال­الدین شیخ صدوق و جلد هشتم و دهم« بحار­الانوار» و مؤلف «مبانی­الاحکام» در فقه بود. وی 3 دورة « بحار الانوار» را استنساخ کرد و پس از وفات، در وادی السلام نجف آرمید. پدر ایشان آقا سید محمد موسوی شاهاندشتی از مازندران به اصفهان کوچید و در محلة شمس آباد ساکن می­شود و از محضر آقا محمّد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم رشتی استفاده­های شایان برد و در سال 1248ق بدرود حیات گفت و در وادی السلام به خاک رفت.

سید ابوالحسن شمس­آبادی پس از پشت سر نهادن دوران کودکی و نوجوانی به عشق تحصیل علوم دینی و به اقتضای سیرة خانوادگی، به فرا گیری دانش اسلامی همت گماشت. وی در آغاز مقدمات و سطوح را نزد استادانی همچون ملا محمد ابراهیم، شیخ ابوالقاسم زفره­ای، جلال­الدین همایی و میرزا احمد مدرس شهیدی، شیخ عبدالوهاب زاهدی و شیخ محمد حسن داورپناه و باقیماندة سطح و خارج فقه و اصول را نزد سید محمّد مدرس نجف­آبادی، سید علی مدرس نجف­آبادی و آخوند ملا محمّد حسین فشارکی، شیخ احمد مجتهد بیدآبادیو سید علی اصغر مدرس برزانی، شیخ محمد علی فتحی دزفولی، ملا محمد همامی، سید حسین خادمی و شیخ عباسعلی ادیب فرا گرفت. همچنین وی خط را نزد میرزا اسدالله رجالیان فرا گرفت. سپس در 25 سالگی به سال 1355ق برای تکمیل تحصیلات و هم جهت فرار از فشار حکومت فاسد و ضد مذهب به نجف اشرف مهاجرت کرد و با حضور در مجالس درس اساتید حوزه تحصیلات خود را ادامه داد که به قرار ذیل عبارتند از: آقا سید ابوالحسن موسوی اصفهانی که در درس ایشان به مدت 10 سال حاضر می­شد؛ آقا ضیاء­الدین عراقی که شهید بزرگوار 6 سال در درس اصول او حاضر شد و برای جمعی نیز تقریر درس­ می­کرد؛ میرزا محمدحسین نائینی؛ آقا سید عبدالهادی شیرازی؛ آقا شیخ محمّد کاظم شیرازی، آقا سید جمال الدین گلپایگانی؛ حاج میرزا ابوالحسن مشکینی.

   وی با جدیت و تلاش فراوان تا سال 1366­ق به مدت 12 سال به تحصیل ادامه داد، سپس با کسب اجازات متعدد روایتی و اجتهادی از استادانش به اصفهان بازگشت و به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت. تألیف کتب و تعلیم طلاب، وعظ و ارشاد، اقامة جماعت در مسجد سرتیپ چهارسو و مسجد شیخ بهائی، هدایت و راهنمایی مؤمنان، دستگیری درماندگان و بنیاد مساجد، درمانگاهها، مدارس و مؤسسات خیریه و ریاست حوزة علمیه اصفهان همت گماشت. وی، وکیل مطلق آیت­الله بروجردی و پس از ایشان، به وکالت تامة مراجع تقلید برگزیده شد و تا هنگام شهادت، پرداخت شهریة طلاب حوزة اصفهان را بر عهده داشت.

    تألیفات وی، که همه به دلیل کثرت مشاغل ایشان نا­مرتب و چاپ نشده باقی مانده است، عبارتند از: «تقریرات درس فقه و اصول » استادان خود از جمله سید ابوالحسن اصفهانی و  آقا ضیاء الدین عراقی، موجود در کتابخانة فاضل قائنی در قم؛ «دیوان اشعار» ( در فضائل، مناقب و مصائب ائمه اطهار علیه السلام)؛ «رساله­ای مختصر در اصول دین»؛ «موعظة ابراهیم» و « شرح صحیفة سجادیه».

آیت­الله شمس­آبادی سالهای سال در حوزة علمیه اصفهان در مدرسة صدر بازار به تدریس فقه و تعلیم و ارشاد طلاب می­پرداخت. وی کفایة آخوند خراسانی را تدریس می­کرد و یک روز در هفته را هم در مدرسة درکوشک (باقریه) برای امر تدریس و مباحثه علوم می­رفت. از جمله شاگردان وی: میرزا محمدحسین رشتی، سید ابوالفضل طباطبایی خوراسگانی، شیخ مظفر فرزانه، سید ابوالحسن درچه­ای­زاده، شیخ محمدعلی فشارکی، شیخ اسدالله جوادی، سید محمدعلی صادقی، شیخ اسدالله الهی­حسین آبادی، سید تقی هاشمی دهسرخی، حاج آقا جلال خمینی شهری، سید محمدتقی حجازی فروشانی، سیدمحمدتقی مدنی چهارسویی، سید جواد ابطحی، شیخ مرتضی رشتی، سید مجتبی مهدوی هرستانی، سید محمدتقی حجازی فروشانی و سید ناصر موسوی مهدوی.

آیت­الله شمس­آبادی از خدمتگزاران شرع و دین و حامی فقرا بود و در امر به معروف و نهی از منکر و دفع بدعت­ها، فردی ساعی و کوشا به شمار می­آمد و جان خود را در راه اسلام و قرآن و تشیع و مقام والای ولایت و امامت فدا کرد. وی در بنیاد نهادن و نظارت بر مؤسسات چندی شرکت کرد که همة آنان هم اکنون نیز به فعالیت خود ادامه می­دهند که عبارتند از:  مؤسسه آموزشی ابابصیر: این مؤسسه، نابینایان را در هر سنی که باشند، تحت سرپرستی خود گرفته و برای آنان زمینه­های رشد و کمال مادی و معنوی را فراهم می­سازد. ایجاد تصمیمات، اشتغال، ازدواج و مسکن روشندلان بر عهدة این مؤسسه است. این مجتمع به عنوان مبارزه با آموزشگاه نابینایان « کریستوفر» که به وسیله ارامنه تأسیس شده بود و به گمراهی نابینایان مسلمان می­پرداخت، تأسیس شد؛ انجمن مددکاری صاحب الزمان(عج): این بنیاد رسیدگی به امور مادی و معنوی فقیران، درماندگان و یتیمان می­پردازد و برای آنان زمینه­های آموزش، اشتغال، ازدواج و مسکن را فراهم می­سازد؛ بیمارستان عسکریه: این واحد درمانی یکی از بیمارستان­های بزرگ اصفهان به شمار می­رود و شامل بخش­های مختلف درمانی است؛ آزمایشگاه مهدیه: این مرکز، شامل رادیولژی، سونوگرافی، درمانگاه و آزمایشگاه می­باشد؛ مؤسسة خیریه و دبیرستان احمدیه: این دبیرستان در راستای مبارزه با فرهنگ منحط رژیم سابق و تربیت جوانان متعهد و متدین تأسیس شد. بنابر گزارش ساواک در تاریخ 19 اسفند 1348ش، این مؤسسه اقدام به اعزام طلاب و روحانیون به روستاهای اطراف می­کند و به مبلغان اعلام شده که هیچ گونه پولی از مردم نگیرند و مؤسسه خرج سفر و حق منبر ایشان را تقبل می­نماید؛ حسینیه و مسجد دهستان« تار و کشه» از توابع کاشان: در این روستا برخی از افراد گمراه و منسوب به فرقة ضالة « ازلی» نفوذ کرده بودند. وی با فرستادن نمایندگان از تبلیغات گسترده و مسافرت خویش (همراه با مؤمنان و متدینان) اعمال آنان را خنثی کرد، عده­ای از آنان را به راه راست هدایت نمود و باقیمانده شان را از محل بیرون کرد. هم ایشان درمبارزه با بهائیت و بهائیان در اصفهان و شهرهای اطراف سر از پای نمی­شناخت؛ حسینیه و زائرسرای اصفهانی­ها در مشهد مقدس و کربلای معلی؛ ساختمان قائمیه.

آیت­الله شمس­آبادی در کنار فعالیت­های دینی و خدمات اجتماعی خویش، از فعالیت­های سیاسی بر کنار نبود. در خرداد 1342ش در حمایت از امام خمینی و حاج شیخ بهاء­الدین محلاتی و علمایی که دستگیر شده بودند، اعلامیه­ای با امضای وی و دیگر عالمان اصفهان منتشر شد. سپس در 20تیر 1342 برای اعتراض به دستگیری امام و پیوستن به جمع علمای معترض کشور، به تهران عزیمت کرد و تا آزادی امام در آنجا ماند. وی در 25 تیر 1347 در اعتراض به دستگیری و محکومیت آقایان منتظری و ربانی شیرازی، به همراه عده ای از علمای اصفهان تلگرام­هایی به مراجع تقلید و علمای شهرها فرستاد. ایشان درسال 1353ش به گروهی از طلاب ادارة اوقاف رژیم پهلوی به وسیلة نزدیکان خود پیغام فرستاد و برخی از آنان را به منزل خود دعوت کرد تا از خدمت در اوقاف استعفا کنند و به آنها قول داد چنانچه از حقوق دولت چشم پوشی کنند، حقوق بیشتری به آنان خواهد داد.

شمس آبادی با آنکه ماهانه میلیونها تومان از وجوهات شرعیه دریافت می­کرد، مانند طلبه­ای زاهد زندگی می­کرد. وی به علت حمایت جدی از مبانی و تفکرات اسلام اصیل و رد هر گونه تجدد گرایی و روشنفکر نمایی و مخالفت با کتاب «شهید جاوید» مورد بغض و کینة گروه منحرف و توطئه­گر مهدی هاشمی قرار گرفت.  سید مصلح­الدین مهدوی می­نویسد: «.... مرحوم شمس­آبادی یکی از سربازان رشید اسلام و فدائیان حضرت امام زمان­(عج) و از سنگرداران حریم مقدس ولایت و امامت بود. در بزرگداشت اعیاد مذهبی و انعقاد مجالس جشن و نیز بر پایی مجالس سوگواری و ذکر مصیبت خاندان عصمت و طهارت در کلیه ایام ولادت و وفیات– که خود به منبر می­شد و مرثیه می­خواند- کوشا بود». تهجد وشب زنده­داری، جود و سخاوت، تواضع و فروتنی، انس با قرآن و دعا، بزرگداشت و تجلیل  عالمان از دیگر ویژگیهای آن مرد بزرگ بود.

   آیت­الله شمس­آبادی پس از سالها مبارزه علیه بدعتها و انحرافها، و روشنگری حقایق سرانجام مورد بغض و کینه عده­ای لجوج، عنود و منحرف آن زمان قرار گرفت و در تاریخ7 ربیع­الثانی1396ق/ 18 فروردین 1355، در 78سالگی به درجة رفیع شهادت نایل آمد.

نحوة شهادت چنین بود که صبحدم چهارشنبه هفتم ربیع­الثانی هنگامی که برای ادای فریضة صبح از خانه خارج می­شد، به دست مخالفین ربوده شد و در میانة راه وی را خفه و جنازه­اش را در راه شهر درچه زیر پل یکی از رودها پنهان کردند. پیش از طلوع آفتاب رهگذران متوجه شدند و خبر به شهر رسید. انبوه مردم به صورت دسته­های عزادار به محل وقوع فاجعه حرکت کردند و پیکر پاکش را با کمال احترام بر سر دوش به شهر آوردند- که طی این مسیر 17 کیلومتری، 6 ساعت به طول انجامید- و در روز پنجشنبه با تشییعی با شکوه در تخت فولاد در اراضی لسان­الارض (گلستان شهدای کنونی) دفن کردند. حرکت جمعیت چند صد هزار نفری متشکل از علمای اصفهان، قم، تهران و مشهد و مردم عزادار شهرهای مختلف استان اصفهان و شهرهای قم، کاشان، اراک، شهرکرد و یزد در حال نوحه سرایی وگریه و زاری و شرکت غیر مسلمانان  از ارامنه و یهودیان چنان شوری ایجاد کرده بود که تا آن زمان مانندش دیده نشده بود. تمام مغازه­های اصفهان تا یک هفته و درسهای حوزة علمیه قم به مدت 3 روز و بازار قم یک روز تعطیل بود و پرچم­های سیاه در هرکوی و برزن نصب شد و مجالس سوگواری او تا بیش از 40 روز در استان اصفهان و دیگر شهرهای ایران ادامه یافت و محافل یاد بود وی از سوی مراجع عالی قدر تقلید در قم، تهران، مشهد و نجف اشرف برگزار شد. ادبا و شعرای قم، تهران، و اصفهان در رثای وی اشعار بسیاری به فارسی و عربی سرودند.

    مزار شمس­آبادی از همان روزهای نخست محل زیارت مردم مسلمان شد و بنای باشکوهی بر آن بنیاد نهادند وپس از شروع جنگ تحمیلی نیز پیکرهای پاک شهدا گرداگرد مزار او دفن شدند. همان گونه که وجود آیت­الله شمس­آبادی در حال حیات مایة خیر و برکت بود، پس از شهادت نیز سبب خیر شد. از محل نذورات و هدایای مرقدش، مسجدی در محل شهادتش بنیان نهاده شد و کتاب ارزندة« تحفة­الابرار» نوشتة آیت­الله سید محمد باقر شفتی( م:1260ق) در نماز استدلالی­، به چاپ رسید و هم اکنون نیز مؤسسه­های خیریة اصفهان از آنها بهره مند می­شوند.

طلب شهادت در راه خدا

یکى از علمایى که پس از آزادى ما [آیت‏اللّه سید اسماعیل هاشمى] از دست ساواک اصفهان، اصرار زیادى به توقف ما در این شهر داشتند، شهید مرحوم آیت‏اللّه سید ابوالحسن شمس‏آبادى بودند. ایشان پس از هجرت به اصفهان، یکى از مساجدشان (مسجد جعفر طیار - در خیابان خلجا که نزدیک به منزلشان بود) را به بنده واگذار نمودند. در کنار آن در هر هفته، چند جلسه مشترک با ایشان و جمعى از علماى دیگر داشتیم. یکى جلسه بحث علمى و فقهى و دیگرى جلسه رسیدگى به مسائل شهر بود. آخرین خاطره‏اى که از ایشان در ذهن دارم مربوط به یک روز قبل از شهادت ایشان مى‏شود. چند روزى بود که ایشان در مسافرت عمره به سر مى‏بردند و با آن شرایط بحرانى که دسته سیّد مهدى هاشمى به وجود آورده بودند همگى نگران حال ایشان بودند. عصر روز قبل از شهادت ایشان، به طرف منزلشان رفتم تا از ایشان سراغى بگیرم، در راه از هرکه پرسیدم خبرى از ایشان نداشت و مى‏گفت که آقا هنوز برنگشته‏اند. به منزل ایشان رسیدم و در زدم. ملازم ایشان در را باز کرد و گفت: آقا تازه رسیده‏اند و اصرار داشت که برویم داخل. من با توجه به خستگى ایشان، گفتم مى‏روم و فردا مزاحم مى‏شوم. ملازم ایشان که از رابطه صمیمانه من و آقا آگاه بود گفت: آقا که با شما این حرفها را ندارند، به هر حال وارد منزل شدیم، آقا داشتند نماز شکر سلامت برگشتن به منزل را مى‏خواندند و خانواده ایشان هم مشغول تمیز کردن اتاق بودند. پس از نماز و سلام و احوالپرسى، اخبار چند روز اصفهان را براى ایشان گفتم و ایشان هم متقابلاً ما را از اخبار چند روزه سفرشان مطلع گردانیدند. صحبتمان خیلى طول کشید. نزدیک غروب بود، به ایشان گفتم که من مى‏روم تا به اقامه نماز برسم. ایشان خیلى اصرار کردند که ممکن است این آخرین دیدار ما با هم باشد. موقع خداحافظى هم فرمودند که: به آقایان و طلاب اطلاع دهید که ان‏شاءاللّه فردا جلوس خواهیم داشت و درس و بحثمان هم از روز چهارشنبه شروع مى‏شود. همان شب با آقاى فشارکى تماس گرفتم و سفارش آقا را به ایشان منتقل کردم. قرار شد ایشان در جلسه درس صبح، آقایان و طلاب را خبر کنند. صبح روز بعد پیش خود گفتم من که دیشب نزد ایشان بوده‏ام، بهتر است کمى دیرتر بروم تا اطراف ایشان خلوت شده باشد. در همین اثنا بود که تلفن زنگ زد، اخوى‏زاده، حاج‏آقا مرتضى هاشمى بودند، گفتند گویا آقاى شمس‏آبادى تصادف کرده‏اند.گفتم ایشان دیروز تازه از راه رسیده بودند و بنا بود امروز جلوس داشته باشند... . بعد از وى آقاى فشارکى تلفن زدند و با همان مقدمات وارد صحبت شدند، خیلى نگران شدم. طى تلفن سوم هم به ما خبر دادند که آقا را به شهادت رسانده‏اند، در آن موقع که ایستاده بودم حالم منقلب شد، کمى روى زمین نشستم. سپس برخاستم و بیرون رفتم. در بین راه به آقاى روحانى برخوردم و با ماشین فولکس ایشان به طرف دُرچه حرکت کردیم. در راه به تشییع جنازه ایشان برخوردیم. خاطرات سالها رفاقت و انس یکباره بر ذهنم هجوم آورد... . ایشان را به مسجد منتقل کردند... . پزشک قانونى آمد و رحلت ایشان را تأیید کرد. بعد جنازه ایشان را به طرف منزل حرکت دادند. یادم به این موضوع افتاد که ایشان مرتب بالاى منبر، شهادت در راه خدا را طلب مى‏کردند و سرانجام هم خداوند منّان دعاى ایشان را به هدف اجابت رساند».

زیارت حضرت رضا

حجة الاسلام والمسلمین سیّد مجتبی بحرینی از طرف آقا آدرانی نقل ¬کردند: مرحوم شهید شمس آبادی را در خواب دیده بودند که گفته بودند: حضرت رضا (ع) یازده مرتبه به دیدن من آمدند. به عدد تشرفاتی که برای زیارت حضرت به مشهد داشتم. وقتی چنین دیدم آرزو کردم ای کاش عمرم در زیارت حضرت می گذشت

طلب شهادت در راه خدا

یکى از علمایى که پس از آزادى ما [آیت‏اللّه سید اسماعیل هاشمى] از دست ساواک اصفهان، اصرار زیادى به توقف ما در این شهر داشتند، شهید مرحوم آیت‏اللّه سید ابوالحسن شمس‏آبادى بودند. ایشان پس از هجرت به اصفهان، یکى از مساجدشان (مسجد جعفر طیار - در خیابان خلجا که نزدیک به منزلشان بود) را به بنده واگذار نمودند. در کنار آن در هر هفته، چند جلسه مشترک با ایشان و جمعى از علماى دیگر داشتیم. یکى جلسه بحث علمى و فقهى و دیگرى جلسه رسیدگى به مسائل شهر بود. آخرین خاطره‏اى که از ایشان در ذهن دارم مربوط به یک روز قبل از شهادت ایشان مى‏شود. چند روزى بود که ایشان در مسافرت عمره به سر مى‏بردند و با آن شرایط بحرانى که دسته سیّد مهدى هاشمى به وجود آورده بودند همگى نگران حال ایشان بودند. عصر روز قبل از شهادت ایشان، به طرف منزلشان رفتم تا از ایشان سراغى بگیرم، در راه از هرکه پرسیدم خبرى از ایشان نداشت و مى‏گفت که آقا هنوز برنگشته‏اند. به منزل ایشان رسیدم و در زدم. ملازم ایشان در را باز کرد و گفت: آقا تازه رسیده‏اند و اصرار داشت که برویم داخل. من با توجه به خستگى ایشان، گفتم مى‏روم و فردا مزاحم مى‏شوم. ملازم ایشان که از رابطه صمیمانه من و آقا آگاه بود گفت: آقا که با شما این حرفها را ندارند، به هر حال وارد منزل شدیم، آقا داشتند نماز شکر سلامت برگشتن به منزل را مى‏خواندند و خانواده ایشان هم مشغول تمیز کردن اتاق بودند. پس از نماز و سلام و احوالپرسى، اخبار چند روز اصفهان را براى ایشان گفتم و ایشان هم متقابلاً ما را از اخبار چند روزه سفرشان مطلع گردانیدند. صحبتمان خیلى طول کشید. نزدیک غروب بود، به ایشان گفتم که من مى‏روم تا به اقامه نماز برسم. ایشان خیلى اصرار کردند که ممکن است این آخرین دیدار ما با هم باشد. موقع خداحافظى هم فرمودند که: به آقایان و طلاب اطلاع دهید که ان‏شاءاللّه فردا جلوس خواهیم داشت و درس و بحثمان هم از روز چهارشنبه شروع مى‏شود. همان شب با آقاى فشارکى تماس گرفتم و سفارش آقا را به ایشان منتقل کردم. قرار شد ایشان در جلسه درس صبح، آقایان و طلاب را خبر کنند. صبح روز بعد پیش خود گفتم من که دیشب نزد ایشان بوده‏ام، بهتر است کمى دیرتر بروم تا اطراف ایشان خلوت شده باشد. در همین اثنا بود که تلفن زنگ زد، اخوى‏زاده، حاج‏آقا مرتضى هاشمى بودند، گفتند گویا آقاى شمس‏آبادى تصادف کرده‏اند.گفتم ایشان دیروز تازه از راه رسیده بودند و بنا بود امروز جلوس داشته باشند... . بعد از وى آقاى فشارکى تلفن زدند و با همان مقدمات وارد صحبت شدند، خیلى نگران شدم. طى تلفن سوم هم به ما خبر دادند که آقا را به شهادت رسانده‏اند، در آن موقع که ایستاده بودم حالم منقلب شد، کمى روى زمین نشستم. سپس برخاستم و بیرون رفتم. در بین راه به آقاى روحانى برخوردم و با ماشین فولکس ایشان به طرف دُرچه حرکت کردیم. در راه به تشییع جنازه ایشان برخوردیم. خاطرات سالها رفاقت و انس یکباره بر ذهنم هجوم آورد... . ایشان را به مسجد منتقل کردند... . پزشک قانونى آمد و رحلت ایشان را تأیید کرد. بعد جنازه ایشان را به طرف منزل حرکت دادند. یادم به این موضوع افتاد که ایشان مرتب بالاى منبر، شهادت در راه خدا را طلب مى‏کردند و سرانجام هم خداوند منّان دعاى ایشان را به هدف اجابت رساند».