شیخ حیدرعلی صلواتی

شیخ حیدرعلی صلواتی

شهرت :

صلواتی
تاریخ وفات :
1351/01/01
مزار :
تکیه خلیلیان-دردشتی
زمینه فعالیت :
عالم فاضل,مفسر قرآن,خطیب و واعظ

فرزند حاج قدیرعلی مداح الائمه ابن ملا هاشم بن ملا مهدی خوزانی، عالم فاضل و واعظ ادیب، در 21 رمضان 1321ق در محلة شمس آباد خوزان از توابع سده ماربین متولد شد. جدش حاج ملا هاشم، به زهد و تقوی و کرامات بسیار معروف بوده، در کتاب «عبقری الحسان» در بیان تشرّف اشخاص خدمت امام زمان(عج) دو تشرّف از حاج ملا هاشم سدهی به نقل از فرزندش شیخ حیدرعلی صلواتی ذکر شده است. وی که در سال 1338ق در سن110 سالگی وفات نموده و به زهد و تقوی و کرامات عدیده معروف بوده است.
شیخ حیدرعلی صلواتی مقدمات علوم را در زادگاه خود فرا گرفت و تحصیل علوم ادبی، صرف و نحو، و لغت را در اصفهان در مدرسة درب کوشک و مدرسه میرزا حسین بیدآباد آغاز کرد. وی با مشکلات فراوانی که در آن زمان وجود داشت نزد اساتید فن، ادبیات را کاملاً فرا گرفته و از محضر حاج میرزا رضا کلباسی از علوم وعظ و خطابه بهره مند گردید. شیخ حیدرعلی مقداری از سرگذشت خود را در آخر کتاب «انیس اللیل» استادش میرزا رضا کلباسی به نظم بیان داشته است. وی سپس در مدرسة چهارباغ نزد شیخ محمود مفید، سیّد صدرالدین کوپایی تحصیل علم نمود. آنگاه مدتی در شهر قم از محضر درس آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری مستفیض شد و پس از بازگشت به اصفهان دروس خارج را از محضر بزرگانی چون شیخ محمّدرضا نجفی، سیّد محمّد مدرس نجف آبادی؛ سیّد محمّدرضا خراسانی و سیّد علی نجف آبادی استفاده نمود تا به مقام اجتهاد رسید.
شیخ حیدرعلی صلواتی در مسجد آقا نور و دیگر مساجد محلة دردشت اصفهان به اقامة جماعت و ارشاد و هدایت و تبلیغ احکام و امر به معروف و نهی از منکر می پرداخت. سیّد مصلح الدین مهدوی می نویسد: «واعظی فصیح البیان و گوینده ای شیرین کلام بود. منابر او مشحون به وعظ و موعظه و نقل احادیث و اخبار و تفسیر کلام الله مجید و ذکر مصائب و مناقب اهل بیت علیهم السلام بود». همچنین می نویسد: « او عالمی خلیق و نیک محضر و خوش مشرب بود. اوقات خود را به عبادت و مطالعه و تألیف صرف نمود».
از فعالیت های وی تألیف و تصنیف کتابهای علمی، سرودن اشعار عرفانی و مدایح و مراثی خاندان عصمت و طهارت بوده است که از آن جمله کتاب « نجم السهیل» یا راز و نیاز علی با خدا در نظم دعای کمیل است که مبیّن حالات گوینده است. نسخه خطی این کتاب در میان آثار خطی به جای مانده از وی نزد خانواده او نگهداری می شود. این کتاب در اصفهان به تصحیح و همت فرزندش فضل الله صلواتی به چاپ رسیده است. از دیگر آثار او «مجموعه قصائد و اشعار، کتاب الطاهرین، کتاب الطیبین و کتاب الصالحین» وی است این مجموعه توسط سیّد علی ناجی در سال 1374ق استنساخ نموده و آن را در کتابی جمع آوری کرده است. وی اشعاری در مدح استادش شیخ محمّدرضا کلباسی سروده که در آخر کتاب «انیس اللیل» چاپ شده است. همچنین از آثار دیگرش «سفرنامة عتبات عالیات» که شامل اشعار و مطالب ارزنده دیگر مؤلف است و در سه سفری که به عتبات عالیات داشته به رشته تحریر درآورده است؛ «رساله جنگ» از وی در دو مجلد شامل یادداشتهای پراکنده ایست شامل اشعار، احادیث، آیات قرآن، لطایف، مطالب تاریخی و دفتر حساب که بدون هیچگونه ترتیبی گردآوری شده است؛ همچنین مجموعة شامل مطالب متفرقه و سودمند که بدون هیچ گونه ترتیب خاصی جمع آوری شده است؛ « رساله ستة ایام» وجیزه ایست مشتمل بر شش مقصد که به ستة ایام نام گذاری شده و مراد از هر یوم مقصدی می باشد که مؤلف مطالبی از خود و از دیگران را بدون ترتیبی خاص جمع آوری نموده است؛ «مجالس» کتابی است که برای اهل منبر تنظیم شده است، هر منبر با ذکر آیه یا حدیث شروع شده، بعد آن را تفسیر می نماید در آخر هم ذکر مصائب ائمه معصومین علیهم السلام است، بر فراز هر منبر اول عنوان را ذکر می کند، بعضی از مجالس فقط خطبه اش آمده و خود منبر نانوشته مانده است؛ «قصائد» شامل مدح اهلبیت عصمت و طهارت و اصحاب آنها که در سال1346ق به پایان رسیده است؛ مجموعة شامل چند خطبه از نهج البلاغه، در سیاست سیّدالشهدا، در اینکه عدالت طبیعی عالم است، خطبه حضرت زینب (سلام الله علیه) در مجلس یزید و خطبه-های حضرت امیر علیه السلام می باشد.
از اشعار اوست:
تا نهادم پا در این بحر عمیق/غیر لطف حق به ما نبود رفیق
او به کشتی هم خدا هم ناخدا/یا نماید غرق یا سازد رها
رو تو صلواتی رها کن قیل و قال/درس و بحثت ساز درس و بحث حال
نیست علمی در جهان جز عشق دوست/مغز عشق او است باقی جمله پوست
رو تو برخوان نحو و صرف عشق یار/باقیش با مردم مَدرس گذار
گر شدی از فیض لطفش کامیاب/مابقی والله اعلم بالصواب
صلواتی سالها در مدرسه های علمی به تعلیم و تربیت شاگردانی با تقوا و دانشمند پرداخت، وی درسهای ادبیات، منطق، فلسفه، فقه، اصول و تفسیر را تدریس می کرد و در ضمن آن طلاب را با اخلاق عملی اسلامی آشنا می نمود. علامه سیّد محمّدعلی روضاتی می-نویسد: « مدرّس حاشیة ملا عبدالله و مقدمات و سیوطی و خصوصاً معراج السعاده. در مدرسه جده بزرگ حجره داشت و جلسات دائمی برای تفسیر قرآن کریم برای عامه مردم». از شاگردان وی سیّد جلال الدین فقیه ایمانی؛ غلامحسین ابراهیمی دینانی؛ شیخ اسدالله جوادی و سیّد احمد تویسرکانی را می توان اشاره کرد.
از ویژگی های وی که در دوران تحصیل برای ایشان پیش آمده، تشرف خدمت امام زمان(عج) و نشناختن ایشان است که شرح آن در کتاب « العبقری الحسان» به قلم خود وی آورده شده است.
سرانجام این عالم ربّانی در 6 صفر1392ق/فروردین1351ش فوت و پیکرش را در تکیة دردشتی (خلیلیان) به خاک سپردند.


مشروح زندگی نامه

فرزند حاج قدیرعلی مداح الائمه ابن ملا هاشم بن ملا مهدی خوزانی، عالم فاضل و واعظ ادیب، در 21 رمضان 1321ق در محلة شمس آباد خوزان از توابع سده ماربین متولد شد. جدش حاج ملا هاشم، به زهد و تقوی و کرامات بسیار معروف بوده، در کتاب «عبقری الحسان» در بیان تشرّف اشخاص خدمت امام زمان(عج) دو تشرّف از حاج ملا هاشم سدهی به نقل از فرزندش شیخ حیدرعلی صلواتی ذکر شده است. وی که در سال 1338ق در سن110 سالگی وفات نموده و به زهد و تقوی و کرامات عدیده معروف بوده است.
شیخ حیدرعلی صلواتی مقدمات علوم را در زادگاه خود فرا گرفت و تحصیل علوم ادبی، صرف و نحو، و لغت را در اصفهان در مدرسة درب کوشک و مدرسه میرزا حسین بیدآباد آغاز کرد. وی با مشکلات فراوانی که در آن زمان وجود داشت نزد اساتید فن، ادبیات را کاملاً فرا گرفته و از محضر حاج میرزا رضا کلباسی از علوم وعظ و خطابه بهره مند گردید. شیخ حیدرعلی مقداری از سرگذشت خود را در آخر کتاب «انیس اللیل» استادش میرزا رضا کلباسی به نظم بیان داشته است. وی سپس در مدرسة چهارباغ نزد شیخ محمود مفید، سیّد صدرالدین کوپایی تحصیل علم نمود. آنگاه مدتی در شهر قم از محضر درس آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری مستفیض شد و پس از بازگشت به اصفهان دروس خارج را از محضر بزرگانی چون شیخ محمّدرضا نجفی، سیّد محمّد مدرس نجف آبادی؛ سیّد محمّدرضا خراسانی و سیّد علی نجف آبادی استفاده نمود تا به مقام اجتهاد رسید.
شیخ حیدرعلی صلواتی در مسجد آقا نور و دیگر مساجد محلة دردشت اصفهان به اقامة جماعت و ارشاد و هدایت و تبلیغ احکام و امر به معروف و نهی از منکر می پرداخت. سیّد مصلح الدین مهدوی می نویسد: «واعظی فصیح البیان و گوینده ای شیرین کلام بود. منابر او مشحون به وعظ و موعظه و نقل احادیث و اخبار و تفسیر کلام الله مجید و ذکر مصائب و مناقب اهل بیت علیهم السلام بود». همچنین می نویسد: « او عالمی خلیق و نیک محضر و خوش مشرب بود. اوقات خود را به عبادت و مطالعه و تألیف صرف نمود».
از فعالیت های وی تألیف و تصنیف کتابهای علمی، سرودن اشعار عرفانی و مدایح و مراثی خاندان عصمت و طهارت بوده است که از آن جمله کتاب « نجم السهیل» یا راز و نیاز علی با خدا در نظم دعای کمیل است که مبیّن حالات گوینده است. نسخه خطی این کتاب در میان آثار خطی به جای مانده از وی نزد خانواده او نگهداری می شود. این کتاب در اصفهان به تصحیح و همت فرزندش فضل الله صلواتی به چاپ رسیده است. از دیگر آثار او «مجموعه قصائد و اشعار، کتاب الطاهرین، کتاب الطیبین و کتاب الصالحین» وی است این مجموعه توسط سیّد علی ناجی در سال 1374ق استنساخ نموده و آن را در کتابی جمع آوری کرده است. وی اشعاری در مدح استادش شیخ محمّدرضا کلباسی سروده که در آخر کتاب «انیس اللیل» چاپ شده است. همچنین از آثار دیگرش «سفرنامة عتبات عالیات» که شامل اشعار و مطالب ارزنده دیگر مؤلف است و در سه سفری که به عتبات عالیات داشته به رشته تحریر درآورده است؛ «رساله جنگ» از وی در دو مجلد شامل یادداشتهای پراکنده ایست شامل اشعار، احادیث، آیات قرآن، لطایف، مطالب تاریخی و دفتر حساب که بدون هیچگونه ترتیبی گردآوری شده است؛ همچنین مجموعة شامل مطالب متفرقه و سودمند که بدون هیچ گونه ترتیب خاصی جمع آوری شده است؛ « رساله ستة ایام» وجیزه ایست مشتمل بر شش مقصد که به ستة ایام نام گذاری شده و مراد از هر یوم مقصدی می باشد که مؤلف مطالبی از خود و از دیگران را بدون ترتیبی خاص جمع آوری نموده است؛ «مجالس» کتابی است که برای اهل منبر تنظیم شده است، هر منبر با ذکر آیه یا حدیث شروع شده، بعد آن را تفسیر می نماید در آخر هم ذکر مصائب ائمه معصومین علیهم السلام است، بر فراز هر منبر اول عنوان را ذکر می کند، بعضی از مجالس فقط خطبه اش آمده و خود منبر نانوشته مانده است؛ «قصائد» شامل مدح اهلبیت عصمت و طهارت و اصحاب آنها که در سال1346ق به پایان رسیده است؛ مجموعة شامل چند خطبه از نهج البلاغه، در سیاست سیّدالشهدا، در اینکه عدالت طبیعی عالم است، خطبه حضرت زینب (سلام الله علیه) در مجلس یزید و خطبه-های حضرت امیر علیه السلام می باشد.
از اشعار اوست:
تا نهادم پا در این بحر عمیق/غیر لطف حق به ما نبود رفیق
او به کشتی هم خدا هم ناخدا/یا نماید غرق یا سازد رها
رو تو صلواتی رها کن قیل و قال/درس و بحثت ساز درس و بحث حال
نیست علمی در جهان جز عشق دوست/مغز عشق او است باقی جمله پوست
رو تو برخوان نحو و صرف عشق یار/باقیش با مردم مَدرس گذار
گر شدی از فیض لطفش کامیاب/مابقی والله اعلم بالصواب
صلواتی سالها در مدرسه های علمی به تعلیم و تربیت شاگردانی با تقوا و دانشمند پرداخت، وی درسهای ادبیات، منطق، فلسفه، فقه، اصول و تفسیر را تدریس می کرد و در ضمن آن طلاب را با اخلاق عملی اسلامی آشنا می نمود. علامه سیّد محمّدعلی روضاتی می-نویسد: « مدرّس حاشیة ملا عبدالله و مقدمات و سیوطی و خصوصاً معراج السعاده. در مدرسه جده بزرگ حجره داشت و جلسات دائمی برای تفسیر قرآن کریم برای عامه مردم». از شاگردان وی سیّد جلال الدین فقیه ایمانی؛ غلامحسین ابراهیمی دینانی؛ شیخ اسدالله جوادی و سیّد احمد تویسرکانی را می توان اشاره کرد.
از ویژگی های وی که در دوران تحصیل برای ایشان پیش آمده، تشرف خدمت امام زمان(عج) و نشناختن ایشان است که شرح آن در کتاب « العبقری الحسان» به قلم خود وی آورده شده است.
سرانجام این عالم ربّانی در 6 صفر1392ق/فروردین1351ش فوت و پیکرش را در تکیة دردشتی (خلیلیان) به خاک سپردند.

دیدن کربلای عاشورا

عالم فاضل زاهد مرحوم شیخ حیدرعلی صلواتی از مکاشفه خود در روز عرفه در مسجد رکن الملک چنین حکایت می کند: در سنة هزار و سیصد و چهل و پنج (1345ق) روز عرفه بود در تخت فولاد در مسجدی که مرحوم رکن الملک بنا نموده پای منبر حضرت مستطاب آقای حاج میرزا محمّدرضای کلباسی بودم چون جای وسیع نبود برای نشستن با آقازادة ایشان جناب مستطاب شیخ اسماعیل در محراب نشستیم. در اثنای منبر آقا که فرمودند مؤمنین امروز مناسب است برویم کربلا و این شعر را خواندند:
چه کربلاست که آدم به هوش می آید
هنوز نالة زینب به گوش می آید
حالی به بنده عارض شد که گوشم می شنوید؛ ولی درک مطالب نمی کردم که یک مرتبه بین النوم و الیقظه دیدم که در بیابانی واقع شده ام که هوای آن بسیار گرم است وآفتاب تابیده و باد گرمی می آمد و گرد و غبار بسیاری بود. وقتی دقت کردم جماعتی را دیدم که به هم بر آمده فریاد کنان و در هلهله و همهمه بودند و سوار اسبها. من هم در گوشه ای حیران و متفکر بودم که تصور نمودم شخصی پهلوی من ایستاده سؤال نمودم که اینجا چه جا است و این هلهله از چیست؟ گفت: اینجا کربلاست. از وحشتی که داشتم گفتم: کجاست؟! صحن و حرم حضرت اباعبدالله، من که عمارتی نمی بینم. گفتند: نه کربلای حالیه، بلکه کربلای عاشوراست چون تفکر و تحیرم زیاد بود از سمت دیگر نگاه کردم چند خیمه دیدم که پشت بلندی واقع شده که تا وسط آنها ظاهر است از خیمه ها که پشت آن بلندی واقع صدای شیونی شنیده می-شد، اگر کسی دقت می کرد، که یک مرتبه زن بسیار مجللی در دامن آن تپه ظاهر، چنان چه از رقاع و سطوتش بدن من به لرزه آمده که این مطلب باعث بر مزیت بهت و اضطراب من شد.
باز از نام آن زن سؤال کردم. گفتند: این زینب است و آن مظلومه هم زمزمه ای داشت و به صورت حزین گریه می کرد و مثل شبهی در نظر می آمد. اگرچه مسافتی نداشت که یک مرتبه ای تا موضع پستی نشست روی زمین من هرچه خواستم پیش بروم ممکن نشد و کأنه قادر بر حرکت نبودم در این حال دقت در فرمایشات ایشان نمودم شیدم عبارتی را که تقریباً به این مضمون بود که (اللهم تقبل منا هذه المستجاه)؛ ولی من بدن مطهر را ندیدم یا ایشان طوری نشستند که مانع از رؤیت من بود یا چشم من تاب دیدن نداشت که در این حال بیدار شده تقریباً مدتی طول کشید که بیدار بودم ولی مثل شخص مبهوت و متحیر. تا وقتی آقا از منبر به زیر آمدند بنده از محراب برخاستم بالا آمدم و آقا زاده منبر رفتند. حالی در خواندن دعای عرفه پیدا شد که خدا در جمیع اوقات روزی کنند.
صحیح است حیدر بن قدیرعلی سدهی

ما بی صاحب نیستیم

 از جمله بزرگانى که حضرت ولى عصر(عج) را در غیبت کبرا مى‏بیند ولى حین تشرف نمى‏شناسد عالم فاضل زاهد، مرحوم شیخ حیدرعلى صلواتى است.

 این ناچیز [علّامه کبیر آیت‏اللّه حاج شیخ على اکبر نهاوندى] نوعاً عریضه‏اى به علماى ابرار اصفهان نوشته، از ایشان درخواست نمودم که از هر کدام از ایشان قضیه‏اى راجع به رؤیت امام عصر - عجل‏اللّه فرجه - که از ثقات اثبات مستحضر باشند، براى ناچیز به خط خود مرقوم داشته، تا در کتاب آن را درج نمایم، لذا جناب مستطاب عمده العلماء الاطیاب و زبدة المحصلین و الطلاب، آقاى شیخ حیدرعلى صلواتى، مرقومهایى به عنوان احقر نگاشت که صورت آن این است:

 مدرّس مزبور مرقوم داشته: یکى از مواقعى که خود این حقیر در حضور باهر النورش مشرّف شدم و آن مولا را نشناختم در سنه‏اى است که اصفهان بسیار سرد شد و قریب پنجاه روز آفتاب دیده نشد، على‏الدوام برف مى‏آمد و برودت هوا چنان مؤثر بود که نهرهاى جارى یخ بسته بود، آن روز بنده در مدرسه باقریّه درب کوشک حجره داشتم.حجره‏ى حقیر روى نهر واقع بود و مقابل حجره، مثل کوه، برف و یخ جمع و از کثرت برف و شدّت برودت راه ترددّ از دهات به شهر قطع شده بود و طلاب دهاتى، فوق‏العاده در مضیقه و سختى بودند. روزى پدر بنده با کمال عسرت به شهرآمدند که بنده را نزد خودشان در سده ببرند تا وسایل آسایش بهتر فراهم باشد.

 اتفاقاً برودت و بارش بیشتر مانع ازرفتن شد و خاکه و زغال هم جهت اشخاص بى‏تهیّه، طاقت‏فرسا، بلکه غیرمقدور بود.

 از قضا نیمه‏شب نفت چراغ تمام و کرسى هم سرد شد و مدرسه از طلاب خالى بود، حتّى خادم هم اوّل شب درب مدرسه را بسته، به خانه‏اش رفته بود؛ فقط در سمت دیگر مدرسه یک طلبه در حجره‏اش خوابیده بود. آن موقع پدر بنده بناى تغیّر و تشدّد گذاشت که تا چه اندازه ما وخود را به زحمت و مشقّت انداخته‏اى، فعلاً که اساس درس و مباحثه غیرمرتّب است، چرا در مدرسه ماندى و به منزل نیامدى تا ما و خود را به این سختى دچار نکنى.

 بنده غیر از سکوت و در دل با خدا گفتن هیچ چاره‏اى نداشتم، ولى از شدّت سرما خواب از چشم ما رفته و تقریباً شب از نیمه گذشته بود، ناگاه صداى درب مدرسه بلند شد، کسى محکم در را کوبید، اعتنایى نکردیم. باز به شدّت در زد، ما از جواب خوددارى نمودیم به خیال این که اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون بیائیم. دیگر گرم نمى‏شویم، مرتبه دیگر چنان در را کوبیدند که تمام مدرسه به جنبش آمد. این بار خود را مجبور در اجابت دیده، بنده برخاستم، وقتى در حجره را بازکردم، دیدم به قدرى برف آمده که از لب ازاره‏ى ایوان قریب یک وجب بالاتر است. پا را که در برف مى‏گذاشتیم تا زانو بالاتر فرو مى‏رفت، به هر زحمتى بود خود را به دهلیز مدرسه رسانده، گفتم: این وقت شب کیستى؟ کسى در مدرسه نیست. به اسم و هویّت، بنده را صدا زدند و فرمودند: شما را مى‏خواهم.

 بدنم به لرزه درآمد، پیش خود گفتم، این وقت شب، مهمان آشنا و شناختن مرا از پشت در کاملاً اسباب خجلت فراهم شد، در فکر بودم عذرى بتراشم، شاید رفع مزاحمت و خجالت بشود، گفتم: خادم در را بسته، به خانه رفته و من نمى‏توانم بگشایم.

 گفتند: بیا از سوراخ بالاى در این چاقو را بگیر و از فلان محل بازکن!

 فوق‏العاده تعجّب کردم، چون غیر دو سه نفر از اهل مدرسه کسى این رمز را نمى‏دانست. خلاصه چاقو را گرفته، در را گشودم، درب مدرسه روشن بود، اگر چه اول شب، چراغ برق جلوى مدرسه روشن بود، ولى آن وقت خاموش بود، لکن حقیر متذکر نبودم.

 غرض، شخصى را در زىّ شوفرها دیدم کلاه تیماجى گوشه‏دار بر سر و عینک مانندى، جلوى چشم داشت، شال پشمى بر گردن و سینه بسته و جلیقه تریاکى رنگى که داخل آن پشمى بود، پوشیده، دست کش چرمى در دست داشت و پاها را با مچ پیچ، محکم بسته بود، سلام کردم و ایشان به احسن ردّ سلام فرمودند، ولى بنده در آن دقت داشتم که از صوت و صدا، او را بشناسم که کدام یک از آشنایان ماست که از تمام خصوصیّات حال ما و مدرسه بااطلاع مى‏باشند، آن گاه دستشان را پیش آورده، دیدم از بند انگشت تا آخر دست، پولهاى رواج تازه سکّه، همه دو قرانى چیده، بر دست بنده گذاردند، چاقویشان را گرفتند و فرمودند: فردا صبح براى شما خاکه مى‏آورند، اعتقادتان باید بیش از اینها باشد و به پدرتان بگویید این قدر قرقر مکن، ما بى‏صاحب نیستیم. بنده این جا مسرور شده، تعارف را گرم گرفتم که بفرمایید، ابوى‏ام تقصیر ندارند، چون وسایل همه مختل بود، حتى نفت چراغ.

 فرمودند: آن شمع گچى که در رفه صندوقخانه است، روشن کنید.

 دو مرتبه عرض کردم: آقا این چه پولى است.

 فرمودند: مال شماست، خرج کنید، در رفتن تعجیل داشتند و تا بنده با ایشان حرف مى‏زدم، الم سرما را درک نمى‏کردم.

 خواستم در را ببندم، متذکّر امرى شدم، در را گشودم که از نام شریفش بپرسم، دیدم آن روشنایى جزئى هم که دیده مى‏شد، به تاریکى مبدّل شده، متنبّه شدم، از آثار قدمهاى شریفش تفحّص کردم که اگر یک نفر این همه وقت پشت در، روى این برفها ایستاده باشد، باید آثار قدمش در برف ظاهر باشد، کانّه برفها مُهر و آثار قدم و آمد و شدى نبود. چون رفتنم طول کشید، ابوى متوحش از در حجره مرا صدا مى‏زدند: بیا با هر که مى‏خواهد باشد. خلاصه بنده از دیدنش مأیوس شدم، بار دیگر در را بسته، به حجره آمدم. دیدم تشدّد ابوى بیشتر شد که در این هواى سرد که زبان با لب و دهان یخ مى‏کند، با کى حرف مى‏زدى؟

 اتفاقاً همین طور هم بود، در رفه‏اى که فرمودند، دست بردم شمع گچى دیدم که دو سال قبل آن جا نهاده بودم و به کلّى از نظرم رفته بود، آوردم، روشن کردم، پولها را روى کرسى ریختم و قصّه را به ابوى گفتم. آن وقت حالى به من دست داد که شرحش گفتنى نیست و گمان مى‏کردى از آن حال و حرارت شمع، برودت هوا را حس نمى‏کردیم. به همین حال بودیم که صبح شد. ابوى جهت تحقیق پشت در مدرسه رفتند، جاى پاى من بود ولى اثرى از جاى پاى آن حضرت نبود.

 هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکى از دوستان مقدارى زغال و خاکه جهت طلاب مدرسه فرستاد که تا پایان آن سردى و زمستان کافى بود.