شیخ محمدعلى مدرس فتحی دزفولی

شیخ محمدعلى مدرس فتحی دزفولی

شهرت :

شیخ محمدعلی مدرس فتحی دزفولی
تاریخ وفات :
1318/01/01
مزار :
تکیه سیدالعراقین
زمینه فعالیت :
عالم فاضل,محقق

عالم فاضل محقق زاهد عابد، از مدرسین بزرگ اصفهان و فرزند خواجه نصرالله بن خواجه ابوالحسن بن حاجی لطفعلی بن حاجی فتح الله بن امیر کلب علی دزفولی بود. وى در سال 1271ق دزفول متولد شد و از سن 16 سالگی شروع به تحصیل نمود و از 19 سالگی به تحصیلات علوم دینی روی آورد. نزد اساتید آن شهر تحصیل نموده و به تهذیب نفس پرداخت تا به مقامات بلند علم و معرفت دست یافت. وى پس از چند سال سکونت در اراک و تدریس در آن جا به اصفهان آمد و به تدریس در مدرسة جده کوچک مشغول شد و عده‏اى از فضلا از علم و کمالات او مستفیض گشتند.
وی در دزفول نزد عالم فاضل عامل آقا شیخ محمدحسن معزى به تحصیل بخشی از مغنی و مختصر مطول تفتازانى و حاشیة ملا عبدالله در منطق و معالم و شرح لمعه پرداخت و در همان حین به تألیف کتبی در نحو و منطق و تدریس حاشیة ملا عبدالله و مغنى و شرح لمعه مشغول شد. کفایه و فرائدالاصول را بدون تعلم و با تلاش و مطالعه شخصی فراگرفت و بر دوثلث فرائد حاشیه نوشت. و نیز دو سه دوره قوانین الاصول را مطالعه و مباحثه و سپس تدریس نمود. وی می نویسد: «تحصیل من از صرف و نحو و منطق و اصول نزد استاد، همان بود که فوقاً مرقوم رفت. باقى آنچه دارم از نزد خودم زحمت کشیدم، اعم از مطالعه و مباحثه و تدریس. و مختصراً، 24سالگى در ترکیب قیاس و تحلیل قیاس استاد بودم، بلکه در قیاسات چهارگانه منطق، دوازده شکل اضافه کردم که در کتاب "نورالانوار" ثبت است»
بعد از آن نزد آقا شیخ محمدطاهر معزى، اخوى بزرگ آقا شیخ محمدحسن مذکور به تحصیل خارج فقه پرداخت. وی می نویسد: «در ضمن مدت تحصیلم مشغول ریاضات شاقه و مشروعه و روزه دارى بودم، از جمله به علت کناره گیرى از مال پدر، قریب چهار سال خوراک من در بیست و چهار ساعت، یک گرده نان بود که چهل مثقال نمى شد، و با نان خورش جزئى مى‏خوردم و بسیار اوقات به نان خالى قناعت مى‏نمودم و افطار و سحرى را مى‏گذرانیدم، و نظر به حدتى که نان گندم داشت، گلویم از نان خالى زخم مى‏شد، ناگزیر یک شاهى باقلا را با آب آن از باقلا فروشى نسیه مى‏کردم و نان را در آن ترید مى‏کردم و باقلا به منزلة گوشت بود براى من. و همچنین نسیه مى‏کردم تا نیم ریال که مى‏شد به او مى‏دادم، محل پرداخت پول معین بود ولى نسیه و قرض از مواردى مرا حفظ مى کرده و گلویم قدرى خوب مى‏شد باز به نان خالى قناعت مى‏کردم. نظر به بى بضاعتى، غالب مطالعة من روى بام با مهتاب بود و گاهى چراغ مسجد استادم و چراغ مسجد که روغن چراغش تمام مى‏شد، مى‏رفتم داخل مستراح. از چراغ آن استضائه و استفاده مى‏نمودم. و با این بى بضاعتى من، حاجیى بود به نام حاجى اسدالله معروف به ریش ریخته، اصرار داشت و مى‏گفت: بیا پیش خود من و درس را ترک کن، تو را بس است، یک دست عمارت به تو مى‏دهم با دو هزار تومان سرمایه، و دو دختر دارم هر کدام را مى‏پسندى اختیار کن؛ زیرا نبیره‏هاى عمه‏ات هستند.
ولى من قبول نکردم. آن قدر با من گفتگو و اصرار کرد تا در حال امتناع به گریه افتادم. سپس او به پدرم خواجه نصرالله که تجارت پیشه بود گفت: این جوان تحصیل را رها نمى‏کند. به او گفتم: عمو! اگر من اراده کاسبى داشتم شما و پدرم مى‏دانید که من نیازى به سرمایه ندارم. تا منصرف شدند.
ناگفته نماند که در ضمن ریاضیات مشروعى که براى تکمیل نفس داشتم [...] جنبه تصرفى پیدا کرده بودم؛ زیرا نه نماز نافله‏ام از من ترک مى‏شد، نه روزه‏هاى مستحبى مخصوص [...] از جمله تأثیر ریاضات آن که هرچه قبلاً خوانده بودم کلاً در ذهنم حاضر بود».
فرزند وی محمدحسن مدرس فتحى ریاضات پدر بزرگوار خود را این چنین برشمرده است: «1. پس از واجبات هیچ نافله‏اى از ایشان ترک نمى شد. 2. روزه‏هاى مستحبى روزهاى مخصوص از او ترک نمى شد و اکثرا روزه بودند. 3. روزى سه مرتبه زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام مى‏خواندند. 4. از ایشان شنیده شد که در حجره مدرسه جده کوچک و قبل از آن، شانزده سال در رختخواب نخوابیده و بعد از مطالعه بعد از نصف شب، در حالت سجده خواب و استراحت مى‏نمود تا زودتر بیدار شود و به عبادت بپردازد».
مدرس فتحی پس از چند سال تحصیل سطوح عالی در نزد استادش شیخ محمدطاهر معزی در اثر بیماری ناچار به مهاجرت شد و به اراک رفت. در آن زمان ریاست دینی اراک با حاج آقا محسن عراقی بود. وی به درخواست ایشان به تدریس در مدرسة سپهسالار اراک پرداخت. چنان که خود می نویسد: «چهار سال و دو ماه در مدرسه عراق مدرس بودم. و چون مجرد و ریاضت کش بودم و شغلم تدریس بود، از منطق تا «فرائدالاصول» آقا شیخ مرتضى انصارى را درس مى‏گفتم، یعنى روزى هفت تا هشت درس مى‏گفتم و در ریاضت کوتاهى نداشتم، از جمله روزى سه مرتبه زیارت عاشورا مى‏خواندم و دو مسجد داشتم. و به طورى ریاضت تأثیر کرده بود که عراق مانند انگشترى در دست من مى‏نمود».
وی پس از چهار سال تدریس در اراک به اصفهان آمده و در مدرسه جده کوچک ساکن شده و به تدریس پرداخت وی تا سال 1353ق یعنی پنج سال قبل از وفات در مدرسه جده تدریس می نمود.
سید مصلح الدین مهدوى درباره ایشان مى‏نویسد: «در زهد و تقوا و اعراض از دنیا بى نظیر و در علم و عمل کم نظیر بود».
وى همچنین در کتاب تذکرة المعاصرین (مخطوط) خود مى‏نویسد: «العالم الفاضل و المحقق الکامل، شیخ العلماء و المجتهدین، حجت الاسلام و المسلمین، الشیخ الزاهد المعمر الشیخ محمدعلى الدزفولى.
از اجلة علماء و مدرسین و بزرگان فقهاء و مجتهدین بود[...] و در اواخر عمر در نهایت سختى و عسرت زندگانى مى‏نمود. مقدمات علوم ادبیت و کلیة مراحل منقول را در کمال استادى تدریس مى‏نمود. مطابق تصدیق بزرگان، در این اواخر دو کتاب فرائدالاصول و متاجر شیخ انصارى را کسى به خوبى او تدریس نمى کرد. چندین ماه بنده در خدمت ایشان تحصیل نمودم و از دریاى بى کران فضائلش استفاده نمودم»
سید محمدحسن میرجهانى در وصف ایشان مى‏نویسد: «بحر طمطام و حبر قمقام، عالم ربانى و فقیه صمدانى و عارف روحانى، جامع المعقول و المنقول، حاوى الفروع و الاصول، مجموعة العلم و العمل، زین الفقهاء و المجتهدین، حجة الاسلام و محجة المسلمین، المحقق المدقق الجلى الملى، المؤید الولى، الشیخ محمدعلى المدرس الفتحى الدزفولى الاصفهانى طاب رمسه».
از شاگردان ایشان شیخ غلامحسین تسلیمى رهنانى است که در درس شرایع الاسلام از محضر دزفولى - که به نوشتة او( مقدمه زبدة العقائد) «در علم و کمال و تجربه و علوم مختلف کمیاب و بى نظیر بود» بهره برد و ازعلوم متفرقه و ختومات و ریاضات نفسانى او استفاده نمود.
شیخ محمدعلی در دزفول و سپس مدت چهار سال و دو ماه در اراک و پس از آن تا پنج سال قبل از وفات در اصفهان به تدریس اشتغال داشت و روزانه چندین درس از فقه و اصول و منطق و کلام تدریس مى‏نمود و شاگردان زیادى از محضر پربار او بهره‏مند مى‏شدند که اسامى برخی از آنان در دست مى‏باشد. از آن جمله اند شهید حاج سید ابوالحسن شمس آبادى؛ سید ابوالحسن مرتضوى کرونى؛ شیخ احمد فیاض فروشانى؛ شیخ اسماعیل کلباسى؛ سید حسن مدرس هاشمى؛ سید محمدحسن میرجهانى ؛ میرزا حسن ملاباشى؛ سید حسن مبرهن، از سلسله سادات بهشتى اصفهان؛ سید رضا هرندى؛ میرزا رضا ملاباشى؛ شیخ سراج الدین هدایت؛ سید عطاء الله درب امامى؛ سید عبدالحسین طیب؛ میرزا عباس خان ذوالفنون؛ شیخ عبدالکریم مصدق خواه ؛ سید على مقدس بیدآبادى ؛ سید على میرعلایى؛ شیخ غلامحسین تسلیمى رهنانى؛ سید محمدکاظم مرتضوى کرونى؛ سید محمد آل رسول شمس آبادى ؛ شیخ مرتضى شمس اردکانى؛ سید مرتضى ظهیرالاسلام؛ سید مرتضى ملاباشى؛ سید مصطفى مهدوى هرستانى؛ میرزا محمد طبیب زاده؛ میرزا مهدى ملاباشى‏؛ شیخ مهدى اقلیدى و شیخ هبة الله هرندى.
از جمله تألیفات وی: 1.«نورالانوار» در منطق، این کتاب در شب سه شنبه25 رمضان 1295ق تألیف و در سال 1368ق به خط زیباى خوشنویس ممتاز احمد معصومى نجفى به چاپ رسید و سپس در سال 1359ش تجدید چاپ شده است.
2. «الدررالفتحیة» در برخى از مطالب علمى و شرح حالات مؤلف که به ضمیمة رسالة «نورالانوار»چاپ شده و پایان بخش آن، رساله‏اى است در حکم مهر زوجه که در 15 ذى قعده 1358ق، 24 روز قبل از وفات مؤلف، نگاشته شده است.
3. «الکنوزالحسنیة» در علم کلام. این رساله شامل مباحث توحید و نبوت و امامت است و با خط کاتبى ناشناس و با همت فرزند ایشان به چاپ رسیده است.
4. «حاشیه بر فرائدالاصول»، نسخة این کتاب مفقود شده و تنها برخى از اوراق آن به همراه حاشیه حاج آقا رضا همدانى به ضمیمه کتاب «فرائدالاصول»، شیخ مرتضى انصارى در سال 1374ق به چاپ رسیده است.
5. «غنیة الادیب»، مختصر باب اول کتاب «مغنى البیب» در علم نحو.
6. «حاشیه بر غنیة الادیب»، نسخه خطى این دو کتاب به خط مؤلف، اکنون در اختیار فرزندش میرزا محمدحسن مدرس فتحى قرار دارد.
همچنین میرزا محمدجواد مدرس فتحى، فرزند دیگر مؤلف، این دو رساله را با خط زیباى خود استنساخ و مهیاى چاپ کرده که نسخة خطى آن در 321 صفحه موجود است.
7. «کشاف الغایة» حاشیه بر حاشیه ملا عبدالله یزدى در علم منطق.
8. «حاشیه بر شرح لمعه».
این عالم زاهد در شب عرفه سال 1358ق/1318ش در سن 88 سالگى وفات یافت و در صحن غربى تکیة سیدالعراقین مدفون گردید.


مشروح زندگی نامه

عالم فاضل محقق زاهد عابد، از مدرسین بزرگ اصفهان و فرزند خواجه نصرالله بن خواجه ابوالحسن بن حاجی لطفعلی بن حاجی فتح الله بن امیر کلب علی دزفولی بود. وى در سال 1271ق دزفول متولد شد و از سن 16 سالگی شروع به تحصیل نمود و از 19 سالگی به تحصیلات علوم دینی روی آورد. نزد اساتید آن شهر تحصیل نموده و به تهذیب نفس پرداخت تا به مقامات بلند علم و معرفت دست یافت. وى پس از چند سال سکونت در اراک و تدریس در آن جا به اصفهان آمد و به تدریس در مدرسة جده کوچک مشغول شد و عده‏اى از فضلا از علم و کمالات او مستفیض گشتند.
وی در دزفول نزد عالم فاضل عامل آقا شیخ محمدحسن معزى به تحصیل بخشی از مغنی و مختصر مطول تفتازانى و حاشیة ملا عبدالله در منطق و معالم و شرح لمعه پرداخت و در همان حین به تألیف کتبی در نحو و منطق و تدریس حاشیة ملا عبدالله و مغنى و شرح لمعه مشغول شد. کفایه و فرائدالاصول را بدون تعلم و با تلاش و مطالعه شخصی فراگرفت و بر دوثلث فرائد حاشیه نوشت. و نیز دو سه دوره قوانین الاصول را مطالعه و مباحثه و سپس تدریس نمود. وی می نویسد: «تحصیل من از صرف و نحو و منطق و اصول نزد استاد، همان بود که فوقاً مرقوم رفت. باقى آنچه دارم از نزد خودم زحمت کشیدم، اعم از مطالعه و مباحثه و تدریس. و مختصراً، 24سالگى در ترکیب قیاس و تحلیل قیاس استاد بودم، بلکه در قیاسات چهارگانه منطق، دوازده شکل اضافه کردم که در کتاب "نورالانوار" ثبت است»
بعد از آن نزد آقا شیخ محمدطاهر معزى، اخوى بزرگ آقا شیخ محمدحسن مذکور به تحصیل خارج فقه پرداخت. وی می نویسد: «در ضمن مدت تحصیلم مشغول ریاضات شاقه و مشروعه و روزه دارى بودم، از جمله به علت کناره گیرى از مال پدر، قریب چهار سال خوراک من در بیست و چهار ساعت، یک گرده نان بود که چهل مثقال نمى شد، و با نان خورش جزئى مى‏خوردم و بسیار اوقات به نان خالى قناعت مى‏نمودم و افطار و سحرى را مى‏گذرانیدم، و نظر به حدتى که نان گندم داشت، گلویم از نان خالى زخم مى‏شد، ناگزیر یک شاهى باقلا را با آب آن از باقلا فروشى نسیه مى‏کردم و نان را در آن ترید مى‏کردم و باقلا به منزلة گوشت بود براى من. و همچنین نسیه مى‏کردم تا نیم ریال که مى‏شد به او مى‏دادم، محل پرداخت پول معین بود ولى نسیه و قرض از مواردى مرا حفظ مى کرده و گلویم قدرى خوب مى‏شد باز به نان خالى قناعت مى‏کردم. نظر به بى بضاعتى، غالب مطالعة من روى بام با مهتاب بود و گاهى چراغ مسجد استادم و چراغ مسجد که روغن چراغش تمام مى‏شد، مى‏رفتم داخل مستراح. از چراغ آن استضائه و استفاده مى‏نمودم. و با این بى بضاعتى من، حاجیى بود به نام حاجى اسدالله معروف به ریش ریخته، اصرار داشت و مى‏گفت: بیا پیش خود من و درس را ترک کن، تو را بس است، یک دست عمارت به تو مى‏دهم با دو هزار تومان سرمایه، و دو دختر دارم هر کدام را مى‏پسندى اختیار کن؛ زیرا نبیره‏هاى عمه‏ات هستند.
ولى من قبول نکردم. آن قدر با من گفتگو و اصرار کرد تا در حال امتناع به گریه افتادم. سپس او به پدرم خواجه نصرالله که تجارت پیشه بود گفت: این جوان تحصیل را رها نمى‏کند. به او گفتم: عمو! اگر من اراده کاسبى داشتم شما و پدرم مى‏دانید که من نیازى به سرمایه ندارم. تا منصرف شدند.
ناگفته نماند که در ضمن ریاضیات مشروعى که براى تکمیل نفس داشتم [...] جنبه تصرفى پیدا کرده بودم؛ زیرا نه نماز نافله‏ام از من ترک مى‏شد، نه روزه‏هاى مستحبى مخصوص [...] از جمله تأثیر ریاضات آن که هرچه قبلاً خوانده بودم کلاً در ذهنم حاضر بود».
فرزند وی محمدحسن مدرس فتحى ریاضات پدر بزرگوار خود را این چنین برشمرده است: «1. پس از واجبات هیچ نافله‏اى از ایشان ترک نمى شد. 2. روزه‏هاى مستحبى روزهاى مخصوص از او ترک نمى شد و اکثرا روزه بودند. 3. روزى سه مرتبه زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام مى‏خواندند. 4. از ایشان شنیده شد که در حجره مدرسه جده کوچک و قبل از آن، شانزده سال در رختخواب نخوابیده و بعد از مطالعه بعد از نصف شب، در حالت سجده خواب و استراحت مى‏نمود تا زودتر بیدار شود و به عبادت بپردازد».
مدرس فتحی پس از چند سال تحصیل سطوح عالی در نزد استادش شیخ محمدطاهر معزی در اثر بیماری ناچار به مهاجرت شد و به اراک رفت. در آن زمان ریاست دینی اراک با حاج آقا محسن عراقی بود. وی به درخواست ایشان به تدریس در مدرسة سپهسالار اراک پرداخت. چنان که خود می نویسد: «چهار سال و دو ماه در مدرسه عراق مدرس بودم. و چون مجرد و ریاضت کش بودم و شغلم تدریس بود، از منطق تا «فرائدالاصول» آقا شیخ مرتضى انصارى را درس مى‏گفتم، یعنى روزى هفت تا هشت درس مى‏گفتم و در ریاضت کوتاهى نداشتم، از جمله روزى سه مرتبه زیارت عاشورا مى‏خواندم و دو مسجد داشتم. و به طورى ریاضت تأثیر کرده بود که عراق مانند انگشترى در دست من مى‏نمود».
وی پس از چهار سال تدریس در اراک به اصفهان آمده و در مدرسه جده کوچک ساکن شده و به تدریس پرداخت وی تا سال 1353ق یعنی پنج سال قبل از وفات در مدرسه جده تدریس می نمود.
سید مصلح الدین مهدوى درباره ایشان مى‏نویسد: «در زهد و تقوا و اعراض از دنیا بى نظیر و در علم و عمل کم نظیر بود».
وى همچنین در کتاب تذکرة المعاصرین (مخطوط) خود مى‏نویسد: «العالم الفاضل و المحقق الکامل، شیخ العلماء و المجتهدین، حجت الاسلام و المسلمین، الشیخ الزاهد المعمر الشیخ محمدعلى الدزفولى.
از اجلة علماء و مدرسین و بزرگان فقهاء و مجتهدین بود[...] و در اواخر عمر در نهایت سختى و عسرت زندگانى مى‏نمود. مقدمات علوم ادبیت و کلیة مراحل منقول را در کمال استادى تدریس مى‏نمود. مطابق تصدیق بزرگان، در این اواخر دو کتاب فرائدالاصول و متاجر شیخ انصارى را کسى به خوبى او تدریس نمى کرد. چندین ماه بنده در خدمت ایشان تحصیل نمودم و از دریاى بى کران فضائلش استفاده نمودم»
سید محمدحسن میرجهانى در وصف ایشان مى‏نویسد: «بحر طمطام و حبر قمقام، عالم ربانى و فقیه صمدانى و عارف روحانى، جامع المعقول و المنقول، حاوى الفروع و الاصول، مجموعة العلم و العمل، زین الفقهاء و المجتهدین، حجة الاسلام و محجة المسلمین، المحقق المدقق الجلى الملى، المؤید الولى، الشیخ محمدعلى المدرس الفتحى الدزفولى الاصفهانى طاب رمسه».
از شاگردان ایشان شیخ غلامحسین تسلیمى رهنانى است که در درس شرایع الاسلام از محضر دزفولى - که به نوشتة او( مقدمه زبدة العقائد) «در علم و کمال و تجربه و علوم مختلف کمیاب و بى نظیر بود» بهره برد و ازعلوم متفرقه و ختومات و ریاضات نفسانى او استفاده نمود.
شیخ محمدعلی در دزفول و سپس مدت چهار سال و دو ماه در اراک و پس از آن تا پنج سال قبل از وفات در اصفهان به تدریس اشتغال داشت و روزانه چندین درس از فقه و اصول و منطق و کلام تدریس مى‏نمود و شاگردان زیادى از محضر پربار او بهره‏مند مى‏شدند که اسامى برخی از آنان در دست مى‏باشد. از آن جمله اند شهید حاج سید ابوالحسن شمس آبادى؛ سید ابوالحسن مرتضوى کرونى؛ شیخ احمد فیاض فروشانى؛ شیخ اسماعیل کلباسى؛ سید حسن مدرس هاشمى؛ سید محمدحسن میرجهانى ؛ میرزا حسن ملاباشى؛ سید حسن مبرهن، از سلسله سادات بهشتى اصفهان؛ سید رضا هرندى؛ میرزا رضا ملاباشى؛ شیخ سراج الدین هدایت؛ سید عطاء الله درب امامى؛ سید عبدالحسین طیب؛ میرزا عباس خان ذوالفنون؛ شیخ عبدالکریم مصدق خواه ؛ سید على مقدس بیدآبادى ؛ سید على میرعلایى؛ شیخ غلامحسین تسلیمى رهنانى؛ سید محمدکاظم مرتضوى کرونى؛ سید محمد آل رسول شمس آبادى ؛ شیخ مرتضى شمس اردکانى؛ سید مرتضى ظهیرالاسلام؛ سید مرتضى ملاباشى؛ سید مصطفى مهدوى هرستانى؛ میرزا محمد طبیب زاده؛ میرزا مهدى ملاباشى‏؛ شیخ مهدى اقلیدى و شیخ هبة الله هرندى.
از جمله تألیفات وی: 1.«نورالانوار» در منطق، این کتاب در شب سه شنبه25 رمضان 1295ق تألیف و در سال 1368ق به خط زیباى خوشنویس ممتاز احمد معصومى نجفى به چاپ رسید و سپس در سال 1359ش تجدید چاپ شده است.
2. «الدررالفتحیة» در برخى از مطالب علمى و شرح حالات مؤلف که به ضمیمة رسالة «نورالانوار»چاپ شده و پایان بخش آن، رساله‏اى است در حکم مهر زوجه که در 15 ذى قعده 1358ق، 24 روز قبل از وفات مؤلف، نگاشته شده است.
3. «الکنوزالحسنیة» در علم کلام. این رساله شامل مباحث توحید و نبوت و امامت است و با خط کاتبى ناشناس و با همت فرزند ایشان به چاپ رسیده است.
4. «حاشیه بر فرائدالاصول»، نسخة این کتاب مفقود شده و تنها برخى از اوراق آن به همراه حاشیه حاج آقا رضا همدانى به ضمیمه کتاب «فرائدالاصول»، شیخ مرتضى انصارى در سال 1374ق به چاپ رسیده است.
5. «غنیة الادیب»، مختصر باب اول کتاب «مغنى البیب» در علم نحو.
6. «حاشیه بر غنیة الادیب»، نسخه خطى این دو کتاب به خط مؤلف، اکنون در اختیار فرزندش میرزا محمدحسن مدرس فتحى قرار دارد.
همچنین میرزا محمدجواد مدرس فتحى، فرزند دیگر مؤلف، این دو رساله را با خط زیباى خود استنساخ و مهیاى چاپ کرده که نسخة خطى آن در 321 صفحه موجود است.
7. «کشاف الغایة» حاشیه بر حاشیه ملا عبدالله یزدى در علم منطق.
8. «حاشیه بر شرح لمعه».
این عالم زاهد در شب عرفه سال 1358ق/1318ش در سن 88 سالگى وفات یافت و در صحن غربى تکیة سیدالعراقین مدفون گردید.

ریاضت و توسل آیت الله مدرس فتحی دزفولی

پدر بزرگوارم آیت اللّه مدرّس فتحى روزى ده شاهى بابت حقّ التدریس مدرسه جدّه کوچک دریافت مى‏کرد و با همین مبلغ ناچیز زندگى خود و خانواده اش را اداره مى‏نمود. گاهى نیز مجبور مى‏شد حق التدریس فردا را هم در روز قبل بگیرد و زندگى را بگذراند. ایشان مى‏گفت: روزى هیچ پولى در اختیارم نبود و در خانه نیز چیزى براى خوردن نداشتیم. رفیقى در میدان قیصریه داشتم، به سراغ او رفتم که از او مبلغى قرض بگیرم ولى او را نیافتم. بسیار ناراحت و مضطر شدم که چگونه با دست خالى به خانه بروم. وسط میدان ایستاده و با حال گریه با خدا مشغول درد دل بودم که احساس کردم در همان حال که دستم پشت سرم بود کسى یک دسته پول در دستم گذاشت. به عقب برگشتم ولى در آن میدان بزرگ کسى را ندیدم. همان جا نشستم و از شوق گریه سردادم و بعد با آن پول که مبلغ قابل توجهى بود به خانه رفتم و تا مدتى گشایشى در زندگى پیدا شد.

زندگی دوباره

حقیر محمّد حسن مدرّس فتحى شاید پنج یا شش ساله بودم و محمّد حسین برادرم کوچک تر بود که پدرمان مریض و به ذات الریه مبتلا شد. همه از حیات او قطع امید کرده، مرگش به نظر طبیب و اطرافیان قریب الوقوع بود و حتى تابوت و لوازم تشییع و تدفین را مهیا نموده بودند. چیزى نگذشت که آثار مرگ در بدن ایشان ظاهر شد و برخى یقین به مرگ او نمودند. سکوت و بهت همه را فراگرفته بود، تابوت حاضر شد و اطرافیان مهیاى تجهیز شدند و زمزمه گریه و زارى از زنان به پا خاست که ناگهان شیخ چشم باز کرد و به سخن آمد و گفت: مرا بنشانید، مرا برگردانیدند.
همه حاضران وحشت زده و متحیر پرسیدند بر شما چه گذشت؟
فرمود: من مردم و روحم را به آسمان بالا مى‏بردند که در بین راه مولایمان حضرت سیدالشهدأ علیه السلام حاضر شدند و به حاملان روحم فرمودند: شیخ را برگردانید، زن سیده او و بچه هایش کسى را ندارند و بى سرپرست مى‏مانند، چند سال به عمر او اضافه شده است.
مرحوم شیخ پس از آن نزدیک بیست سال در قید حیات بود و در سن ۸۸ سالگى در اثر سرماخوردگى در شب عرفه ۱۳۵۸ق بدرود زندگانى گفت.

عزاداری برای امام حسین علیه السلام

مرحوم حاج میرزا على نقى روغنى که از وعّاظ و پسر عمّه مادر اینجانب بود مى‏گفت: در سفر به مشهد مقدّس در حرم اطهر، قسمت پایین پاى مبارک به سیّد پیر مرد مجللى از اهالى یزد برخوردم. آن سیّد پس از آگاهى از این که من از اصفهان آمده‏ام پرسید: شما شیخ محمّد على دزفولى که در مدرسه جده کوچک مدرّس بود را مى‏شناسید؟ گفتم: بله، شیخ مرحوم داماد دایى من بود. پرسید: شما شیخ را تا چه حد مى‏شناسى؟ گفتم: من او را مردى زاهد و وارسته و عالمى محقّق و با معنویت مى‏شناختم. گفت: من کرامتى از او دیده‏ام که راضى نبود که تا زنده است به کسى اظهار کنم. اما اکنون که از دنیا رفته میل ندارم آن را با خود به گور برم و خوب شد شما را ملاقات نمودم. داستان این بود که من از طلاب مدرسه جده کوچک بودم. در یکى از روزهاى دهه عاشورا به حجره شیخ رفته و پیشنهاد کردم به اتفاق ایشان به مجلس عزاى حضرت سیّد الشهدأ علیه السلام برویم. رسم شیخ این بود که شب و روز عاشورا با سر و پاى برهنه و کمى گل که بر سر مى‏مالید به مجلس عزاى حسینى مى‏رفت. اما در پاسخ گفت: من فعلا در حجره خود مجلس روضه دارم، شما نیز مى‏توانى شرکت کنى. من به حجره ایشان رفتم و نشستم. پس از مدتى سکوت، شیخ شروع به روضه خوانى کرد، در حالى که درب حجره نیمه باز و درب صندوق خانه باز بود. ایشان با حال گریه به بیان مصایب اهل بیت مشغول بود و من هم مشغول گریه بودم که متوجه شدم از داخل صندوق خانه صداى حزین گریه دست جمعى به گوش مى‏آید و هنگامى که شیخ ساکت مى‏شود صداى گریه نیز کم مى‏شود. دقایقى بدین منوال گذشت و من بسیار محزون و متأثر و در عین حال مضطرب بودم تا این که روضه شیخ تمام شد و در پى آن صداها نیز قطع شد. من از شیخ پرسیدم این همهمه گریه چه بود؟ گفت: اینان برخى از شیعیان جنى هستند که من آنها را نمى بینم ولى گاهى صداى نماز خواندن آن‏ها را مى‏شنوم. در این مجلس نیز آنان حضور داشتند و گریه مى‏کردند، اما تا زنده‏ام راضى نیستم آنچه را شنیدى براى کسى نقل کنى.

حل شدن مشکل نظام وظیفه

زمانى رئیس نظام وظیفه اصفهان، مرا که از اهواز براى دیدار با پدر بزرگوارم آیت‏اللّه مدرس فتحى به اصفهان آمده بودم در تنگنا قرار داده بود و مى‏گفت باید به خدمت سربازى بروى. من به پدرم جریان مزاحمت او را گفتم و از او خواستم که براى رفع این گرفتارى اقدامى بکند. ایشان یک شب به ختم “یا على” مشغول شد و آن را به عددى خاص که آن را به من نگفت قرائت نمود.
صبح آن شب ایشان را دیدم که گریه مى‏کرد، فرمود: دیشب امیر المومنین على بن ابى طالب علیهما السلام را در خواب دیدم و حضرت وعده فرمودند که این مشکل خطیر را با دست یداللهى خود برطرف فرمایند. پس پدرم خود به اداره مربوطه رفت. رئیس آن اداره که بهایى بود حتى جواب سلام پدرم را نداد. وى نیز در گوشه‏اى از اتاق او نشست و چیزى نگفت. پس از چندى یکى از مأموران شاغل در آن اتاق، حکایت رستم و اسفندیار را پیش کشیده و با همکاران خود شروع به صحبت کرد. پدرم رو به او کرد و گفت: اطلاعات شما در این زمینه ناقص است. گفتند: شیخ مگر تو هم این چیزها را بلدى؟ ایشان شروع کرد به خواندن اشعار فردوسى و شرح حکایت مورد نظر آنان. پس آن‏ها به ایشان احترام کرده و چاى آورده و قول دادند که مشکل سربازى مرا حل کنند و پس از چند روز معافى را صادر نمودند.