حسن قوامی زاده باغ بهادرانی

حسن قوامی زاده باغ بهادرانی

شهرت :

قوامی­ زاده باغ بهادرانی
تاریخ وفات :
1343/04/14
مزار :
تکیه ملا محمد لطیف خواجویی
زمینه فعالیت :
روزنامه نگار
متولد1290ش، از ادبای فاضل و روزنامه نگاران اصفهان که به خدمت وزارت فرهنگ درآمده، از آثارش کتاب «دستورالاملا» و نشر روزنامه «پادزهر» است.
آنچه از قوامی زاده برجای مانده، نیک نامی و خدمات صادقانة اوست. آشنایان به صفات او در زمانی که در دبیرستان« شاهدخت اصفهان» تدریس می کرد، وی را چنین توصیف کرده اند: « آقا قوامی زاده تنها دبیری است که در تمام دبیرستان، همه او را دوست دارند و هیچ شاگردی نیست که نسبت به طرز تدریس و اخلاق و رویة ظرافت آمیز ایشان، چه در کلاس و چه در خارج از کلاس، ایراد بگیرد و تنها کسی است که توانسته حس اعتماد و اطمینان شاگردان را از حیث نسبت به خود جلب نموده و محبوبیت بی نظیری در میان دانش آموزان ایرادگیر و زودرنج بدست آورد [...]. او مرد مطالعه و نویسندة با ذوقی است. همة شاگردان معتقد بودند که در فن خود استاد می باشد[...] مطالب و افکار خود را صریح و ساده بیان می کند و به قدری خوب استدلال می کند که اگر شما مخالف عقیدة او هم باشید در دل حرف او را تصدیق می کنید.
وی سالهای پایانی عمر نه چندان بلندش را در گمنامی به سر برد، تا اینکه سرانجام در25 صفر1384ق /14تیر 1343ش به رحمت ایزدی پیوست. پیکرش را در تکیة سید محمد لطیف خواجویی به خاک سپردند.

مشروح زندگی نامه
از ادبای فاضل و روزنامه نگاران اصفهان است. در باب زندگانی و شخصیت او اطلاع چندانی در دست نیست. وی حدود سال 1290ش در باغ بهادران لنجان به دنیا آمد و پس از چندی به اصفهان آمده و مقیم آنجا شد. تحصیلات خود را در اصفهان شروع کرد و با گذراندن مدارج علمی وارد خدمت وزارت فرهنگ گردید و از دبیران مجرب دبیرستانهای اصفهان محسوب می شد. در همین سمت بود که کتاب «دستور الاملاء» را در باب نگارش صحیح به رشتة تحریر درآورد.
از دیگر اقدامات مهم فرهنگی قوامی زاده، انتشار روزنامة « پازهر» است. این روزنامه به مدیریت حسن قوامی زاده در سال1330ش در اصفهان و به صورت هفتگی منتشر می شد. مطالب و مندرجات آن در قالب سیاسی و اجتماعی درج شده است که بعد از سرمقاله، که بیشتر با طنز سیاسی توأم بود و در قسمتی تحت عنوان « چند کلمه حرف حسابی» ارایه می کرد. در این قسمت مطالبی کاملاً انتقادی در موضوعات سیاسی بیان شده است. غیر از آن، مختصری نیز از موضوعات گوناگون از جمله اندرزهای پزشکی نیز آمده است. اخبار داخلی شهر و اوضاع اصفهان، عمده ترین بخش این روزنامه را شامل می شود و تنها قسمتی کمی در صفحة آخر، تحت عنوان «برگ هفته در ایران» مطالبی راجع به ایران آمده است. روزنامه پازهر، دوام چندانی نداشت و پس از انتشار چندین شماره، تعطیل شد.
حسن قوامی زاده بعد از تعطیلی روزنامه اش به پیشة دبیری خود در دبیرستان های اصفهان ادامه داد و چندان در صحنه های سیاسی حضور نیافت.وی دراین دوره مقالاتی را به نگارش درمی آورد که ازآن جمله مقالة «نخستین رنج »است که در سالنامه فرهنگ لنجان چاپ شده است.
آنچه از قوامی زاده برجای مانده، نیک نامی و خدمات صادقانة اوست. آشنایان به صفات او در زمانی که در دبیرستان« شاهدخت اصفهان» تدریس می کرد، وی را چنین توصیف کرده اند: « آقا قوامی زاده تنها دبیری است که در تمام دبیرستان، همه او را دوست دارند و هیچ شاگردی نیست که نسبت به طرز تدریس و اخلاق و رویة ظرافت آمیز ایشان، چه در کلاس و چه در خارج از کلاس، ایراد بگیرد و تنها کسی است که توانسته حس اعتماد و اطمینان شاگردان را از حیث نسبت به خود جلب نموده و محبوبیت بی نظیری در میان دانش آموزان ایرادگیر و زودرنج بدست آورد [...]. او مرد مطالعه و نویسندة با ذوقی است. همة شاگردان معتقد بودند که در فن خود استاد می باشد[...] مطالب و افکار خود را صریح و ساده بیان می کند و به قدری خوب استدلال می کند که اگر شما مخالف عقیدة او هم باشید در دل حرف او را تصدیق می کنید.
عبدالمجید اوحدی یکتا می نویسد: « وی مدتی به ریاست کتابخانة فرهنگ منصوب شد. وی شاعر نبود؛ اما در ایراد خطابه و نطق تسلطی کامل داشت و در هر موضوعی که پیش می آمد، قدرت خود را در نطق نشان می داد و با بیانی فصیح و نمکین شنوندگان را شیفتة سخنان خود می ساخت. وی چندی نظامت انجمن کمال را عهده دار بود».
وی سالهای پایانی عمر نه چندان بلندش را در گمنامی به سر برد، تا اینکه سرانجام در25 صفر1384ق/14تیر1343ش به رحمت ایزدی پیوست. پیکرش را در تکیة سید محمد لطیف خواجویی به خاک سپردند.
عبدالمجید اوحدی یکتا منظومه ای در رثای او سروده، که بخشی از آن آورده می شود:
فاش گویم او قوامی زاده بود/مام دانش را گرامی زاده بود
آن که جز دانش به سر شوری نداشت/عمر خود را بر سر دانش گذاشت
صحبتش شیرین و گفتارش ملیح/گفته هایش هم فصیح و هم بلیغ
سالها خدمتگر فرهنگ بود/با جماعت ظاهراً همرنگ بود
لیک هرگز رنگ و نیرنگی نداشت/در فنون خویش همسنگی نداشت