میرزا محمدعلی وفازواره ای اردستانی

میرزا محمدعلی وفازواره ای اردستانی

شهرت :

وفازواره ای اردستانی
تاریخ وفات :
16/02/1248
مزار :
تکیه میرزا رفیعا
زمینه فعالیت :
شاعر
فرزند سید محمد طباطبایی، متولد سال 1195ق، فاضل و ادیب و از شعرای عهد فتحعلی شاه قاجار بوده است. از آثارش «تذکره مأثرالباقریه» در شرح حال و قصاید کسانی که در مدح سید حجة الاسلام شفتی شعر سروده اند. وی در صفر 1248ق وفات یافت.
مشروح زندگی نامه
شاعر، تذکره نویس؛ بیش از بیست تذکرة مفصلى که از 1220ق تا فوت وفا ـ 1248ق ـ و حتى سال ها پس از مرگ او، تألیف شده و بیشترش به حلیة طبع آراسته گردیده، نظیر «مدایح امینیه»، «انجمن خاقان»، «تذکرة ثمر»، «بستان العشاق»،«تذکرة شعراى اصفهان»، «سفینة المحمود»، «حدیقة الشعرا»، «تذکرة رشحه»، «مجمع الفصحا»، «نگارستان دارا»، «تذکرة اختر»، «تذکرة دلگشا»، «مصطبة خراب» و «مدایح معتمدیه» به وفا و زندگى و آثارش اشارت دارد. اما دقیق ترین و مبسوط ترین زندگی نامة او به شکل خودنوشت، در پایان «تذکرة مآثرالباقریه» آمده است.
پدرش سید محمد طباطبایى زواره اى از نسل میرزا احمد ـ مشهور به میرزا بزرگ ، فرزند نخست میرزا آقا علیاى طباطبایى زواره اى بود. وى در ناحیة مرکزى ایران به تجارت اشتغال داشت و ظاهراً در این پیشه، پیشرفت شایانى حاصل نمود و اقدام زیادى براى حفظ و بسط آن کرد.
محیط طباطبایى که خود از اخلاف اوست، در جایى اشاره دارد که: «فقدان نمایندة متنفذ باسنت مقررى[؟] که بتواند حافظ مصالح و منافع بازرگانان، در دستگاه حکومت باشد، آنان را از داشتن نقطة اتکایى صنفى و دولتى محروم مى داشت و براى جبران این کسر متعارف طبقاتى، اینان همواره در پیرامون فقهاى بزرگ که بر مسند حکومت شرعى نشسته بودند، گرد مى آمدند. مراعات این نکته به اندازه اى مورد توجه دقیق ارباب مصالح تجارتى قرار گرفته بود که احیاناً خود را در تهیه وسایل انتقال فقیهى از محلى براى سکونت در محل دیگر و رونق بساط روحانیت و برخى از فقهاى مؤثر ملزم مى دانستند. چنان که در اوایل عهد فتحعلى شاه، سید محمدطباطبایى ـ تاجر زواره اى مقیم اصفهان ـ به منظور تأمین زندگانى مادى و معنوى خویش، وسیلة انتقال مرحوم سید محمدباقر شفتى حجة الاسلام را از عتبات به اصفهان و سکونت در محلة بیدآباد فراهم آورد تا وجودش در آن شهر نقطة اتکاى ثابتى براى خود و خانواده اش باشد و در پناه او از تجاوز عمال دولتى مصون بماند».
گو اینکه این نظر در منبعى دیگر دیده نمى شود، اما دست کم، مبین گستردگى شغلى پدر وفاست. دلیلى که اندکى در این قول تردید ایجاد مى کند، آن است که پدر وفا مقیم اصفهان نبود و اغلب اوقات در سفر و یا زواره ساکن بود و در زمان تولد وفا نیز چنان که خود وفا معترف است، فقط براى مداوا در اصفهان به سر مى برد.
در هفت سالگى به مکتبش گذاشتند و به تعلیم واداشتند. پدر به دلیل مکنت، توانست یکى از بهترین عالمان آن حوالى ـ یعنى ملاعبدالعظیم بیدگلى ـ را از کاشان به زواره بیاورد و به قول وفا در «تذکرة مآثرالباقریه» زندگى نسبتاً مرفهى برایش ترتیب دهد. گفته اند او از نژاد فیروز (ابولؤلؤ) بود و از نامدارانى چون میرزاى قمى و ملا احمد نراقى، اجازة اجتهاد داشت. بدین ترتیب نخستین مرحلة آموزش رسمى وفا، با این آموزگار شروع شد. وى با دو طفل دبستانى دیگر سید محمد مظهر و سید حسین مجمر که بعدها در تهران جزو سرایندگان نامور به حساب آمدند، هم شاگرد شد.
از دامن مظهر، میرزا ابوالحسن جلوه پرورش یافت و مجمر نیز جزو شاعران صف اول دربار شد. وفا پس از آموزش هاى اولیه، در نزد همین استاد، به تدریج علوم ادبیت و عربیت، منطق و فلسفه مقدماتى را آموخت و تا دوازده سال بعد، نزد این مجتهد، علو ممتد اول مکاتب آن روزگار را فرا گرفت و نیز در ضمن، مطالعه تاریخ و کتب شعر را پیشه ساخت. آن چنان که تا سال 1214ق که به سن نوزده سالگى رسیده بود، دیگر زواره، براى او چیز تازه اى نداشت.
پس براى تکمیل آموخته ها به اصفهان که ام القراى علمى آن روزگار بود، آمد و در دانش هاى طبیعى، طب، ریاضى، فقه، حدیث و عروض و قافیه چیره شد و از آن پس بود که اندک اندک به عنوان طبیب و شاعر، شناخته شد. شهرت طبابت و خوش نویسی او، تا شبه قارة هند هم رفته بوده است.
وفا از بقیة اساتیدش در اصفهان آگاهى چندانى به دست نمى دهد. تنها از «سیدیوسف» نام مى برد که مدتى شاگردى اش را کرده و داراى بیانى گیرا بوده است، از همین رو، عوام نیز در درسش شرکت مى جستند. مقصود از این سید یوسف، حکیم مازندرانى، فرزند میرزا حسین نورى ـ منتظم لرستان عربستان ـ است که بر خلاف پدر، رداى دانش را به جبة سیاست نباخت و از حکماى مشهور روزگار آن زمان به شمار مى آمد. او در 1295ق فوت کرده است.
در سال 1215ق یعنى بیست سالگى وفا یکى از اعراب عامرى، به نام حاج لطف على خان عرب ترشیزى، که در حدود خراسان متوطن بود و از ارث، در ولایت اردستان صاحب ضیاع و عقار موروثی فراوان بود، به آن جا آمد و چندى اقامت گزید. به گمان محیط، نسبت مادرى-ای که وفا با این مرد توانگر و پرآوازه داشت، باعث آمد که وى در زواره، بناى ساختن مدرسة معظمى را بگذارد و همانا ملاک موروثى را که در آن زمان، بیش از هفت هشت هزار تومان ارزش داشت، وقف آن مدرسه کند. سپس تولیت مدرسه را براى پس از مرگ خود، به معلم زمان کودکى وفا یعنى همان ملاعبدالعظیم بیدگلى و پس از او به اولاد او سپرد و وفا را نیز بر وقف و اجراى آن ناظر کرد و در همان سال، چند ماه بعد از دنیا رفت.
بقیة زیست وفا در زوارة آن ایام به جز درس چندان معلوم نیست، اما از قرینة اصرار او در سال هاى بعد براى تربیت صحیح پسر ارشدش ـ صفا ـ و در خط علم واقع ساختن او و نیز نشانه هاى دیگر پیداست که مدتى دل در «افتد و دانى» داشته و عشق مى باخته است.
در 1216ق سال بعد ـ درست در ایامى که سید شفتى به سفرهاى خود پایان داد و وارد اصفهان شد، به اصرار پدر و پایمردى یکى از مجتهدان هم نام پدرش ـ آقاسید محمد طباطبایى ـ عقیله تأهل بر پاى وفا نهادند و دخترى را که نبیرة قاضى سید محمد طباطبایى بود، به نکاح او در آوردند.
گر چه این تأهل براى وفا که تمام عمر دلش نیز چون جسمش در سرگردانى و مسافرت بود، قدرى سنگین آمد، اما موقتاً او را از زاویة طلبگى مدرسة کاسه گران بیرون آورد و در زندگى روزمرة خانوادگى به بند کشید. اما روح سرکش جوان، بندشدنى و خرسند نبود و سوداى تهران و دربار را مى پرورید. چیزى نیز که تمایل او را به این امر بیشتر مى کرد، مسألة وقف نامه یاد شده بود. ملا عبدالعظیم توجهى را که باید، به اجراى وقف نامه نداشت. طماعانى که چشم به زمین ها و موقوفات مزبور داشتند، فرزندان واقف را که اصلا در زواره نبودند و در ترشیز ساکن بودند، تحریک به فروش موقوفات و ابطال وقف کردند.
ورثة آزمند لطفعلى خان نیز پس از گذشت حدود یک سال از فوت پدر در غیاب وفا که ناظر وقف نامه بود، «نقطه ضعفى را در کار تسلیم رقبات موقوفه به وقف جستند و از مرحوم میرزا ابوالقاسم قمى ـ صاحب قوانین ـ حکمى دایر بر بطلان عمل به وقف گرفتند و آن را به میر سید حسین طبیب ـ حکیم باشى اردستانى دربار قاجار ـ به ثمن بخسى فروختند».
وفا که با وجود حق نظارت براى خود، وقف را پایمال شده مى دید، با چند تن از هم ولایتى ها مسأله را به نزد میرزا محمد حسین اصفهانى صاحب فصول ـ یکى از مراجع بزرگ آن روزگار ـ برد و پس از درخواست از وى، رأیى دال بر صحت وقف گرفت. اما این بار رقیب سرسخت او ـ به جز ورثة سودجو ـ حکیم باشى شاه بود که میرزا عبدالعظیم بیدگلى و باقى حاکم اردستان را نیز با خود هم داستان کرده بود.
این جبهه گیرى غیر متعادل، وفاى جوان را بر آن داشت، تا طرحى درازمدت و حساب شده بیفکند و از راه کسب نفوذ و قدرت در تهران به چالش غاصبان وقف بیاید. بنابراین سفرهاى مستمر وفا به تهران آغاز شد و طبیعتاً تنها چیزى که مى توانست براى او، رخنه اى به دربار پر شکوه و پر طمطراق خاقان ایجاد کند، چیرگى اش بر شعر و طب بود. ابتدا به نظرش مى رسید که به دلیل کثرت و تجمع شعرا در دارالخلافه، طب براى نفوذ به دربار مناسب تر باشد. اما رقبا «پیش از چاشت، بر او شام کردند». حکیم باشى اردستانى و سید عبدالباقى طبیب راه را بر این طبیب کم تجربه و جوان و هم ولایتى بستند و وفا طرفى نبست.
پس از شاهراه شعر در آمد. فتحعلى خان صبا - ملک الشعراى فتحعلى شاه – مردى نیک محضر و خوش برخورد بود و به شاعران جوان میدان مى داد. وفا را به گرمى پذیرفت؛ به ویژه که رفیق ایام صباوت وفا ـ مجمر ـ نیز در این آشنایى بى تأثیر نبود. صبا خرد خرد وفا را کشف کرد و دریافت که اگر در قوة شاعرى، مرتبه بى نظیرى ندارد، اما در فنون نقد ممتاز است. بنابراین به گفتة میرزا محمدعلى مذهب بهار در «مدایح المعتمدیه» گاه با او به جرح و تعدیل اشعار مى پرداخته است. محفلى که صبا در پیرامون خود ترتیب داده بود، نتیجة ثروت و مکنت فراوانى بود که از راه شعر و قصیده هاى سلام به هم زده بود و ده ها عالم و سرایندة بزرگ را اطراف خویش آورده بود.
شعر، بزرگ ترین اشتغال وفا، در این حضور متناوب بیش از ده سالى بود که در تهران، سعى در رسوخ در دستگاه دیوانى داشت. و مع الاسف بیشترین اشعار همانند آثار بسیارى دیگر در دست نیست. فاضل خان گروسى که بسیارى از سروده هاى وفا را در آن مدت دیده بود، شعر او را در «تذکره انجمن خاقان»، با پختگى و در نهایت کمال توصیف مى کند حقوق وی ـ اگر چه بعضاً فوق العاده بود ریخت و پاش ها و عیش و نوش هاى تهران باعث مى آمد که اغلب شاعر زواره اى معطل خرجى زندگى باشد؛ به ویژه که به جز اولاد دختر، در 1228 صاحب پسرى نیز شده بود که بعدها با تخلص «صفا»، جاى پدر را مى گرفت و بدین ترتیب عیالوارى، هزینه هاى زندگى او را در اصفهان افزون کرد.
در این مدت، از اصفهان و زواره نیز غفلت نمى نمود و شاهد ضبط و ابطال کامل وقف یاد شده و مصادرة سودجویانه و خرید و فروش آن به وسیله اولاد واقف بود، در این حین فرجى حاصل شد و ارتباط وفا با سید شفتى و نیز گسترش نفوذ تدریجى سید در حوزة فقاهت سبب شد که شاعر زواره اى بتواند، حکمى از او دال بر تأیید فتواى میرزا محمد حسین اصفهانى اخذ کند و عطف به آن وظیفة نظارت شش ساله بر آن اوقاف را نیز تنفیذ کند.
بدین ترتیب، امتیازى چشم گیر براى او علیه رقباى اردستانى ایجاد گردید. اما خریداران و فروشندگان، آنچنان پایدارى کردند که این حکم نیز راهى به دهى نبرد و معطل ماند. رقیبان براى راحت شدن از دست وفا، تمایلاتش را به تصوف بهانه آوردند و در سال 1235 او و خانواده اش را اجباراً به ترک زواره و سکونت اجبارى در اصفهان مجبور کردند.
تصویر این حرمان تازه، در همان اندک سروده هاى بازمانده از وفا و نیز فرزندش صفا، به صورت هجو و شکایت از مردم و بزرگان زواره مانده است. وفا، خانواده را در اصفهان ساکن کرد و از همان سال به تربیت فرزند هفت ساله اش کوشید و براى آموزشش، دو سال مداوم تلاش کرد، تا این کودک سرکش با مکتب و درس آشنا شود. هم چنین در این مدت، دوباره سعى کرد ارتباطش با دربار تهران برقرار شود، باشد که تلاش قبلى نتیجه دهد.
اتفاق را حاج محمد حسین خان صدر اصفهانى در سال 1234ق به صدارت عظماى فتحعلى شاه گماشته شده و سعة صدر و دست گشاده او، موقعیت فراخى براى اقران وفا، بیش از پیش فراهم آورده بود. وفا چند سالى را مصاحب صدر اعظم بود و در این مدت صدر، به فضل او پى برده بود.
پس پیداست که وفا موقتاً به ترک خانواده گفته و آهنگ بخت خویش کرده بود. با وجود زمینه هاى مستعد و شناخت قبلى که از او در محافل تهران وجود داشت، فرزندان صدر اعظم، عزیزش داشتند. صدر از زنان مختلف، هشت پسر داشت که جوان ترین و خوش لقاترین آن ها، ابراهیم خان ناظرالدوله از مادرى شیرازى (دختر ابراهیم خان اعتمادالدوله) بود. این جوان که سمت معلمى جوانان را داشت، وفا را که اربعینى از عمرش سپرى مى شد و در تهران به عنوان فاضل و استاد فرزندان بزرگان شهرت گرفت، به سمت خود کشانید. با وجود این که ناظرالدوله، با خدیجة عصمت الدوله ازدواج کرد، اما بیشتر اوقات مفیدش را با وفا گذارنید. وفا نیز تعلق خاطر عمیقى به او پیدا کرد.
بدخواهان و رقباى او، نزد صدر اعظم، در پوستین وفا افتادند که دل باخته صباحت لقاى پسر صدر شده است و براى داماد خاقان و صدر اعظم ایران، موجب تخفیف است. صدرِ سیاست مدار وگشاده دست نیز «براى این که وفا را از صحبت پسر عزیز خود ـ یعنى شاه داماد ـ جدا سازد، سالى دویست تومان، ازمحل مالیات نطنز و اردستان برایش (از خزانة دولت) معین کرد و یک جاریة زیباى گرجى نیز به او بخشید و براى دورى از دیدار پسرش او را به اصفهان فرستاد.»
گرچه این حادثه نیز بر حرمان هاى وفا افزود، اما خاطر این شاعر عصبى و حساس زواره اى را براى همیشه از «غم نان» و دغدغه روزه و دریوزه آسوده ساخت. از این پس حتى یکى دو بار هم، رد او را براى شکایت از دشواری اقامت در تهران و رشک حاسدان و بدخواهان، در کرمانشاه و شهرهاى دیگر به دنبال صاحبان قدرت مى بینم، اما زمانى که از بن دندان احساس کرد، که در تهران دیگر جایى براى او نیست، بر آن شد که در اصفهان و از لونى دیگر، عمل کند.
وفا در چنین بحرانى وارد اصفهان شد و صلاح کار را در آن دید که یک بار دیگر، شاخه اى از خانواده را در زواره احیا کند، تا هم جاریة جدید از دست مادر صفا آسوده باشد و هم فرمان راتبة صدر اعظم زنده و اجرا شود. امان گاهى نیز از شر و شور اصفهان داشته باشد. رقیبان وفا در زواره که گمان مى کردند، او را براى همیشه از آن جا رانده اند، در برابر فرمان محمدحسین خان صدر سکوت اختیار کردند و عمال خراج نظنز و اردستان نیز ناچار به اجراى آن شدند. وفا پس از چند ماه در زواره از این گرجیه زیباروى، صاحب اولادى شد که آن را سید محمد بهشتى نام نهاد. این مادر و پسر که اکنون اوقات بیشترى از شاعر زواره اى را به خود مصروف مى داشتند، طبیعتاً رشک صفا و مادرش را برانگیختند، اما این موجب نشد که دست وفا را از اصفهان کوتاه سازد و پاى او به محافل علمى و دینى اصفهان باز نباشد.
اگر هم مشاجره اى پیش مى آمد، وفا را به انزواى همان حجرة طلبگى در مدرسة کاسه گران مى کشاند. اما از ماندن در اصفهان منصرف نمى کرد؛ به ویژه که سال 1240ق مرگ صدر اعظم موجب شد که عزم وفا را در ماندن در اصفهان بیشتر جزم کرد. تغییر صدارت باعث آمد که دست حمایت، از پشت امین الدوله و فرزندش- على محمد خان نظام الدوله، حاکم اصفهان ـ برداشته شود و فتحعلى شاه براى تغییر حکومت و سرکوبى شرارت هاى الوار، خود شخصاً به اصفهان گام بگذارد.
او در ماه شعبان 1240 که مصادف شده بود با عید نوروز، یکى از فرزندان تازه دامادش را به نام سیف الدوله سلطان محمدمیرزا که حدود پانزده سال بیشتر نداشت، برداشت و با خدم و حشم و حشر به طرف اصفهان حرکت کرد و بلافاصله پس از ورود، حاکم خاطی و متمرد را خلع و جریمه کرد و سلطان را به جاى او نصب کرد.
وفا که در تهران معرف حضور شاهزادگان ادب دوست بود، براى سیف الدوله ناشناخته نبود. بنابراین جزو نخستین کسانى بود که به مصاحبت او نشست و گهگاه اشعار نسخة سلطان جوان را ترمیم کرد.
آن چنان که از قراین تاریخى هویداست، سیف الدوله مسحور قدرت و نفوذ سید شفتى قرار داشته و به کوچک ترین اشارت او، به چشم قبول و اجرا مى نگریسته است. شواهد متون و تواریخ گواهى مى دهد، مؤثرترین کسى که زمینه این ارتباط را میان سید و سلطان فراهم ساخت، وفاست.
همین تأثیر در ارتباط ها، تدریجاً نفوذ شاعر زواره اى را در هر چند حوزة قدرت در اصفهان افزایش داد و قدرى از عقده هاى ناگشوده پیشین وفا را التیام بخشید. اما از آن جا که «فلک به کام او نمى گشت، این بار نیز از در دیگر سنگ در جامش کرد و جانش به درد آورد.» پسر نوزده ساله اش صفا، دل به دستور پدر نمى سپرد و نه تنها راه درس و بحث پیش نمى گرفت که «از طریق شاعرى، به بطالت و هوس رانى و خوش گذارنى افتاد» پدر که خود قبلاً مزه سر به هوایى جوانى را چشیده بود و همین را عامل اساسى دست نیافتن خود به مدارج اجتهاد و قدرت مى دانست، حدود دو سال کوشیده بود، اما پسر ناخلف به راه نمى آمد. مادرش نیز به خاطر یافتن محملى مناسب، براى ستیزه با شوهرى که نیمى از آن را به راحتى از دست رفته مى دید، جانب پسر گرفت، همین باعث شد که طبع حساس وفا، از این بى وفایى رنجید و او را براى همیشه مطلقه کرد و صفا را نیز از خود راند و عاق کرد و مقررى هر دو را قطع نمود. بدین ترتیب زندگى خانوادگى او منحصر به زوجة جوان و نوباوه اش در زواره شد و شاعر زواره اى فرصت بیشترى براى به کرسى نشاندن نظر خود و اعاده موقوفات مدرسة لطف على خان یافت. اما دریافت که «خریدار و فروشندگان موقوفه، به اعتبار تعارض حکم میرزاى قمى با فتواى جدید سیدشفتى، دعوا را به محضر شرع ملا احمد نراقى در کاشان برده اند[...] نراقى نیز حکم میرزا را تأیید و فتواى سید را نقض کرده است» اما درگذشت ملااحمد در سال 1245 قمرى، امتیازى براى وفا بود. با فوت این عالم شهیر، دوست و کاتب او ـ یغماى جندقى ـ به اصفهان آمده و به سرعت به ملازمان سیف الدوله پیوست و از این طریق، ارتباط او با وفا نمى توانست در تحریض شاعر زواره اى به اقدام براى رسوخ حکم سید شفتى و کم رنگ کردن فتواى نراقى مؤثر بوده باشد.
با اصرار وفا، سید براى متولى موقوفات ـ یعنى همان ملاعبدالعظیم بیدگلى ـ دستور تصرف «اعیان مغصوبه موقوفه» را صادر کرد. اما او که چنین کارى را براى خود محال مى دید، پوزش خواست و از آن جا که وفا قبلاً از سوى واقف، براى نظارت بر اوقاف فوق برگزیده شده بود، این کار به گردن وى گذارده شد. وفا نیز که فرصت را براى چالش نهایى با رقیب پیشین خود ـ میرسیدحسین طبیب ـ که حالا مالک موقوفات مدرسه شده بود، مناسب مى دید، به مخالفت با حکیم باشى پرداخت و خود را مدعى دعواى وقف قرار داد و به پشتیبانى اعطاى سمت نظارت از طرف حجة الاسلام سید به او، دعوا را تا مرحله نهایى رفع تصرف عدوانى خریدار تعقیب کرد. مرتضى- امام جمعه زواره- نیز به پشتیبانى از او پرداخت.
هم چنین سیف الدوله جوان، تحت تأثیر سید و با اصرار وفا فرمان داد که عاملان دیوانى، وفا را تا فیصله یافتن مسألة موقوفات به نفع او حمایت کنند. این انتقال در طول شش ماه انجام گرفت و از آن پس متولى دوباره مى بایست محصولات موقوفه را به مصرف مدرسه مى رسانید. مدرسه نیز تعمیر و احیا شد. حکم سلب ید، میرسیدحسین را بسى خشمگین ساخت و ملا عبدالعظیم نیز مکدر شد. چون برایش بسیار سنگین بود که از آن پس زیر نظر شاگرد سابقش -وفا- مجبور به ادارة مدرسه باشد. البته فرزندان او نیز با تحریکاتشان، این تکدر را روزافزون مى نمودند. اما وفا پیروزمندانه بر مسند نظارت تکیه زد و خانه اش محل اجتماع اهل فضل و ادب و علاقمندان به معرفت شد. برادر کهتر وفا- میرزامهدى یموت- نیز در گرم تر ساختن این محفل اثرگذار بود.
رونق خانة وفا سبب شد که یموت نیز سراى خود را مهمان سراى اهل ذوق قرار دهد. او نیز شهرت خود را مدیون شعر و تصوف بود.
در این محافل گرم، وفا که از انواع ادبى طبعش بیشتر به هجو مایل بود، در شاه نشین مجلس تکیه مى زد و به تحریک دیگران، میرزا عبدالباقى طبیب، میرزاحسین حکیم باشى و همة کسانى را که در این دو دهه باعث آوارگى و محرومیت هاى او شده بودند، به باد هجو مى گرفت. برادرش میرزا مهدى نیز کم و بیش از وفا پیروى مى کرد.
محیط طباطبایى بر آن است که برخى از این هجویه ها ـ که به سرعت در زواره بر سر زبان ها مى افتاد، بعدها به دواوین دیگران و از جمله یغما راه یافته است. براى نمونه، مهم ترین هجویات که با مصرع «تا نشان است از قرمساغى (الخ)» با نام ترجیع بند باقى شهرت یافته است. مصحح دیوان یغما انتساب این ترجیع بند را به وفا رد مى کند و روى سخن نبیرة وفا چنین خط بطلان مى کشد:
«محکم ترین و مستندترین دلیل براى اثبات این که این ترجیع بند اثر یغماست، همانا نسخة تنقیح شده به وسیلة «هنر» است[...] که بدون داشتن هیچ نوع تعصب و غرضى تصحیح کرده است و اگر چنان چه آثارى از دیگران در جزو آن ها بوده است، در حاشیه توضیح داده است که شعر از کیست. از جمله چند شعر از سیدمهدى یموت زواره اى است که هنر نوشته از اوست. اما در مقابل ترجیع بند مذکور، هیچگونه مطلبى نوشته نشده است. یغما و وفا مناسبات نزدیکى با هم داشته اند و ترجیع بند مذکور را یغما از قول وفا ساخته است و سیاق عبارات و الفاظ آن به سایر اهاجى یغما شباهت کامل دارد».
در این میان اگر از سندیت گفتة محیط بتوان گذشت و حتى ورود یغما به اصفهان و ارتباط او با وفا را که بعد از مرگ نراقى صورت گرفت و قطعاً باید از 1246ق به بعد باشد، نادیده انگاشت، دست کم از گفتة ناقد، اذعان به اختلاط شعر یغما با یموت، آشکار است که خود دلیلى است بر این که شعر وفا به نحو اولى و الیق مى توانست با شعر یغما جا به جا شود. ارتباط یغما و وفا را پس از سفر یغما به اصفهان تا واپسین دم حیات آن ها مى توان دید. «برخى از هجویات وفا به دلیل استوارى، نغزى و کم نظیرى ـ خلاف میل یغما- به دیوان او راه یافت و به نام او ثبت شده است. هجوهایى دوستانه نیز میان آن دو رد و بدل شده و هنوز زبانزد مردم زواره و مورد گزافه گویى و داستان پردازى است ».
این اشعار چنان بدخواهان او و میراث خواران واقف را برآشفت که با واسطه، نزد سید به بهانه این که وفا در حل و فصل مسأله موقوفات، بهره بردارى شخصى کرده، از او بدگویى کردند و شواهدى را نیز براى اثبات گرایش او و برادرش به تصوف ارائه دادند. سید که حداقل در ظاهر، ضدیت او با صوفیان، بارها آشکار شده بود و حتى حکم شدیداللحن او متضمن نفى بلد صاحب بستان السیاحه را عموم مى دانستند، غیاباً حکم به نفى بلد آن ها نیز داد. اما این حکم مخالفان وفا را کفایت نکرد و از در دیگرى وارد شدند و آن اینکه ملا مهدى ـ پسر ملاعبدالعظیم بیدگلى ـ که در اصفهان مى زیست، قطعه شعرى را به نام وفا به عرض سید رسانید و به بهانه این که او اشعار رکیک ترى نیز در زواره، در هجو سید شفتى سروده، احساسات او و فرزندش را بر وفا شورانیدند.
سید که این بار با باور آن، آشفته بود، از وفا بسیار خشمگین شد و حکم دستگیرى در غل و زنجیر، و تحویل او و برادرش را براى شاهزاده سیف الدوله صادر کرد، تا حد شرعى را بر آن ها جارى سازد.
سیف الدوله محمد میرزا هم با توجه به عنایت ویژه اى که به وفا داشت، او را به خفیه و ملطفه آگاه کرد. وفا جمع صوفیان اطراف خود را به سرعت پراکنده ساخت و برادرش یموت را هم پنهانى به سوى کاشان روانه کرد. خود نیز در یک نقشة حساب شده و از راه نبهره به اصفهان آمد غیره منتظره خود را به دامن سید انداخت و با دخیل شدن به خود سید، مخالفان را غافل گیر کرد. سپس براى رفع بدگمانى سید، ادلة فراوان آورد و همه اهاجى علیه او و اولادش را انکار کرد. وفا را به محکمه مسجد سید کشیدند و به فرمان حجة الاسلام مطلق شیعیان، بدون درنگ، پیکى به زواره گسیل داشتند، تا آن دشنام نامه ها را بیابد و مستمسک اجراى حدود کنند.
اما چون این ادعا ـ دست کم در مورد وفا- یاوه اى بیش نبود و ملا مهدى بیدگلى نیز از عهده تدارک مدارک محکمه پسند و اثبات تهمت بر نیامد، نیرنگ توطئه گران آشکار شد.
سید و فرزندانش بسیار شرمگین گشتند و بلافصل حکم برائت وفا را صادر کردند و وى را شدیداً مورد استمالت و دل جویى قرار دادند.
اما هنوز شبهه تصوف بر او سایه انداخته بود و صوفیان زواره نیز مشمول تعقیب و تکفیر بودند. با این ترتیب، یموت هم نمى توانست به زواره برگردد یا در اصفهان ظاهر شود و خود را در جمع آشکار سازد. پس وفا براى انصراف خاطر سید از این، یکى از تعلق خاطرهاى حجت الاسلام ـ یعنى شعر ـ را از همه مناسب تر دید. نبیرة وفا ـ محیط ـ هم یکى از اصلى ترین عواملى را که سبب به وجود آمدن تذکرة «مآثرالباقریه» شد، توجه به «تسکین حدت طبع و تخفیف شدت اوامر سید در تعقیب و تکفیر صوفیة زواره که تبعات آن دامن گیر وفا و یموت نیز مى شد» مى داند.
پس وفا دست به کار شد و ابتدا از بقیة شعراى مشهورى که با سید به نحوى مرتبط بودند، یا به او ارادت مى ورزیدند، ولى تا آن روز در مدایح او، سروده اى نداشتند نیز درخواستِ شعر کرد. عموم آن ها تقدیم کردند. عده ای از سرایندگان متوسط و حتی متشاعرانی نیز سرودة خود را به او رسانیدند که مطابق رسم معمول تذکره ها، آنها را ادغام کرد. سپس آنچه که از سرگذشت سرایندگان آن مجموعه مى دانست و قابل ذکر مى شمرد، به اختصار نوشت و با سروده هاى آن ها به هم آمیخت و تذکره اى آراست مشتمل بر دو بخش؛ بخش نخست زندگى و مدح پنجاه و یک نفر از سرایندگان نیمة قرن سیزدهم که بخشى از آن ها، جزو معروف ترین شاعران روزگار خویش بودند و بسیارى در عموم تذکره هاى آن روزگار صاحب اثر به حساب مى آمدند. بخشی را نیز تحت عنوان«رسالة اشعار مسجدیه» است.
میرزا محمدعلی وفا، سرانجام در سال 1248ق به بستر بیماری افتاد و پس از این که در ماه صفر در وصیتی، فرزندش صفا را صریحاً از ارث محروم ساخت و فدای اردستانی را ناظر بر اجرای وصیت کرد، بین ششم تا شانزدهم همان ماه وفات یافت و در تکیة میرزا رفیعا نایینی مدفون گشت.