سردار شهید مصطفی طیاره خواجویی

سردار شهید مصطفی طیاره خواجویی

شهرت :

طیاره خواجویی
تاریخ وفات :
1337/05/01
مزار :
تکیه شهدا
زمینه فعالیت :
دفاع مقدس

فرزند مرتضی و مادرش فاطمه اول مرداد1337ش در اصفهان به دنیا آمد.

وی سربازی خود را در ارتش خرم آباد و سنندج به پایان برد و زیر نظر سرهنگ کتیبه اقداماتی را علیه رژیم پهلوی انجام می-داد. با فرمان امام خمینی(ره) از پادگان فرار کرد و به مبارزه با رژیم پهلوی ادامه داد تا سرانجام انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و به محل خدمتش برگشت و از طرف عقیدتی سیاسی پادگان مسؤولیت کتابخانه به او واگذار شد. در آن زمان ضدانقلاب پادگان مهاباد را اشغال و باشگاه افسران سنندج را نیز محاصر کردند که مصطفی به مدافعان آذوقه و اسلحه می رساند. وی همراه 28 نفر دیگر حدود 38 روز در پادگان سنندج مقاومت کردند تا نیروهای کمکی آنها را از محاصره نجات دادند. مصطفی حتی در کارهای تبلیغاتی فعال بود. وی پس از آن به عضویت سپاه سنندج درآمد. وی مسؤولیت پیشمرگان کرد مسلمان را به عهده گرفت و به یک سازمان منظم تبدیل کرد.

وی از آموزش و پرورش سقز خواست تا مدارس را باز کند و خود تدریس برخی از کلاسها را برعهده گرفت، و مردم را به طرف انقلاب جذب کرد. طیاره گاهی با یک جعبه شیرینی به خانه مردم فقیر می رفت و دل آنها را شاد می کرد، در کنار آنها می-نشست و صحبتهای آنها را می شنید و مشکلات آنها را برطرف می کرد به همین سبب روستائیان نیز به او علاقه زیادی داشتند.

مصطفی در حالیکه فرماندهی سپاه سقز را برعهده داشت در تاریخ3/2/1361ش مشغول پاکسازی محور بانه- سردشت بر اثر اصابت تیر ضد انقلاب به شهادت رسید و پیکر پاکش را در گلستان شهدای اصفهان، قطعة چزابه - ثامن، ردیف2، شمارة36 به خاک سپردند.

برادرش غلامرضا نیز همراه او به کردستان رفت و در گروه ضربت ثارالله درآمد و بعد از مدتی مسؤولیت گردان های پدافندی محورهای سقز را برعهده گرفت و پس از آموزشهای لازم در پست هماهنگی گردانهای پدافند محورهای سپاه سقز قرار  گرفت. سرانجام غلامعلی در همین مکان در تاریخ14/4/ 1367ش به شهادت رسید. پیکر پاک وی در گلستان شهدای اصفهان، قطعة چزابه- ثامن الائمه، ردیف2، شمارة37 در کنار برادرش به خاک سپرده شد.


مشروح زندگی نامه

فرزند مرتضی و مادرش فاطمه اول مرداد1337ش در محله چهارباغ خواجوی اصفهان به دنیا آمد.

 از کودکی دارای ایمانی قوی و هوش سرشاری بود و برای خویشاوندانش معلم اخلاق بود.

تحصیلات خود را ابتدا در مدرسه همدانیان و سپس تحصیلات متوسطه را در دبیرستان صدر در رشته علوم طبیعی گذراند، در سال سوم  با نوشتن مقاله ای در مورد امام حسین- علیه السلام- و خواندن آن در سر کلاس شور و غوغای ایجاد کرد و این مقاله باعث تحولی در دبیرستان شد لذا او را اخراج کردند، پس از مدتی پدرش با کمک مهندس مانی (مدیر عامل ذوب آهن) او را در دبیرستان ساسان ثبت نام کرد و موفق به اخذ دیپلم در سال 1356ش شد.

عظمت روحی بزرگی داشت و در بیداری جوانان و دوستان نقش سازنده  و تأثیر گذاری داشت.

وی به هیأت موسی بن جعفر که در محلة مارنان بود می رفت و در آنجا با مسائل مذهبی آشنا شد و گاهی مداحی می کرد و با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود مسائل شرعی را رعایت می کرد و نمازش را مرتب می خواند. به ورزش فوتبال علاقه مند بود و با بچه های محل در زمین خاکی بازی می کرد و حتی در تیم دسته دوم سپاهان نیز بازی  کرد.

وی آرزوهای بلندی داشت به سانی که در نگارش نامه هایی به دوستش مجتبی می نویسد: « بعداز ظهر یک شنبه 3/11/1355 بگذار اگر زندگی نمی سازد ما سازش زندگی را بر اساس آرمانهایمان ایجاد کنیم و با امید آینده را منتظر باشیم حیف حیفه که صبوری را فراموش کنیم باید امیدوار بود چرا نباشیم ما اگر به سال 1380ش فکر کنیم و فرض کنیم اگر خدا بخواهد و تا آن زمان زنده باشیم تازه در آن موقع افسوس زندگی از دست رفته را خواهیم خورد پس چه بهتر که قبل از پشیمانی پشیمان شویم بگذار قبل از آنکه حال را از دست بدهیم و بعد پشیمان از دست دادن آن باشیم پشیمان شویم ... زیرا اگر سودی ندارد فرصت هست که به خود آئیم ولی در سال 1380دیگر آنجاست که دست افسوس به دندان خواهیم گرفت.

او به شغل خلبانی علاقه داشت و در نیروی هوایی ثبت نام کرد و معاینات پزشکی را هم پشت سر گذاشت ولی به دلایلی نتوانست به استخدام نیروی هوایی درآید و از این کار صرفه نظر کرد و به خدمت سربازی رفت و پس از چند ماه آموزش در خرم آباد به درجه گروهبان سوم وظیفه ( توپخانه ) نائل آمد و به سنندج اعزام شد. در پادگان سنندج زیر نظر سرهنگ کتیبه که سرپرست همة آنها شهید نامجو بود اقداماتی را علیه رژیم پهلوی انجام می دادند. مصطفی اعلامیه های امام را پخش می کرد و همچنین بر روی دیوارهای داخل پادگان لشکر28 سنندج شعار می نوشت و هر چند بسیار احتیاط می کرد ولی ضد اطلاعات لشکر به او ظنین شد و او را به بازداشتگاه موقت بردند. هنوز دو ماه از پایان خدمت وی نمانده بود که به فرمان امام خمینی(ره) سربازان، از پادگانها فرار کردند او نیز در تاریخ18/9/1357ش در حالی که در بازداشتگاه موقت بود در ملاقاتی که دوستش با او داشت با همدیگر جابجا شدند و او توانست فرار کند و دوستش هم چون اسمش در لیست بازداشت شدگان نبود او را رها کردند. او وقتی به اصفهان آمد فرار او باعث اضطراب خانواده اش شد چرا که در محله آنان برخی ضدانقلابیون بودند لذا پدرش از وی خواست که به منزل عمویش برود و او قبول کرد. وی به مبارزه با رژیم پهلوی ادامه داد تا سرانجام انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. با پیروزی انقلاب و فرمان امام مبنی بر بازگشت سربازان به خدمت او به محل خدمتش برگشت و در آنجا فعالیتهای خود را آغاز کرد و چون چهره انقلابی وی شناخته شده بود از طرف عقیدتی سیاسی پادگان مسؤولیت کتابخانه به او واگذار شد. در آن زمان ضدانقلاب در کردستان حضور چشمگیر داشتند و پادگان مهاباد را اشغال کرده بودند. همچنین باشگاه افسران سنندج توسط ضدانقلاب محاصر شد ولی مصطفی به مدافعان باشگاه آذوقه و اسلحه می رساند و با این وجود چون محاصر شدید شد نیروها را از آنجا با بالگرد خارج کردند. همچنین او با کسانی که سلاحها را می دزدیدند و علیه ملت به کار می بردند مبارزه کرد و همراه 28 نفر دیگر حدود 38 روز در پادگان سنندج مقومت کردند و با ضدانقلابیون مبارزه کردند تا نیروهای کمکی آنها را از محاصره نجات دادند. مصطفی حتی در کارهای تبلیغاتی که زیر نظر عقیدتی سیاسی بود حضور فعالی داشت، از شهادت ابایی نداشت و با تاریک شدن هوا اسلحه به دست می گرفت و نگهبانی می داد. وی از فرماندهی یک دسته به مسؤولیتهای بالاتری رسید. وی پس از خاتمه خدمت وارد خدمت سپاه پاسداران سنندج شد. 

 

مصطفی با مردم رابطه خوبی داشت و همین مسأله او را در پیشبرد اهداف نظام موفق کرده بود. او در برخورد با مسائل به نحو مطلوب و معقولی عمل می کرد و بعضی از مسائل سخت را به راحتی برطرف می نمود از ویژگی های دیگر او شجاعت بی نظیرش بود و اگر به تصمیمی می رسید به آن عمل می کرد و در عملیات با آن که فرمانده بود به جای نشستن در محل فرماندهی، مثل یک سرباز در کنار همرزمانش بود  در عملیات شبانه شرکت می کرد و روزها به آموزش پرسنل می پرداخت یکی از نیازهای سپاه کردستان، همراهی تعدادی از نیروهای بومی بود و با آمدن شهید بروجردی به سنندج بنای تشکیل گروهی به نام پیشمرگان کرد مسلمان نهاده شد و مسؤولیت این گروه به مصطفی واگذار شد. در آن ایام مردم درخواست اسلحه می کردند تا خود از شهر دفاع کنند و همین امر باعث تسریع در تشکیل این نهاد در محلی که قبلاً متعلق به ساواک بود، گردید. وی پیوسته در تلاش بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت. وی توانست نیروهای بومی را به کار گیرد و حتی در عملیات کمین و رزمی شرکت دهد، سازمان پیشمرگان را به سرعت سر و سامان داد و به یک سازمان منظم تبدیل کرد. مصطفی و همرزمانش همانطور که در عملیاتها خط شکن بودند در مسائل تبلیغاتی و فرهنگی نیز خط شکن بودند و آنچه داشت در طبق اخلاص  گذاشته و برای بهبود اوضاع کردستان به کار می گرفت.

وی برای پیشمرگان اقدامات زیادی انجام می داد از جمله سرزدن به خانواده های ستمدیده و محروم کردستان بود. در زمانی که مدارس کردستان تعطیل شده بود از آموزش و پرورش سقز خواست تا مدارس را باز کند و خود برای اینکه مدارس باز باشد تدریس برخی از کلاسها را برعهده گرفت، حتی مسابقات ورزشی برگزار می کرد و خود نیز در آنها حضور می یافت.

عملکرد او اقدامات ضد انقلاب را کم-رنگ تر و مردم را بیشتر به طرف انقلاب جذب کرد. در کردستان شایع کرده بودند آنها آمده اند مردم را بکشند و وقتی مردم دیدند آنها را حمایت و به وضعشان رسیدگی می کنند جذب انقلاب اسلامی شدند.

طیاره گاهی با یک جعبه شیرینی به خانه مردم فقیر می رفت و دل آنها را شاد می کرد، در کنار آنها می نشست و صحبتهای آنها را می شنید و مشکلات آنها را برطرف می کرد به همین سبب روستائیان نیز به او علاقه زیادی داشتند.

وی در زمانی که ضد انقلاب در هر کوچه ای برای نیروهای سپاهی و انقلابی کمین کرده بودند، او گاهی بدون سلاح و محافظ خارج می شد و با موتور سیکلت گشت می زد و اوضاع را بررسی می کرد. به آداب و رسوم کردها و لباسهایشان احترام می گذاشت و به همین دلیل خیلی از جوانان کُرد را مجذوب خود کرد. همچنین با ایجاد فضای باز سیاسی و بحث در مورد مسائل جاری کردستان در سر کلاس درس اهداف ضد انقلاب را نقش برآب کرد و حاصل تلاشهای او موجب بازگشت آرامش و امنیت به سقز بود.

فرح هاشمی نسب از اهالی سقز نقل می-کند: « در آن زمان شاگرد او در مدرسه بودم به واسطة برخورد اخلاقی وی جذب انقلاب شدم و از او خواهش کردم اگر در بیمارستان کاری هست، من می توانم انجام دهم و با اینکه من سُنی بودم قبول کرد و من در بیمارستان مشغول کمک به مجروحان شدم، در ماجرایی خواهرم دستگیر شد او را آزاد کرد و خانواده ام نیز به او علاقمند شدند و نگاهشان نسبت به پاسداران عوض شد و من در کنار کار در بیمارستان به عضویت افتخاری سپاه درآمدم و حتی در مقابل نیروهای نفوذی مستحکم ایستادم و حتی چندبار به جان من سوء قصد شد. کارهای او فراتر از یک فرمانده بود او حتی با ضد انقلابیون صحبت می کرد و گاهی می توانست برخی از آنها را به سوی نظام اسلامی برگرداند».

 در یکی از روزها به تحریک حزب کومله تعدادی از دانش آموزان به خیابان ها ریختند و درگیری ایجاد کردند و با پرتاب نارنجک توسط ضد انقلاب یک دانش آموز مجروح شد و والدین او دلگیر شده بودند. مصطفی طی نشستهایی که با معلمان و والدین بچه ها داشت آنها را متقاعد کرد که با سپاه سقز همکاری و همیاری کنند و به کمک همدیگر مدارس را فعال کنند در کنار این حرکت فرهنگی به پاکسازی شهر پرداخت و در یک شب بیش از 40 خانه تیمی و مراکز چاپ و نشر ضد انقلاب تصرف شد و مقدار قابل توجهی اسلحه و مهمات از خانه های آنها جمع آوری کرد. همانگونه که در مقابل خادمان انقلاب خاضع و فروتن بود در مقابل ضد انقلاب مثل کوهی استوار بود.

در طول مدت حضورش در کردستان تنها چند روز از مرخصی هایش استفاده کرد. مصطفی گزارشی در بهار 1358ش به نمایندگی از سپاه و ارتش (ستاد مشترک) و سایر ارگانها در سنندج به هیئت حسن نیت اعزامی از تهران به سرپرستی آیت الله طالقانی ارائه کرد، و به مسائل سیاسی منطقه می پردازد و اشاره می کند که منطقه از لحاظ سیاسی 2 سال است که در قبضة گروهای مسلح قرار دارد و نه تنها حاکمیت کامل دولت برقرار نشده بلکه هر روز بر قدرت و حاکمیت ضد انقلاب افزوده و مردم بی گناه و بی خبر را در زیر سلاحهای سبک و سنگین فشرده و تحت استعمار فرهنگی و سیاسی قرار داده اند و... مردم از گروهک ها مأیوس شده اند و سپس مصطفی پیشنهادهای برای بهبود وضعیت کردستان و مسائل فرهنگی، نظامی، اقتصادی و عمرانی کردستان همچنین نیازهای  جهادسازندگی منطقه، ارائه  کرد

مصطفی در حالیکه فرماندهی سپاه سقز را برعهده داشت در عملیات مستقیم شرکت می کرد. سرانجام پس از چهار سال که از انقلاب اسلامی می گذشت در تاریخ3/2/1361ش با کمک نیروهای ارتش، سپاه، ژاندرمری و هوانیروز و درحالیکه مشغول پاکسازی محور بانه- سردشت که محوری صعب العبور و جنگلی بود.

 مصطفی در حالی که با خوشحالی آستین هایش را برای وضو بالا می زد، بر اثر اصابت تیر ضد انقلاب به قلب او به شهادت رسید و پیکر پاکش را به اصفهان منتقل کردند و در گلستان شهدای اصفهان، قطعة چزابه - ثامن، ردیف2، شمارة36 به خاک سپردند.

 

  در مراسم تشییع پیکر او در اصفهان پیش مرگان کرد مسلمان نیز حضور داشتند و در آن موقع به پدرش گفتند: او پسر شما و پدری مهربان برای ما بود.

سخنان حجت الاسلام والمسلمین موسوی نماینده امام در غرب کشور:« سه چهار روز قبل از اینکه طیاره شهید بشود بمن گفت: خُرد ریزهای است که مرا شدیداً نگران می کند مثلاً جای خواب من با بسیجی ها فرق می کند و ...

(شهید طیاره یک روز) تلفنی داشت با ناصر کاظمی فرمانده وقت سپاه کردستان صحبت می کرد (همان روز) قرار بود جاده بانه- سردشت پاکسازی شود به کاظمی گفت: تا هستم اگر کاری دارید در سپاه سقز بمن ارجاع دهید. کاظمی پرسیده بود؟ طیاره مگر می خواهی به اصفهان بروی؟ گفت نه (من ) روز هفتم شهید می شوم ... و صبح روز هفتم طیاره شهید شد...

در سپاه سقز موقع نماز بود خواستم نماز بخوانم فرش ماشینی را کنار زد و گفت: این مصادره ای است و ممکن است اشکال داشته باشد... من این مطلب را در حضور امام  نقل کردم و امام پرسیدند خودت شنیدی؟ گفتم بله و امام به گریه افتاد » .

 

از دست نوشته های مصطفی: در تاریخ22/3/1360 چنین می نویسد: خداوندا امروز من آماده ام تا مرا پاک سازی و برای شهادت مهیا فرمائی و خالص کنی تا بخواست و اراده ات در جوار رحمتت مستقر شوم. خدایا کمک کن تا از همه وابستگی ها و دلبستگی ها و دلدادگی هائی که فکر می کنم و به ذهنم می آید که خدایی است ولی در نظر تو نیست ببرم و به تو و به راهت بپیوندم...

 

در آخرین نامه ای که به خانواده اش در تاریخ22/9/60می نویسد: خانواده عزیز و گرامی سلام علیکم ... زندگی هر روز مسؤولیت بیشتری از ما می طلبد و هر لحظه که پیش می رویم مسؤولیت خون شهدا بر دوشمان سنگین تر می شود  و من روسیاه و مضطرب آماده ام راه شهادت را که برایم خیلی طولانی شده به پایان برسانم و ...

 

سیره شهید مصطفی طیاره؛ وی فردی شاداب و پرتلاش و شجاع و نترس بود و اخلاق گرمی داشت و هیچگاه عصبانی نمی شد و همواره لبخند بر لب داشت. اهل تهجد و نماز شب بود و در خدمت به محرومان کردستان پیش قدم بود. به مطالعه کتاب علاقه داشت و به پیشمرگان کرد مسلمان کتاب اهدا می کرد و از آنان می خواست که آن را مطالعه کنند. اهل گفتگو و مناظره بود و در جبهه نظامی فرمانده ای دلاور و شجاع بود و در جبهه فرهنگی نیز مدیری طراح و بلند همّت فرهنگی بود. وی مدیری دلسوز و یار و یاور محرومان و ستمدیدگان کرد بود و شبانه روز دغدغه محرومیت زدایی آنان را داشت.

 

فرازی از وصیت نامه شهید؛ آنقدر در برابر خدا، الطاف الهی، رسول خدا (ص) و خانواده شهدا و معلولین اسلامی شرمنده ام که نمی توانم سخنی و پیامی جز شرم داشته باشم فقط ملتمسانه خواهش می کنم به این مسائل فکر کنید:

1- اگر استقلال، آزادی، شرف، حیثیت، آبرو،ترقی، تعالی و سعادت معنوی و مادی و حقیقی می خواهید انقلاب اسلامی به رهبری امام را کمک کنید؛ 2- اگر امید را در زندگی می جوئید به صبر توسل جوئید و وحدت و آگاهی و بیداری؛ 3-اگر پیروزی اسلام و مسلمانان و مستضعفان همه تاریخ را طالبید به حضور خود در صحنه توجه کنید و از خداوند ظهور مهدی موعود را طلب کنید... (7/4/1360ش مصطفی طیاره).