شیخ جمال الدین نجفى

شیخ جمال الدین نجفى

شهرت :

شیخ جمال الدین نجفى
تاریخ وفات :
1314/06/01
مزار :
تکیه مادر شاهزاده
زمینه فعالیت :
عالم فقیه


از علما و فقهاى بزرگ اصفهان. وى در سال 1284ق در اصفهان متولد شد. پدرش حاج شیخ محمدباقر نجفى بن شیخ محمدتقى رازى، و مادرش علویه فاطمه خانم، معروف به خانم نجفى از سادات اخوى تهران، زنى باتقوا بود و پس از فوت شوهرش حاج شیخ محمدباقر، به ازدواج ظل السلطان درآمد و از او پسرى به نام فیروز میرزا به دنیا آورد. علویه فاطمه خانم در شعبان 1352ق/ مرداد 1312ش وفات کرد و در بقعه تکیة مادرشاهزاده مدفون شد.
شیخ جمال الدین ابتدا در اصفهان تحصیل نمود و از محضر پدر بزرگوار خود بهره مند گردید. در سن 17 سالگى از نعمت پدر محروم شد و پس از وفات او تا هفت سال دیگر در اصفهان به تحصیل ادامه داد. سپس در سال 1308ق به نجف اشرف عزیمت نمود و از محضر اساتید بزرگى چون میرزا حبیب‏الله رشتى و آخوند ملا محمدکاظم خراسانى بهره‏برد تا خود عالمى کامل و مجتهدى مسلم گردید.
وى در حدود سال 1314ق به اصفهان بازگشت و در کنار برادران خود شیخ محمدتقى، شیخ محمدعلى و حاج آقا نورالله نجفى به تدریس و انجام وظایف دینى و خدمات اجتماعى و قضاوت و امامت در مسجد شیخ لطف الله پرداخت.
به نوشته شیخ آقا بزرگ تهرانی: «آیت الله شیخ موسى خوانسارى در اصفهان در درس شیخ جمال الدین شرکت نموده و رساله‏اى در بحث لباس مشکوک از تقریرات درس او نگاشته است».
محمدباقر الفت درباره او مى‏نویسد: «از ملک و مال دنیا چندان بهره‏اى نداشت؛ ولى بسیار بلندنظر، عفیف و منیع الطبع بود. هرگز از کسى قبول مساعدت نمى‏کرد و دینارى به رسم هدیه یا رشوه و یا دستمزد از احدى نمى‏پذیرفت. البته این حالت خالى بودن دستش از مال و متاع دنیا در عدم وصولش به اعلى مرتبة ریاست و اعتبار اجتماعى خالى از تأثیر نبود».
به نوشتة الفت: «در طوفان جنگ عمومى جهانى، پس از آن که قشون روس ولایت اصفهان را اشغال کردند و حاج شیخ نورالله اصفهانى به سمت عراق عرب فرار نمود، حاج شیخ جمال الدین چند صباحى به امور اجتماعى، اندک مداخله کرد. بنابراین روس و انگلیس و بستگان ایرانى آنها که هرگز هیچ گاهى از خانواده مسجد شاهیان سودى نبرده، بلکه زیان ها دیده بودند، وجود او را مخالف با اجراى مقاصد شوم خود پنداشته، ناگهان عده‏اى از سالدات‏هاى روس به خانه‏اش ریختند و با خوارى هرچه تمام تر از داخل حیاط (اندرون) او را بیرون کشیده، با چند نفر سپاهى مسلح، تحت‏الحفظ به تهرانش گسیل داشتند. این حرکت در اصفهان جز تکدیر قلوب و اخافة نفوس مردم تأثیرى نداشت؛ اما اهالى پایتخت، مهاجرت اجبارى پیشواى دین را (به دست کفار) شکستى براى اسلامیان دانسته، با عزت و احترام زایدالوصف از او پذیرایى کردند. از این قرار، چند سالى در تهران مقدم بر جمیع متصدیان محراب و منبر به وظایف شرعى قیام داشت و به اوج مقام عزت و حرمت اجتماعى رسید».
نورالله دانشور علوى (مجاهدالسلطان) شرح این‏جریان را چنین نگاشته است: «در این گیر و دارى که سربازان روسیه تزارى به اصفهان استیلا یافتند، بلوکات اطراف در میان فرزندان ظل السلطان که تحت الحمایه روس بودند، تقسیم گردید. منجمله ادارة امور حکومتى لنبان به عهدة همایون میرزا امیر ارفع واگذار شد و چون بر سر قصبة مبارکه بین او و حاج اسماعیل یکى از محترمین محل اختلاف بود، همایون میرزا موقع را مغتنم شمرد و نامبرده را به یافتن گنج متهم کرد.
چند نفر از گماشتگان همایون میرزا به اتفاق پنج تن از سالدات هاى روس براى دریافت نفایس مکشوفه روانة مبارکه شدند و منزل مسکونى حاج اسماعیل را مورد بازرسى قرار دادند، حتى زمین خانه را شکافته، چون چیزى نیافتند به روش نوکرهاى قدیم مرغ و جوجه و گوسفند و بره صاحب خانه را به جاى گنج گرفتند و سر و سور مفصلى راه انداختند. صبح روز بعد هم پس از کتک زیادى که شبانه به حاج اسماعیل و اقوام او زده‏ بودند تمام ‏اثاثیه سبک وزن وسنگین قیمت او را غارت‏کرده عازم شهر شدند.
حاج اسماعیل ناچار به اصفهان آمد و چگونگى را به اطلاع حاج آقا جمال مسجدشاهى رسانید و نامبرده هم آنچه به همایون میرزا و محمود میرزا یمین السلطنه حاکم وقت مراجعه کرد نتیجه اى نبخشید.
احرار اصفهان و طرفداران کمیتة دفاع ملى نیز همگى در این هنگام به کرمانشاه رفته بودند و یمین السلطنه و سایر فرزندان ظل السلطان و ماجراجویان دیگر هم به اتکاى روس هاى تزارى مثل ایلغاریان مغول به ظلم و تعدى اشتغال داشتند.
چون حاج آقا جمال نسبت به احقاق حق حاج اسماعیل اصرار مى‏وزرید، چند نفر سالدات روس شبانه به دستور یمین السلطنه به خانه حاج آقا جمال رفتند و او را با شب کلاه و لباس خواب، بدون عبا و عمامه به کنسولگرى روس جلب و در آن جا زندانى کردند و چند روز بعد هم وى را به تهران تبعید نمودند.
بعد از وقوع این حادثه چون مردم اصفهان از ترس سرنیزة قزاق هاى روس عکس العملى ابراز ننمودند، یمین السلطنه و دیگران جرى تر گردیده، براى تصفیه حساب هاى شخصى مخالفین خود را به عنوان این که با سیاست روس موافق و همراه نیستند، تحت فشار قرار دادند، و شیخ الاسلام و آقا کمال بروجردى و شهاب السادات را دستگیر و خانة هریک را غارت کردند. خانه و اثاثیة بى بى مریم بختیارى نیز که از طرفداران جدى آزادى خواهان بود در این گیر و دار به یغما رفت و املاک حاج آقا نورالله و حاج آقا جمال توقیف و محصول آن ها مصادره شد»
وی در تهران از علماى طراز اول و از یاران شهید مدرس و مخالفین سردار سپه بود. هنگامى که به دستور سردارسپه، درب مساجد بازار تهران در قضیه جمهورى بسته شد تا از تجمع مخالفین جلوگیرى شود، او به اتفاق خالصى زاده در بازار تهران نماز گزاردند و پس از نماز هیاهوى مخالفت با سردارسپه بلند شد. در اواخر حیات سیاسى شهید مدرس که علماى طراز اول تهران از دور او پراکنده مى‏شدند، تنها کسى که تا حدى جانب مدرس را نگه داشته بود، حاج آقا جمال بود که بر خلاف انتظار بعضى ها، از خود عقیدة راسخ و ثبات قدم بزرگى نشان داد و زحماتى نیز متوجه او شد.
محمدباقر الفت مى‏نویسد: «در این مدت دورة منحوس و مهیب حکومت پهلوى پیش آمد و یک چند سالى شیخ ما به انواع فضایع و فجایع آن عهد ساخته، فقط به تصدى وظایف خاص شرعى اکتفا، و از مداخلة در کارهاى دیگر اجتناب مى‏کرد. محل اعتماد و مورد ارادت عموم عوام و احترام خواص بود، و با حسن اخلاق و رفتارش مردم دارى مى‏نمود. با این وصف، دیو مازندران که روا نمى‏داشت احدى در ایران سرش به کلاه بیَرزد از وجود این مرد نگران شد و مجبورش نمود که به اصفهان باز گردد».
حاج آقا جمال در سال هاى اقامت در تهران در مسجد سید عزیزالله در بازار بزرگ به تدریس فقه و اصول می پرداخت و عده اى از فضلا از درس او بهره مى‏بردند.
سید مصلح الدین مهدوى برخى از شاگردان ایشان را چنین ذکر نموده است: حاج شیخ احمد کتاب فروش تهرانى؛ حاج شیخ محمدباقر نجفى فرزند ایشان؛ شیخ محمدحسین لنکرانى تهرانى؛ آقا سید ریحان الدین مهدوى در مدت دو سال که در طهران مقیم بوده» از محضر ایشان و برخى دیگر از دانشمندان استفاده علمى نموده است؛ آقا سید محمدعلى حسنى شهشهشانى اصفهانى؛ آقا شیخ محمدعلى نجفى فرزند ایشان که در جوانى وفات یافته است؛ حاج میرزا محمد همدانى مؤلف رسالة «مجلة الزاهرة فى اثبات الخلافة» که به امر و دستور ایشان تالیف گردیده و به چاپ رسیده است؛ حاج شیخ مرتضى حجت نجفى فرزند ایشان؛ حاج شیخ مرتضى مظاهرى اصفهانى.
وى کتابى در فقه به نام «نجاة الشیعة فى احکام الشریعة» داشته است که شیخ احمد کتاب فروش تهرانى رساله در «دماء ثلاثه و صیغ عقود و نکاح و متعه و تحلیل» را از آن انتخاب کرده و به ضمیمة رسالة «انیس المقلدین» سید اسماعیل صدر، با الحاق نظرات فقهى حاج آقا جمال در تهران به چاپ رسانده است.
در سال 1352 قانونى در مجلس شوراى ملى تصویب شد که طبق آن، سن ازدواج دختران 18 سال و پسران 20 سال معین گردید. این قانون به دفاتر ثبت ازدواج ابلاغ شد و براى متخلفین مجازات وضع گردید. حاج شیخ جمال الدین در برابر این قانون خلاف شرع موضع گرفت و در مسجد حاج سید عزیزالله تهران مخالفت آن را با شرع مقدس بیان نمود و اعلام کرد که من دختر عاقلة رشیده ده ساله را عقد مى‏بندم.
در پى این اعتراض، دستور جلب و تبعید این عالم جلیل به اصفهان صادر گردید.
در همین سال واعظ دانشمند شیخ اسماعیل کلباسى فرزند حاج میرزا رضا کلباسى نیز به جرم دفاع از اسلام و انتقاد از قانون جدید ازدواج در یزد دستگیر و زندانى شد.
وى در اصفهان مدت ها از معاشرت با مردم ممنوع بود و پس از آن اجازه یافت که در مسجد شیخ لطف الله اقامة جماعت ظهر کرده و شب هاى جمعه نیز در تکیة میرزا رفیعاى نائینى در تخت فولاد مراسم احیاء و قرائت دعاى کمیل برگزار نماید.
در این مراسم جمع زیادى از مردم مؤمن اصفهان شرکت مى‏کردند و حالت بکاء و ابکاء حاج آقا جمال الدین همه را تحت تأثیر قرار مى‏داد.
وفات؛ حاج شیخ جمال الدین که حاضر به هیچ نوع همکارى با طاغوت زمان نبود، سرانجام در شب یکشنبه 25 جمادى الاول 1354ق به طرز مشکوکى وفات یافت.
مرسلوند مى‏نویسد: «حاج آقا جمال الدین اصفهانى پس از روى کار آمدن رضا شاه به دلیل مخالفت‏هایش با وى به اصفهان تبعید شد و در آنجا درگذشت. چنان شهرت پیدا کرد که او توسط عوامل رضا شاه مسموم شده است».
معلم حبیب آبادى مى‏نویسد: «چون دورة پهلوى در رسید، در نقاضت با مقاصد شوم او با برادر خود حاج آقا نورالله شرکت کرده و به مبارزت برخاست و بالاخره مقهور آن پادشاه مستبد گردید، و در نتیجه در اوایل سال 1352 باز به اصفهان آمد و درست در خانه نشست و در به روى آشنا و بیگانه بست و در حقیقت، تحت نظر سخن چینان منافق وى قرار گرفت تا بالاخره در شب یک شنبه 25 ماه جمادى الاولى 1354 هجرى قمرى، مطابق دوم شهریور ماه باستانى 1314 شمسى، در اصفهان روح پاکش به ملأ اعلى پیوست و در تخت پولاد در داخل بقعه تکیه جدش شیخ محمدتقى دفن شد، و فقط به اجازه امناء دولت وقت چند ساعتى محدود در مسجد شاه برایش فاتحه‏اى گرفتند و دیگر هیچ گونه سوگوارى و ترحیمى از سوء مقررات دولت برپا نشد».

 


مشروح زندگی نامه


از علما و فقهاى بزرگ اصفهان. وى در سال 1284ق در اصفهان متولد شد. پدرش حاج شیخ محمدباقر نجفى بن شیخ محمدتقى رازى، و مادرش علویه فاطمه خانم، معروف به خانم نجفى از سادات اخوى تهران، زنى باتقوا بود و پس از فوت شوهرش حاج شیخ محمدباقر، به ازدواج ظل السلطان درآمد و از او پسرى به نام فیروز میرزا به دنیا آورد. علویه فاطمه خانم در شعبان 1352ق/ مرداد 1312ش وفات کرد و در بقعه تکیة مادرشاهزاده مدفون شد.
شیخ جمال الدین ابتدا در اصفهان تحصیل نمود و از محضر پدر بزرگوار خود بهره مند گردید. در سن 17 سالگى از نعمت پدر محروم شد و پس از وفات او تا هفت سال دیگر در اصفهان به تحصیل ادامه داد. سپس در سال 1308ق به نجف اشرف عزیمت نمود و از محضر اساتید بزرگى چون میرزا حبیب‏الله رشتى و آخوند ملا محمدکاظم خراسانى بهره‏برد تا خود عالمى کامل و مجتهدى مسلم گردید.
وى در حدود سال 1314ق به اصفهان بازگشت و در کنار برادران خود شیخ محمدتقى، شیخ محمدعلى و حاج آقا نورالله نجفى به تدریس و انجام وظایف دینى و خدمات اجتماعى و قضاوت و امامت در مسجد شیخ لطف الله پرداخت.
به نوشته شیخ آقا بزرگ تهرانی: «آیت الله شیخ موسى خوانسارى در اصفهان در درس شیخ جمال الدین شرکت نموده و رساله‏اى در بحث لباس مشکوک از تقریرات درس او نگاشته است».
محمدباقر الفت درباره او مى‏نویسد: «از ملک و مال دنیا چندان بهره‏اى نداشت؛ ولى بسیار بلندنظر، عفیف و منیع الطبع بود. هرگز از کسى قبول مساعدت نمى‏کرد و دینارى به رسم هدیه یا رشوه و یا دستمزد از احدى نمى‏پذیرفت. البته این حالت خالى بودن دستش از مال و متاع دنیا در عدم وصولش به اعلى مرتبة ریاست و اعتبار اجتماعى خالى از تأثیر نبود».
به نوشتة الفت: «در طوفان جنگ عمومى جهانى، پس از آن که قشون روس ولایت اصفهان را اشغال کردند و حاج شیخ نورالله اصفهانى به سمت عراق عرب فرار نمود، حاج شیخ جمال الدین چند صباحى به امور اجتماعى، اندک مداخله کرد. بنابراین روس و انگلیس و بستگان ایرانى آنها که هرگز هیچ گاهى از خانواده مسجد شاهیان سودى نبرده، بلکه زیان ها دیده بودند، وجود او را مخالف با اجراى مقاصد شوم خود پنداشته، ناگهان عده‏اى از سالدات‏هاى روس به خانه‏اش ریختند و با خوارى هرچه تمام تر از داخل حیاط (اندرون) او را بیرون کشیده، با چند نفر سپاهى مسلح، تحت‏الحفظ به تهرانش گسیل داشتند. این حرکت در اصفهان جز تکدیر قلوب و اخافة نفوس مردم تأثیرى نداشت؛ اما اهالى پایتخت، مهاجرت اجبارى پیشواى دین را (به دست کفار) شکستى براى اسلامیان دانسته، با عزت و احترام زایدالوصف از او پذیرایى کردند. از این قرار، چند سالى در تهران مقدم بر جمیع متصدیان محراب و منبر به وظایف شرعى قیام داشت و به اوج مقام عزت و حرمت اجتماعى رسید».
نورالله دانشور علوى (مجاهدالسلطان) شرح این‏جریان را چنین نگاشته است: «در این گیر و دارى که سربازان روسیه تزارى به اصفهان استیلا یافتند، بلوکات اطراف در میان فرزندان ظل السلطان که تحت الحمایه روس بودند، تقسیم گردید. منجمله ادارة امور حکومتى لنبان به عهدة همایون میرزا امیر ارفع واگذار شد و چون بر سر قصبة مبارکه بین او و حاج اسماعیل یکى از محترمین محل اختلاف بود، همایون میرزا موقع را مغتنم شمرد و نامبرده را به یافتن گنج متهم کرد.
چند نفر از گماشتگان همایون میرزا به اتفاق پنج تن از سالدات هاى روس براى دریافت نفایس مکشوفه روانة مبارکه شدند و منزل مسکونى حاج اسماعیل را مورد بازرسى قرار دادند، حتى زمین خانه را شکافته، چون چیزى نیافتند به روش نوکرهاى قدیم مرغ و جوجه و گوسفند و بره صاحب خانه را به جاى گنج گرفتند و سر و سور مفصلى راه انداختند. صبح روز بعد هم پس از کتک زیادى که شبانه به حاج اسماعیل و اقوام او زده‏ بودند تمام ‏اثاثیه سبک وزن وسنگین قیمت او را غارت‏کرده عازم شهر شدند.
حاج اسماعیل ناچار به اصفهان آمد و چگونگى را به اطلاع حاج آقا جمال مسجدشاهى رسانید و نامبرده هم آنچه به همایون میرزا و محمود میرزا یمین السلطنه حاکم وقت مراجعه کرد نتیجه اى نبخشید.
احرار اصفهان و طرفداران کمیتة دفاع ملى نیز همگى در این هنگام به کرمانشاه رفته بودند و یمین السلطنه و سایر فرزندان ظل السلطان و ماجراجویان دیگر هم به اتکاى روس هاى تزارى مثل ایلغاریان مغول به ظلم و تعدى اشتغال داشتند.
چون حاج آقا جمال نسبت به احقاق حق حاج اسماعیل اصرار مى‏وزرید، چند نفر سالدات روس شبانه به دستور یمین السلطنه به خانه حاج آقا جمال رفتند و او را با شب کلاه و لباس خواب، بدون عبا و عمامه به کنسولگرى روس جلب و در آن جا زندانى کردند و چند روز بعد هم وى را به تهران تبعید نمودند.
بعد از وقوع این حادثه چون مردم اصفهان از ترس سرنیزة قزاق هاى روس عکس العملى ابراز ننمودند، یمین السلطنه و دیگران جرى تر گردیده، براى تصفیه حساب هاى شخصى مخالفین خود را به عنوان این که با سیاست روس موافق و همراه نیستند، تحت فشار قرار دادند، و شیخ الاسلام و آقا کمال بروجردى و شهاب السادات را دستگیر و خانة هریک را غارت کردند. خانه و اثاثیة بى بى مریم بختیارى نیز که از طرفداران جدى آزادى خواهان بود در این گیر و دار به یغما رفت و املاک حاج آقا نورالله و حاج آقا جمال توقیف و محصول آن ها مصادره شد»
وی در تهران از علماى طراز اول و از یاران شهید مدرس و مخالفین سردار سپه بود. هنگامى که به دستور سردارسپه، درب مساجد بازار تهران در قضیه جمهورى بسته شد تا از تجمع مخالفین جلوگیرى شود، او به اتفاق خالصى زاده در بازار تهران نماز گزاردند و پس از نماز هیاهوى مخالفت با سردارسپه بلند شد. در اواخر حیات سیاسى شهید مدرس که علماى طراز اول تهران از دور او پراکنده مى‏شدند، تنها کسى که تا حدى جانب مدرس را نگه داشته بود، حاج آقا جمال بود که بر خلاف انتظار بعضى ها، از خود عقیدة راسخ و ثبات قدم بزرگى نشان داد و زحماتى نیز متوجه او شد.
محمدباقر الفت مى‏نویسد: «در این مدت دورة منحوس و مهیب حکومت پهلوى پیش آمد و یک چند سالى شیخ ما به انواع فضایع و فجایع آن عهد ساخته، فقط به تصدى وظایف خاص شرعى اکتفا، و از مداخلة در کارهاى دیگر اجتناب مى‏کرد. محل اعتماد و مورد ارادت عموم عوام و احترام خواص بود، و با حسن اخلاق و رفتارش مردم دارى مى‏نمود. با این وصف، دیو مازندران که روا نمى‏داشت احدى در ایران سرش به کلاه بیَرزد از وجود این مرد نگران شد و مجبورش نمود که به اصفهان باز گردد».
حاج آقا جمال در سال هاى اقامت در تهران در مسجد سید عزیزالله در بازار بزرگ به تدریس فقه و اصول می پرداخت و عده اى از فضلا از درس او بهره مى‏بردند.
سید مصلح الدین مهدوى برخى از شاگردان ایشان را چنین ذکر نموده است: حاج شیخ احمد کتاب فروش تهرانى؛ حاج شیخ محمدباقر نجفى فرزند ایشان؛ شیخ محمدحسین لنکرانى تهرانى؛ آقا سید ریحان الدین مهدوى در مدت دو سال که در طهران مقیم بوده» از محضر ایشان و برخى دیگر از دانشمندان استفاده علمى نموده است؛ آقا سید محمدعلى حسنى شهشهشانى اصفهانى؛ آقا شیخ محمدعلى نجفى فرزند ایشان که در جوانى وفات یافته است؛ حاج میرزا محمد همدانى مؤلف رسالة «مجلة الزاهرة فى اثبات الخلافة» که به امر و دستور ایشان تالیف گردیده و به چاپ رسیده است؛ حاج شیخ مرتضى حجت نجفى فرزند ایشان؛ حاج شیخ مرتضى مظاهرى اصفهانى.
وى کتابى در فقه به نام «نجاة الشیعة فى احکام الشریعة» داشته است که شیخ احمد کتاب فروش تهرانى رساله در «دماء ثلاثه و صیغ عقود و نکاح و متعه و تحلیل» را از آن انتخاب کرده و به ضمیمة رسالة «انیس المقلدین» سید اسماعیل صدر، با الحاق نظرات فقهى حاج آقا جمال در تهران به چاپ رسانده است.
در سال 1352 قانونى در مجلس شوراى ملى تصویب شد که طبق آن، سن ازدواج دختران 18 سال و پسران 20 سال معین گردید. این قانون به دفاتر ثبت ازدواج ابلاغ شد و براى متخلفین مجازات وضع گردید. حاج شیخ جمال الدین در برابر این قانون خلاف شرع موضع گرفت و در مسجد حاج سید عزیزالله تهران مخالفت آن را با شرع مقدس بیان نمود و اعلام کرد که من دختر عاقلة رشیده ده ساله را عقد مى‏بندم.
در پى این اعتراض، دستور جلب و تبعید این عالم جلیل به اصفهان صادر گردید.
در همین سال واعظ دانشمند شیخ اسماعیل کلباسى فرزند حاج میرزا رضا کلباسى نیز به جرم دفاع از اسلام و انتقاد از قانون جدید ازدواج در یزد دستگیر و زندانى شد.
وى در اصفهان مدت ها از معاشرت با مردم ممنوع بود و پس از آن اجازه یافت که در مسجد شیخ لطف الله اقامة جماعت ظهر کرده و شب هاى جمعه نیز در تکیة میرزا رفیعاى نائینى در تخت فولاد مراسم احیاء و قرائت دعاى کمیل برگزار نماید.
در این مراسم جمع زیادى از مردم مؤمن اصفهان شرکت مى‏کردند و حالت بکاء و ابکاء حاج آقا جمال الدین همه را تحت تأثیر قرار مى‏داد.
وفات؛ حاج شیخ جمال الدین که حاضر به هیچ نوع همکارى با طاغوت زمان نبود، سرانجام در شب یکشنبه 25 جمادى الاول 1354ق به طرز مشکوکى وفات یافت.
مرسلوند مى‏نویسد: «حاج آقا جمال الدین اصفهانى پس از روى کار آمدن رضا شاه به دلیل مخالفت‏هایش با وى به اصفهان تبعید شد و در آنجا درگذشت. چنان شهرت پیدا کرد که او توسط عوامل رضا شاه مسموم شده است».
معلم حبیب آبادى مى‏نویسد: «چون دورة پهلوى در رسید، در نقاضت با مقاصد شوم او با برادر خود حاج آقا نورالله شرکت کرده و به مبارزت برخاست و بالاخره مقهور آن پادشاه مستبد گردید، و در نتیجه در اوایل سال 1352 باز به اصفهان آمد و درست در خانه نشست و در به روى آشنا و بیگانه بست و در حقیقت، تحت نظر سخن چینان منافق وى قرار گرفت تا بالاخره در شب یک شنبه 25 ماه جمادى الاولى 1354 هجرى قمرى، مطابق دوم شهریور ماه باستانى 1314 شمسى، در اصفهان روح پاکش به ملأ اعلى پیوست و در تخت پولاد در داخل بقعه تکیه جدش شیخ محمدتقى دفن شد، و فقط به اجازه امناء دولت وقت چند ساعتى محدود در مسجد شاه برایش فاتحه‏اى گرفتند و دیگر هیچ گونه سوگوارى و ترحیمى از سوء مقررات دولت برپا نشد».