شهید حمیدرضا رفیعی

شهید حمیدرضا رفیعی

شهرت :

رفیعی
تاریخ وفات :
1367/07/16
مزار :
تکیه شهدا
زمینه فعالیت :
دفاع مقدس

فرزند محمدرضا به سال 1339ش در شهر اصفهان متولد شد. همگام با رشد جسمی، علایق و گرایش های دینی و مذهبی در وجود او شكوفا گردید. در دوران دبیرستان به یادگیری ورزش رزمی كاراته پرداخت و تا مرحله استادی پیش رفت. وی مبارزه علیه رژیم پهلوی را از دوره دبیرستان شروع کرد و در حوادث انقلاب اسلامی در سال1357ش نقش فعالی داشت و حتی برای این کار به تهران هم مسافرت کرد.

 از جمله فعالیت های وی كندن كاشی های سر در امامزاده محسن بود  كه تعمیر و ساختن آن را به دروغ به رژیم پهلوی نسبت داده بودند. پس از آن اقدام شناسایی و مورد ضرب و شتم قرار گرفت اما او مصمم تر از قبل به كار خود ادامه داد. نوارهای امام و دیگر روحانیون را تكثیر و بین مردم پخش می كرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی در كمیته مستقر در شهربانی كلانتری چهار به خدمت مشغول شد و بعد از مدتی به كمیته مستقر در زندان اصفهان منتقل گردید و مدتی نیز به همراهی شهید ردانی پور برای برای کمک به روستائیان به لردگان مسافرت کرد.

با شروع فعالیت های گروهك های ضد انقلاب در كردستان به اتفاق تعدادی از نیروهای كمیته به آنجا رفت و با هوش و ابتكاری كه از خود نشان داد در پاکسازی شهر سقز نقش فعالی ایفا کرد.

از جمله ابتكارات او كشیدن توری فلزی روی سنگرها بود كه مانع نفوذ نارنجك ها می شد. این ابتكار به نام ابتكار اصفهانی ها مشهور شد. پس از مذاکرات دولت موقّت با عوامل ضدانقلاب و اخراج سپاه از كردستان به اصفهان آمد و به جذب كمیته دفاع شهری که هسته نخستین سپاه بود، جذب شد. به دلیل آمادگی جسمی و روحی حمیدرضا برای یك دوره آموزش نظامی فشرده به اتفاق سلیمانپور و حاج محسن اسماعیلی انتخاب شد و این دوره را در تهران گذراند. سپس به عنوان مربی تاكتیك در پادگان آموزشی پانزده خرداد و پادگان غدیر، مشغول آموزش نیروها گردید.

 برای آموزش نیروهای چریک به منطقه قامیشلو می رفت و به آنها آموزش می داد و در کمیته تاکتیک به اتفاق شهیدان: سلیمانپور، کردآبادی، احمد حجازی، ابراهیم نصر، قدیرعلی سلطانی و حاج اکبر آقابابایی مشغول آموزش نیروها بود.

یكی از اقدامات مؤثر او به دست آوردن اطلاعاتی درباره مخفی گاه، یکی از عناصر مؤثر چریکهای فدایی سمیرمی در کوه های کلاه قاضی جنوب اصفهان بود. وی به همراه یکی از کوهنوردان به نام حاج اكبر آقابابایی طرح دقیقی برنامه ریزی كردند و موفق شدند که قلی خان را به هلاكت برسانند و باندش را نیز متلاشی كنند.

در سال 1362ش به عنوان مسؤول آموزش سپاه سوم برگزیده شد و در سال 1363ش برای گذراندن دوره دافوس به تهران سفر كرد. حمیدرضا با كسب نمرات بالا و اخذ مدرك و لوح تقدیر و به عنوان تشویق به سفر زیارتی سوریه فرستاده شد.

بهترین طرحی كه او در دوران خدمتش ارائه داد، تأسیس و راه اندازی آموزشگاه اطلاعات رزمی در نیروی زمینی سپاه بود تا پیش از آن آموزش ها به صورت پراكنده و غیرمتمركز، توسط یگان ها و افراد مختلف به نیروهای واحد اطلاعات – عملیات داده می شد كه کفایت لازم این واحد را نداشتند. حمیدرضا راه اندازی این آموزشگاه را از نقطه صفر شروع کرد و در اوایل سال 1366ش به پایان رساند. همچنین نقش كلیدی در بنیانگذاری كمیته تاكتیك داشت.

او سعی داشت همیشه نواقصی را كه موجود بود را برطرف كند. از جمله میدان مین كه چندان كارآمد نبود و به درد نیروهای آموزشی نمی خورد. بنابراین چند نفر را مأمور بررسی طرح كرد و آنها را به پادگان های آموزشی سپاه و ارتش در سطح كشور فرستاد.

پس از مدتی آنها طرح پیشنهادی به او دادند. حمیدرضا آن طرح را بررسی و نواقص آن را برطرف كرد. وی که همیشه نوع آور و خودکفا اندیش بود، طرحی را فراهم کرد. بخشی از آن طرح حول موضوع پیاده شدن نیروها از هلی كوپتر، بر روی ارتفاعات بود و چون نمی شد هلی كوپتر در اختیارشان بگذارند؛ او دست به ابتكار جالبی زد و آن سبد متحرك بود. در واقع یك سبد نسبتاً بزرگ با قطر دو متر و گنجایش 12 نفر با تجهیزات كامل یك موتور، پنج قرقره، سیم بكسل و یك دكل كه نزدیك ارتفاع نصب می شد و مربی به وسیله آن نحوه پیاده شدن از هواپیما را در ارتفاعات به نیروها آموزش می داد. تنها در جلسه آخر از هلی كوپتر استفاده می شد.

او برای انتقال تجربیات جنگ به بخش آموزش، پیوسته به جبهه ها سرکشی می کرد. مصمم شد كه مزرعه نزدیك پادگان غدیر را شبیه به منطقه جنگی درست كند و در آن انواع كانال ها و سنگرها را بنا كند.

با این كار نیروهاش آموزش با حال و هوای جبهه آشنا می شدند و برای نیروهای جهادی هم آموزش كار با لودر و بلدوزر و بیل مكانیكی را به افرادی كه عازم جبهه بودند، آسان می کرد.

شهادت:

سرانجام وی در منطقه حلبچه در عملیات والفجر 10 شیمیایی و نابینا شد و یازده روز هم بعد از آن واقعه زنده بود و در حالیکه رنج و درد وحشت انگیزی داشت، ناله ای نکرد و تنها با ذکر خدا و نام حسین آرام می گرفت و به تاریخ 7/1/1367 به فیض شهادت نائل آمد و در گلستان شهدای اصفهان، قطعه محرم 1، ردیف5، شماره12 به خاك سپرده شد.

فرازی از وصیت نامه شهید؛

همسر خوب و فرزندان عزیز، پدر و مادر گرامی، همه شما را دوست داشتم. راه ما راه امام حسین(ع) است و باید همراه امام حسین(ع) باشیم و حسین گونه بودن را بدانیم. بر مصیبتهای اهل بیت (علیه السلام) گریه كنید و حتماً برای منِ گنه كار دعا كنید.

سیره و اخلاق شهید؛

 او انسانی تلاشگر و کوشا و خستگی ناپذیر و با اعتماد به نفس بالا و پیوسته به خودکفایی تجهیزات نظامی می اندیشید. اراده ای قوی و منظم و مدیری با جاذبه های شگرف بود. دوستدار اهل بیت و بویژه امام حسین(ع) و اهل مناجات و عبادت و زهد بود و بر خواندن دعای عهد ممارست داشت. وی زندگی را بسیار زیبا می دید ولی شهادت «و عند ربهم یرزقون» را از آن زیباتر می دانست.

احمد فضایلی فرمانده اسبق دانشگاه امام حسین(علیه السلام) درباره اوصاف او می گوید: شهید حمیدرضا رفیعی، شخصیتی ممتاز داشت و با قوّت قلب، از مسؤولیت ها استقبال می كرد و برای ما كه می خواستیم آموزش های سنگین نظامی را بپذیریم، نقطه اتكایی به حساب می آمد. او برای افزودن اطلاعات و كسب تجربه، از هر فرصتی استفاده می كرد و خود را به جبهه می رساند و در آموزشهای بعدی از این تجربیات به نحو احسن استفاده می كرد.


مشروح زندگی نامه

فرزند محمدرضا به سال 1339ش در شهر اصفهان متولد شد. همگام با رشد جسمی، علایق و گرایش های دینی و مذهبی در وجود او شكوفا گردید. در دوران دبیرستان به یادگیری ورزش رزمی كاراته پرداخت و تا مرحله استادی پیش رفت. وی مبارزه علیه رژیم پهلوی را از دوره دبیرستان شروع کرد و در حوادث انقلاب اسلامی در سال1357ش نقش فعالی داشت و حتی برای این کار به تهران هم مسافرت کرد.

 از جمله فعالیت های وی كندن كاشی های سر در امامزاده محسن بود  كه تعمیر و ساختن آن را به دروغ به رژیم پهلوی نسبت داده بودند. پس از آن اقدام شناسایی و مورد ضرب و شتم قرار گرفت اما او مصمم تر از قبل به كار خود ادامه داد. نوارهای امام و دیگر روحانیون را تكثیر و بین مردم پخش می كرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی در كمیته مستقر در شهربانی كلانتری چهار به خدمت مشغول شد و بعد از مدتی به كمیته مستقر در زندان اصفهان منتقل گردید و مدتی نیز به همراهی شهید ردانی پور برای برای کمک به روستائیان به لردگان مسافرت کرد.

با شروع فعالیت های گروهك های ضد انقلاب در كردستان به اتفاق تعدادی از نیروهای كمیته به آنجا رفت و با هوش و ابتكاری كه از خود نشان داد در پاکسازی شهر سقز نقش فعالی ایفا کرد.

از جمله ابتكارات او كشیدن توری فلزی روی سنگرها بود كه مانع نفوذ نارنجك ها می شد. این ابتكار به نام ابتكار اصفهانی ها مشهور شد. پس از مذاکرات دولت موقّت با عوامل ضدانقلاب و اخراج سپاه از كردستان به اصفهان آمد و به جذب كمیته دفاع شهری که هسته نخستین سپاه بود، جذب شد. به دلیل آمادگی جسمی و روحی حمیدرضا برای یك دوره آموزش نظامی فشرده به اتفاق سلیمانپور و حاج محسن اسماعیلی انتخاب شد و این دوره را در تهران گذراند. سپس به عنوان مربی تاكتیك در پادگان آموزشی پانزده خرداد و پادگان غدیر، مشغول آموزش نیروها گردید.

 برای آموزش نیروهای چریک به منطقه قامیشلو می رفت و به آنها آموزش می داد و در کمیته تاکتیک به اتفاق شهیدان: سلیمانپور، کردآبادی، احمد حجازی، ابراهیم نصر، قدیرعلی سلطانی و حاج اکبر آقابابایی مشغول آموزش نیروها بود.

یكی از اقدامات مؤثر او به دست آوردن اطلاعاتی درباره مخفی گاه، یکی از عناصر مؤثر چریکهای فدایی سمیرمی در کوه های کلاه قاضی جنوب اصفهان بود. وی به همراه یکی از کوهنوردان به نام حاج اكبر آقابابایی طرح دقیقی برنامه ریزی كردند و موفق شدند که قلی خان را به هلاكت برسانند و باندش را نیز متلاشی كنند.

در سال 1362ش به عنوان مسؤول آموزش سپاه سوم برگزیده شد و در سال 1363ش برای گذراندن دوره دافوس به تهران سفر كرد. حمیدرضا با كسب نمرات بالا و اخذ مدرك و لوح تقدیر و به عنوان تشویق به سفر زیارتی سوریه فرستاده شد.

بهترین طرحی كه او در دوران خدمتش ارائه داد، تأسیس و راه اندازی آموزشگاه اطلاعات رزمی در نیروی زمینی سپاه بود تا پیش از آن آموزش ها به صورت پراكنده و غیرمتمركز، توسط یگان ها و افراد مختلف به نیروهای واحد اطلاعات – عملیات داده می شد كه کفایت لازم این واحد را نداشتند. حمیدرضا راه اندازی این آموزشگاه را از نقطه صفر شروع کرد و در اوایل سال 1366ش به پایان رساند. همچنین نقش كلیدی در بنیانگذاری كمیته تاكتیك داشت.

او سعی داشت همیشه نواقصی را كه موجود بود را برطرف كند. از جمله میدان مین كه چندان كارآمد نبود و به درد نیروهای آموزشی نمی خورد. بنابراین چند نفر را مأمور بررسی طرح كرد و آنها را به پادگان های آموزشی سپاه و ارتش در سطح كشور فرستاد.

پس از مدتی آنها طرح پیشنهادی به او دادند. حمیدرضا آن طرح را بررسی و نواقص آن را برطرف كرد. وی که همیشه نوع آور و خودکفا اندیش بود، طرحی را فراهم کرد. بخشی از آن طرح حول موضوع پیاده شدن نیروها از هلی كوپتر، بر روی ارتفاعات بود و چون نمی شد هلی كوپتر در اختیارشان بگذارند؛ او دست به ابتكار جالبی زد و آن سبد متحرك بود. در واقع یك سبد نسبتاً بزرگ با قطر دو متر و گنجایش 12 نفر با تجهیزات كامل یك موتور، پنج قرقره، سیم بكسل و یك دكل كه نزدیك ارتفاع نصب می شد و مربی به وسیله آن نحوه پیاده شدن از هواپیما را در ارتفاعات به نیروها آموزش می داد. تنها در جلسه آخر از هلی كوپتر استفاده می شد.

او برای انتقال تجربیات جنگ به بخش آموزش، پیوسته به جبهه ها سرکشی می کرد. مصمم شد كه مزرعه نزدیك پادگان غدیر را شبیه به منطقه جنگی درست كند و در آن انواع كانال ها و سنگرها را بنا كند.

با این كار نیروهاش آموزش با حال و هوای جبهه آشنا می شدند و برای نیروهای جهادی هم آموزش كار با لودر و بلدوزر و بیل مكانیكی را به افرادی كه عازم جبهه بودند، آسان می کرد.

شهادت:

سرانجام وی در منطقه حلبچه در عملیات والفجر 10 شیمیایی و نابینا شد و یازده روز هم بعد از آن واقعه زنده بود و در حالیکه رنج و درد وحشت انگیزی داشت، ناله ای نکرد و تنها با ذکر خدا و نام حسین آرام می گرفت و به تاریخ 7/1/1367 به فیض شهادت نائل آمد و در گلستان شهدای اصفهان، قطعه محرم 1، ردیف5، شماره12 به خاك سپرده شد.

فرازی از وصیت نامه شهید؛

همسر خوب و فرزندان عزیز، پدر و مادر گرامی، همه شما را دوست داشتم. راه ما راه امام حسین(ع) است و باید همراه امام حسین(ع) باشیم و حسین گونه بودن را بدانیم. بر مصیبتهای اهل بیت (علیه السلام) گریه كنید و حتماً برای منِ گنه كار دعا كنید.

سیره و اخلاق شهید؛

 او انسانی تلاشگر و کوشا و خستگی ناپذیر و با اعتماد به نفس بالا و پیوسته به خودکفایی تجهیزات نظامی می اندیشید. اراده ای قوی و منظم و مدیری با جاذبه های شگرف بود. دوستدار اهل بیت و بویژه امام حسین(ع) و اهل مناجات و عبادت و زهد بود و بر خواندن دعای عهد ممارست داشت. وی زندگی را بسیار زیبا می دید ولی شهادت «و عند ربهم یرزقون» را از آن زیباتر می دانست.

احمد فضایلی فرمانده اسبق دانشگاه امام حسین(علیه السلام) درباره اوصاف او می گوید: شهید حمیدرضا رفیعی، شخصیتی ممتاز داشت و با قوّت قلب، از مسؤولیت ها استقبال می كرد و برای ما كه می خواستیم آموزش های سنگین نظامی را بپذیریم، نقطه اتكایی به حساب می آمد. او برای افزودن اطلاعات و كسب تجربه، از هر فرصتی استفاده می كرد و خود را به جبهه می رساند و در آموزشهای بعدی از این تجربیات به نحو احسن استفاده می كرد.